گنج

۱۵- جذبه

۶۵ بیت
مرحبا آن عشق جمع پاکبازکه یک از ده می نداند هیچ باز
او همی خواهد که میرد پیش دوستنه عوض خواهد نه جز در بند اوست
کی به یاد او جزاء و خدمت استیا که این رنج است و این یک راحت است
شرح این باید نوشت از خون دلنیست جایش در کتاب و در سجل
من بسی این راه را پیموده امتو چه دانی در چه حالی بوده ام
عشق خواهد کاین بیان افشاء شودتا که عاشق تند و بی پروا شود
گر نیابی مستمع در جستجوسر فرو در چاه کن با خویش گو
همچو آن کو سر فرو در چاه کردخاک را از سرّ خویش آگاه کرد
گفت بودم من نهان در ذات خودداشتم عشقی چنان بر ذات خود
عشق بر افشای رازم چاره کردپردة خلوت نشین را پاره کرد
از هویّت آمدم ساری شدمشاه بودم رند بازاری شدم
عشق مستی کرد و رسوایی گرفتراه فرق از جمع یکتایی گرفت
جلوه گر شد عشق و عالم خلق شدجامۀ شه بود دیبا، دلق شد
چشم چون افکند از نزدیک و دوردید معشوق است یکجا در ظهور
جست تیری از کمان غیرتششد نشان غیر آنچه بُد در جلوتش
دید باقی در سرا جز یار نیستجلوه گر از غیر او دیّار نیست
هست تنها در همان خلوت که بودجمع و فرقی نیست یا غیب و شهود
خلوتش هم نبود الاّ ذات اوگر بری پی سوی او ز آیات او
راز دان هوش ما بی هوشی استبا چه این گویم که ره خاموشی است
چون نباشد غیر من دمساز منچاه چبود تا که پوشد راز من
زور مستی باده چون افزون کنددور اول مست را مجنون کند
تا رسد بر دور آخر پی به پیمست دیگر نه قدح بیند نه می
هست این هم مستی ای از طور مااول و آخر ندارد دور ما
گه سخن با دار و گه با چه کنیمعقل را ز افسانه ها گمره کنیم
چه مگر دل گردد و محرم شودتا به آن گوش و زبان همدم شود
عشق را منزل نبود ار دل نبودجمله دریا بود اگر ساحل نبود
موج عشق از جزر و مدّ عاجلمخواهد از بحر افکند بر ساحلم
می وزد گویی نسیم صبح بازبر سر آید بوی عقل و امتیاز
یا هنوزم مست و می آید به گوشاندر آن مستی صدای مِی فروش
گو به خود ناید ز روی اختیاراز میان ره کشیدش بر کنار
صبح، روشن گشت و مردم در عبوربا لگد کوبندش از نزدیک و دور
مغز او ریزند بیرون از دماغتا ز می دیگر نگیرد کس سراغ
رو بپوشانید از بیگانه اشمست اندازید در میخانه اش
تا ز بوی باده باز آید به هوشیا ز بانگ چنگ و نی وقت خروش
صبح، مستان را به هوش آرد تماموین هنوز افتاده باشد تا به شام
شام چون شد دور بی هوشیِ سر استوقت مخموری و دور دیگر است
صبح دیگر مست شب باشد هنوزواندر این مستی نه شب داند نه روز
میرود بی جام و می از خود مدامتا چه باشد چون کشد پیوسته جام
خاصه کآن مه رو دهد پیمانه اشخاصه گر گوید به گوش افسانه اش
خاصه پیشش تاب اگر گیسو دهدره دل دیوانهاش بر مو دهد
فتنه سازد نرگس مستانه رامست گیرد با قدح دیوانه را
جای مستی نیست گر اینجا، کجاستتا ابد ناید به هوش ار او بجاست
چاره را گویید در گوشش کنونآنکه دانی آمد از خلوت برون
نهی مستان کرد و گفت از هر کنارمستی ار یابید بکشیدش به دار
تا دگر مستی برون از میکدهناید اندر شهر و نارد عربده
سر نهد آنجا که مِی خورد از کدوور کند غوعا بگیریدش گلو
بیادب را گو نه سر باشد نه تنسنگ بارانش کنید از مرد و زن
گرچه این هم چارة بیچارگی استتا ابد مستی چنین را چاره نیست
گر به دارش هم زنند از عشق یارنه خبر از سنگ دارد نه ز دار
خود صفی جان می سپارد بر لبشوآن حدیث دلنشین و منزلش
بر کلام او دهد جان بی درنگگر کُشند از تیغ او را گر ز سنگ
خون من گر یار خواهد ر یختهخود شوم بر تیغ تیز آویخته
هم روم رقصان به دار ار خواست ، خودپیش او مردن بِه از عمر ابد
لیک من گر مست بودم گر خرابراز او پوشیدم اندر صد حجاب
مرد عشق از دار گردد سرفرازلیک من گفتم به چه پوشیده راز
تا که حفظ حکم او محکم کنمهم نه هیچ از نظم شهرش کم کنم
ور که هم مستی کنم از جام اوستمستی و بیهوشی ام بر کام اوست
میدهد بر من قدح گوید بگیرپیش لعلم چون ز خود رفتی بمیر
بعد مردن زندة باقی شویبر همه مِی خوارگان ساقی شوی
نک ز بهر حفظ اسرار و مقامبازگردم سوی تفسیر کلام
تا به یک طاعت بگیرم ده جزاءزو که ذاتش واحد است اندر عطاء
گرچه دادِ او نیاید در شمارهر دم احسانش رسد بیش از هزار
هیچ نارد جرم کس را در نظررحمتش بارد به عاصی چون مطر
ور به سوء فعلی آید از خدانیست او را جز به مثل آن جزا
مخطی و مأجور را از بیش و کمنیست وارد هیچ از وجهی ستم