گنج

۱۴- آیات ۱۴۳ تا ۱۴۷

۶۶ بیت

وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسیٰ لِمِیقٰاتِنٰا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِی وَ لٰکِنِ اُنْظُرْ إِلَی اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَکٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِی فَلَمّٰا تَجَلّٰی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسیٰ‌ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِینَ (۱۴۳) قٰالَ یٰا مُوسیٰ إِنِّی اِصْطَفَیْتُکَ عَلَی اَلنّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِی وَ بِکَلاٰمِی فَخُذْ مٰا آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (۱۴۴) وَ کَتَبْنٰا لَهُ فِی اَلْأَلْوٰاحِ مِنْ کُلِّ شَیْ‌ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ فَخُذْهٰا بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَکَ یَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهٰا سَأُرِیکُمْ دٰارَ اَلْفٰاسِقِینَ (۱۴۵) سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ اَلَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ اَلرُّشْدِ لاٰ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ اَلغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ (۱۴۶) وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (۱۴۷)

و چون آمد موسی بوقت مقرر ما و سخن کرد با او پروردگارش گفت ای پروردگار من بنما مرا که بنگرم بسوی تو گفت هرگز نخواهی دید مرا و لیکن بنگر بکوه پس اگر قرار کرد در جایش پس زود باشد که به بینی مرا پس چون تجلی کرد پروردگارش مر کوه را گردانید آن را ریزه‌ریزه و در افتاد موسی بیهوش شد پس چون بهوش آمد گفت دانم پاک بودنت را بازگشتم بسوی تو و من اول گروندگانم (۱۴۳) گفت ای موسی به درستی که برگزیدم تو را بر مردمان برسالتهایم و کلامم پس بگیر آنچه دادم تو را و باش از شکرگزاران (۱۴۴) و نوشتیم برای او در لوحهای توریت از هر چیزی پندی و بیانی از برای همه چیز پس بگیر آن را بجد و جهد و امر کن قومت را که اخذ کنند به نیکوترش زود باشد بنمایانم شما را سرای فاسقان (۱۴۵) بزودی می‌گردانم از آیتهای خود آنان را که کبر می‌ورزند در زمین بناحق و اگر ببینند هر آیتی را نمی‌گروند بآن و اگر بینند راه حقی را نمی‌گیرند آن را راه و اگر بینند طریق باطلی را می‌گیرندش راه آن باینست که ایشان تکذیب کردند آیتهای ما را و بودند از آنها بیخبران (۱۴۶) و آنان که تکذیب کردند آیتهای ما را و رسیدن جزای آخرت را نابود شد کردارشان آیا جزا داده می‌شوند بجز آنچه بودند که می‌کردند (۱۴۷)

وآنکه در میقات با هفتاد تنموسی آمد گفت حق با وی سخن
این چنین گویند کز حق میشنیدتا چهل روز او کلام بس مفید
تا نود ألف از حق او اندر خطابنکته ها بشنید در نظم و حساب
وین عجب نبود که اندر اربعینرازها گردد عیا ن بر مرد دین
خاصه گر باشد پیمبر یا ولیّسرّ وحدت سازدش حق منجلی
آن تکلّم باشد او را وارداتدر مقام کشف اسماء و صفات
هر دم آید وارداتی تازه اشتا چه باشد سیر او و اندازه اش
در بیان علّم الاسماء به نامکرده ام تحقیق این معنی تمام
هر بنی آدم که دارد عقل و جانباشدش از علّم الاسماء نشان
از پدر آموخت چون رفتار اوکشف سازد حق بر او اسرار او
آدم اندر عشق و توبت فرد بودپای تا سر انکسار و درد بود
رَبنَا إنَّا ظَلَمنَا گفت و رستچون درستی دیده بود اندر شکست
زآن تضرّع کرد آن دانای رازآدم و آدم نشان را سرفراز
حق تکلّم کرد با موسی به طورزآنکه بس در حبّ خود دیدش غیور
چونکه با او خواست آید در کلامطور را بگرفت ظلمت بالتمام
هفت فرسخ دور او تاریک شدرفت کثرت ، جان به حق نزدیک شد
ظلمت ار دانی اشارت بر فناسترستگیِ جان ز قید ماسوی است
دور از وی گفت گردد کاتبینچون شد از افعال مطلق سوی عین
می نویسند آن دو کاتب در سندهر چه هست از فعل نیک و فعل بد
در فناء مرد ره از افعال رستنیست کاتب را در آن احوال دست
غیر آن روحانیان و عرشیانکس نماند او را به چشم اندر عیان
زآن تجلی جان او بیتاب شداز کفش سر رشتۀ آداب شد
وصفش اندر وصف حق شد منطمسگشت پس بر کشف ذاتی ملتمس
رَب أرِنِی گفتن از مشتاقی استحرص عاشق بر لقای باقی است
نه از جسارت بود و نه از ترک ادببل بُد از افزونی عشق و طلب
گفت بنما روی تا بینم تو راگفت از طمس صفاتی برتر آ
تا تو از خود با خبر در نیّتیخلق و حق بینی در اثنیّتی
واقفی زآنکه تویی تو، من منممَحق نبوی در وجود ذوالمنم
تا نگویی کاین طلب جایز نبودچون به کشف ذات او فایز نبود
بود جایز، بلکه واجب آن طلبتا مهیّا بر وصول آید ز رب
گر که مسمومی ز حق تریاق خواستعیب نبود کو به استحقاق خواست
فرقه ای گویند بهر رفع لومکه نمود این خواهش او بر میل قوم
ور نه جایز نیست بهر انبیاءکه ز حق خواهند چیزی بر خطاء
چون نمود او این سؤال از عشق و تابلن ترانی گفت حقش در جواب
لیک بنگر سوی کوه استوارگر که ماند در مکانش برقرار
پس مرا باشد که هم بینی تو زودپس تجلی کرد بر کوهی که بود
در زمان گردید آن کُه ریز ریزوآن کلیم افتاد بی هوش و تمیز
اوفتاده بود بی هُش تا دو یومهم بمردند آنکه با او بُد ز قوم
بود آن کوه و جود موسویگفت بین گر ماند آن بر جا جوی
هم بود ممکن که بینی آن جمالوین بود تعلیق بر امری محال
کوه اندر جای خود اصلا نماندرفت از خود هستی موسی نماند
گشت یکجا فانی از حیث وجودپس چو باز آمد به هوش اندر شهود
گشت باقی بر بقای کبریاءآن بقائی کش ز پی نبود فناء
پس ز نطق وحدت آمد در سخنگفت زآن باشی تو پاک ای ذوالمنن
که توان دیدن تو را غیر از تو کسمن به سویت بازگشتم این نفس
اول مؤمن منم در جهر و سرّبر بزرگی و جلال حق مقر
اهل صف اول اعنی از رجالکاهل توحیدند و ثابت در کمال
مردن هفتاد تن کشف از فناستموتوا ان قبل تموتوا گفت راست
بعد از آنکه آن فناشان رخ نمودمر بقائی از پی، ایشان را نبود
برنگشتند از مقام جمع رازسوی ملک فرق و کون امتیاز
تا گه موت طبیعی روز و شبمات و مستغرق بُدند از نور رب
کآن تجلی بود اسباب کمالکی شود باعث به موت و ضعف حال
هر مریضی یافت صحت زآن ظهورگشت شیرین آبهای تلخ و شور
هر زمین شوره زاری شد چمنرَست هر محبوسی از بند محن
پس چرا آن طالبان رؤیتشمرده باشند از فروغ طلعتش
پس به موسی گفت خلاّق جهانبرگزیدم من تو را بر مردمان
بر پیام و بر کلام خود تمامپس بگیر آن را عمل کن در مقام
آنچه دادم بر تو از تنزیل و وحیمیرسان آن را به خلق از امر و نهی
پس تو باش از شاکران نعمتمشکر گو با شاکران در حضرتم
آن کسان که برگزیدم در مقامهر یک ایشان را ز اخیار و کرام
هم نوشتیم اندر الواح از نمودآنچه آن واجب ز امر و نهی بود
از هر آن چیز از حلال و از حرامبود آن پندی مفصل در کلام
هفت لوح آن بود یا ده در نزولخود به قدر قامتش در عرض و طول
اندر آنها بود ثبت از معنویمر تفاصیل وجو د موسوی
از خیال و روح و قلب و عقل و فکرنکتهها کز حق رسیدش نغز و بکر
چند حرف از وی نگارم مجملیمر بر آن یابد تذکر عاقلی

« در بیان ده حکم از تورات »

کن مرا تسبیح و تقدیس از جهاتکه خدایی غیر من نبود به ذات
شرک ناور شکر من کن مستدامشکر هم بر والدینت کن به نام
بازگشت جمله چون باشد به منچون کنی این عیش تو گردد حسن
خون کس ناحق مریز از هیچ راهکآن تو را باشد حرام و هم گناه
گر که گردی مرتکب بر قتل کستنگ گردد بر تو عالم هر نفس
هم مخور از کذب بر نامم قسمکه کنم دورت ز هر توفیق هم
نی گواهی ده به چیزی جز که آنبشنوی از گوش و بینی بر عیان
زآنکه فردا می دهند اعضای تومر گواهی بر دروغت رو به رو
هم مبر بر مردم از چیزی حسدکه به استحقاقشان از من رسد
کآن زمان باشی عدوی نعمتمدور ماند هر حسود از رحمتم
از زناء شو دور تا زآن احترازروزی و رحمت نگیرم از تو باز
هم نبندم بر تو باب آسمانتیره گردد از زناء مرآت جان
هم مکش ذبحی به جز بر نام منکآن تو را گردد زیان بر جان و تن
غدر کردن با زن همسایه نیزبس بزرگ آمد گناهش در تمیز
خواه بر خلق آنچه خواهی بهر خودوین تو را بر حسن ذات آمد سند
هست در تورات عدل ارجمندجمله این ده حکم بهر وعظ و پند
گر بر این ده حکم کس عامل شودنقص زو بیرون رود کامل شود
پس بگیر الواح را با جدّ و جهدهم به قومت امر کن بر حسن عهد
تا فرا گیرند بر نیکوتر آنهمچو صبر و عفو نزد امتحان
یا هر آن چیزی که در دانش نکوستیا به نیکی مطلق اندر جستجوست
یعنی آن را کن به نیکویی عملبی اضافه و نسبتی در هر محل
هست نیکو امر و نهی ای کز خداستجمله را جایش عمل کردن بجاست
زود باشد که نمایم بر شماآن سرای فاسقان را هر کجا
قصر آن فرعون و قومش سر به سرکز کسان خالی شد و زیر و زبر
زود باشد که بگردانم عیانهم ز آیت های قدرت بر نشان
آن کسان را که تکبّر میکننددر زمین بر غیر حق وز ناپسند
کبرشان یعنی به استحقاق نیستکبر بر حق کبر مسکین بر غنی است
ور ببینند این گروه سرکشانکل آیتهای ما را بر عیان
تا به وحدانیّت خود برملاکشف سازم هم به صدق انبیا
نگروند ایشان بر آنها از عنادور ببینند آن گرُه راه رشاد
مینگیرند آن ره ار بینند لیکراه گمراهی بر آن پویند نیک
این بر آن باشد که تکذیب از خطااین کسان کردند بر آیات ما
از غرض بودند از آن بیخبرتا کنند از عبرتی در وی نظر
بود آن غفلت ز حقد شومشاننی که نبود امر حق معلومشان
کرد تکذیب آنکه بر آیات ماهم به دار آخرت یعنی لقا
شد تباه اعمالشان از جزء و کلنیستشان نفعی ز طاعت در سبل
مر جزاء داده شوند آیا جز آنکه عمل کردند از سود و زیان