گنج

۱- آیات ۱ تا ۱۳

۸۰ بیت

بسم الله الرحمن الرحیم

المص (۱) کِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ فَلاٰ یَکُنْ فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ (۲) اِتَّبِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ (۳) وَ کَمْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا بَیٰاتاً أَوْ هُمْ قٰائِلُونَ (۴) فَمٰا کٰانَ دَعْوٰاهُمْ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ (۵) فَلَنَسْئَلَنَّ اَلَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ اَلْمُرْسَلِینَ (۶) فَلَنَقُصَّنَّ عَلَیْهِمْ بِعِلْمٍ وَ مٰا کُنّٰا غٰائِبِینَ (۷) وَ اَلْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (۸) وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَظْلِمُونَ (۹) وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاکُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ (۱۰) وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاکُمْ ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ اَلسّٰاجِدِینَ (۱۱) قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ (۱۲) قٰالَ فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهٰا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ اَلصّٰاغِرِینَ (۱۳)

بنام خدای بخشندۀ مهربان

المص (۱) کتابیست فرو فرستاده شد بتو پس نباید که باشد در سینه تو تنگی از آن تا بترسانی بآن و پند دادنیست مر گروندگان را (۲)پیروی کنید آنچه فرو فرستاده شد بشما از پروردگارتان و پیروی مکنید از جز او دوستان را اندکی پند می‌گیرید (۳) و بسا از قریه که هلاک گردانیدیم آن را پس آمد آن را عذاب ما شب هنگام یا بودند آنها خفتگان نیمروز (۴) پس نبود درخواستشان وقتی که آمد ایشان را عذاب ما مگر آنکه گفتند بدرستی که ما بودیم ستمکاران (۵) پس هر آینه خواهیم پرسید البته از آنان که فرستاده شد بایشان و هر آینه بپرسیم البته از فرستادگان (۶) پس هر آینه خواهیم خواند بر ایشان بعلم و نیستیم ما غایبان (۷) و سنجیدن اعمال در آن روز حق است پس هر که گران آمد سنجیدنهایش پس آنها ایشانند رستگاران (۸) و هر که سبک آمد سنجیدنهایش پس آنها آنانند که زیان کردند بنفسهای خود بسبب بودنشان که بآیتهای ما ستم می‌کردند (۹) و بتحقیق که صاحب تصرف کردیم شما را در زمین و گردانیدیم از برای شما در آن مایهای تعیش اندکی شکر می‌کنید (۱۰) و بحقیقت آفریدیم شما را پس شکل دادیم شما را پس گفتیم مر فرشتگان را که سجده کردند مگر ابلیس که نبود از سجده‌کنندگان (۱۱) گفت چه چیز منع کرد ترا که سجده نکنی آدم را چون امر کردم ترا گفت من بهترم از او آفریدی مرا از آتش و آفریدی او را از گل (۱۲) گفت پس فرو شو از آن پس نباشد مر تو را که تکبر کنی در آن پس بیرون رو بدرستی که تو از ذلیلانی (۱۳)

بعد بسم الله چو مردان وقوفغوطه ور گردم به دریای حروف
بهر گوهرها که چار است از نهادوآن الف هم گشت لام و میم و صاد
شد اشارت هر یکی بر عالمیکه نباشد زآن برون چیزی همی
مر اشارت آن الف بر اول استکاول اشیاء به وجه اکمل است
موج اول باشد از دریای ذاتنامش الله جامع کل صفات
حق تجلی اول اندر وی نمودزآن تجلی شد هویدا هر چه بود
لام باشد لطف حق در رابطهدر میان حق و خلق او واسطه
بر بیانی گشت نامش جبرئیلبر حیات و هستی اشیاء کفیل
بر بیان دیگر آمد عقل کلفیض بخش ممکنات از خار و گل
میم باشد عالم غیب مضافخوانی ار ملکوت هم نبود گزاف
صاد گشت از ملک صورت ماصَدَقعرش و فرش و ممکنات و ماخَلَق
نیست بیرون عالمی از این چهاردرج در این چار عالمها هزار
جزء این چار است هر چیزی که هستماسوای ذاتش از بالا و پست
همچنین در نفس خویش ار بنگریچار رتبه ظاهر است ار بشمری
هستیِ اول، باز روح و عقل و جسمجسمت آن گنج معانی را طلسم
لیک در هر یک مراتب بی حد استهر یک آثار و ودیعه ایزد است
حاصل آنکه گوید آن ذات وجودمن خدایم خالق غیب و شهود
مالکم بر ذات اشیاء سر به سرهم عقول و هم معانی، هم صور
اول و آخر منم ثابت به ذاتسوی من باشد رجوع ممکنات
عقل را فضلم به دانایی نواختتا به وحدانیّتم بتوان شناخت
زآن کند ترک از تعقل هوشمندکش بود پروردگاری ارجمند
روح را دادم ز امر خود مقامپس نمودم صورت اشیاء تمام
خود لطیم در خدایی بر عبادمقتدر بر ملک و صادق در وداد
از پی اظهار لطف ای ذو لباببر تو نازل گشت از ما این کتاب
از ره جبریل و عقل ذو فرجتا نماند هیچ در صدرت حرج
هست دنیا بر تو گر سمّ الخیاطیابی از تبلیغ امرم انبساط
تنگدل یعنی مباش از طور خلقیابی افزون شرح صدر از جور خلق
خلق را بر این کتاب انذار کنمؤمنان را پند ده اشعار کن
پیروی باید کنید از اختیاربر هر آنچه آمد از پروردگار
پیروی نارید زآنچه غیر اوستدوست هم با آنچه بگرفتید دوست
باشد اصنام ار که یا چیز دگرپند گیرند اندکی زین رهگذر
پس ز اهل قریه ها و شهرهاحکم بر اهلاکشان کردیم ما
پس عذاب ما به ایشان در رسیدتا شدند از زندگانی نا امید
بودشان بیتوته همچون قوم لوطدر شب آمد بأس ماشان بیشروط
یا که در قیلوله در نصف النهارخواب بودند از عذاب کردگار
اختصاص این دو وقت اندر بیانزآن بود کآن راست راحت توأمان
یعنی اندر وقت امنیّت بجابأس حق بگرفتشان همچون فجا
می نبودند اندر آن دم منتظربر عذابی کآن بُد از ما منحصر
وقت امنیّت بلائی بی ز حددر مذاق هر کس آمد بس اشد
خواندن آن مردمان پس می نبودچون عذاب ما بر ایشان رخ نمود
جز که گفتند از تحسّر و از ندمما به نفس خویش کردیم این ستم
سودی ایشان را نبُد زآن اعترافتا که از اهلاکشان دارد معاف
پس ز امتها بپرسیم از قبولکه بر ایشان شد فرستاده رسول
تا چه گفتند آن رسل را در جواباز پس تبلیغ احکام و کتاب
هم بپرسیم انبیاء را از اممآنچه دیدند از تجرّی وز ستم
تا شود ظاهر که خلاّق الانامکرده حجت را به خلق خود تمام
پس حکایت ما کنیم از جزء و کلآنچه شد مابین امّت با رسل
بوده ایم آگاه تا دانند مانی کز ایشان غایب اندر اقتضا
هر یکی سنجیدن اعمالشاندر قیامت بر حق است از حالشان
وزن اعمال است یعنی عدل و راستوزن گویند آن به معنیِ قضاست
حکم حق یعنی در آن روز است حقبی ز اندک یا فزون بر ماخَلَق
پس هر آن باشد موازینش ثقیلطاعتش یعنی فزون جرمش قلیل
رستگارانند بی شک آن گروهکم به پیش سنگ ایشان وزن کوه
ور موازینی خفیف است و قلیلآن گروهند اهل خسران در سبیل
فطرت خود کرده ضایع در عملخوش به چیزی کرده خاطر بس اقل
زآنکه بر آیات ما از بیش و کمبودشان پیوسته تکذیب و ستم
ما شما را در زمین دادیم جاهم معاش و مکنت و ساز و نوا
اندکی گویید شکر آن نعماز شما گویند یعنی شکر کم
ما شما را خلق کردیم از کرماین صورها نقش بنمودیم هم
اصلتان یعنی که بود آن بوالبشرخلق فرمودیم از بهر اثر
خلق آن از خاک بی تصویر بودبعد از آن زو نقش صورت ها نمود
سجده گفتم تا ملایک زو کنندکرده هر یک جز بلیس خود پسند
غیر از او کردند باقی سجده زودزآنکه او را چشم حقبین بسته بود
گفت او را حق تعالی در نداچه به ترک سجده مانع شد تو را
یا که اندر ترک آن مضطر شدیچون نمودم امرت آوردی بدی
گفت من از وی به خلقت بهترماو ز خاک و من ز نار انورم
این قیاسی بود کآورد او به پیشعلم حق را هِشت و گفت از ظنّ خویش
او ندید از خاک، عشق و سادگیوآن نیاز و نیستی و افتادگی
وآنکه چون بر عجز خود باشد گواهوآنکه چون دارد امانت را نگاه
وآنکه چون شد خلق عالم را مقروآنکه چون در خود کند حفظ صور
وآن گهرها کاندر او بُد مختفیکالکن است از شرح و وصف آن صفی
وآنکه گنج ذات حق را شد طلسمجامع کل صفات آمد به اسم
عنصری را دید از خود پست تراز ره ظاهر نه از عقل و نظر
لاجرم گفتا من از وی بهترماو عَرَض نسبت به او، من جوهرم
گفت حق چون راه طاعت شد درستپس فرود آ ز اوج رفعت سوی پست
پس روا نبود تو را در آسمانباشی از گردنکشان و عاصیان
پس فروشی بر ملایک سروریکاهل طاعاتند و ز آلایش بری
پس برون رو ز آسمان یا از بهشتچون نمودی ظاهر آن اخلاق زشت
هم تویی از خوار و مرتد گشتگانباش خارج از شمار قدسیان
صورتی پس یافت مکروه آن پلیدگشت هم از رحمت حق ناامید