گنج

۱- آیات ۱ تا ۶

۴۱ بیت

بسم االله الرحمن الرحیم

سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (۱) لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ (۲) هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّٰاهِرُ وَ اَلْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ عَلِیمٌ (۳) هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (۴) لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (۵) یُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ یُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (۶)

بنام خداوند بخشاینده مهربان

تسبیح گفت مر خدا را آنچه در آسمانها و زمین است و اوست عزیز حکیم (۱) مر او راست پادشاهی آسمانها و زمین زنده می‌کند و می‌میراند و اوست بر همه چیز توانا (۲) اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و اوست بهمه چیز دانا (۳) اوست آنکه آفرید آسمانها و زمین را در شش روز پس مستوی شد بر عرش می‌داند آنچه در شود در زمین و آنچه بر آید از آن و آنچه فرو می‌فرستد از آسمان و آنچه بالا می‌رود در آن و اوست با شما هر جا باشد و خدا بآنچه می‌کنید بیناست (۴) مر او راست پادشاهی آسمانها و زمین و بخدا برگردانیده می‌شود امرها (۵) در می‌آورد شب را در روز و در می‌آورد روز را در شب و اوست دانا بذات سینه‌ها (۶)

کرد تسبیح حق از حکم وجوددر سماوات و زمین شیئی که بود
هست در تسبیح ذاتش هر چه هستهستی این ممکنات از فوق و پست
غالب و داناست او بر ماسویباشد او را شاهی ارض و سما
زنده گرداند بمیراند مدامقدرتش باشد به هر چیزی تمام
اول است اعنی که پیش از ممکناتنی که او را اولی باشد به ذات
اول اعنی کرده بر خلق ابتداءاوّلی نی کآید او را انتهاء
اول است اعنی به ذات خود قدیمآخر اعنی بعد اشیاء هم مقیم
چون نماند هیچ موجودی به جااو بماند هم به ذات خود بپا
کرد ذات او تجلی در ازلاولیّت این بود دور از خلل
وآخر از بعد فنای ممکناتماند او باقی به ذات ذو صفات
آنچه انشاء زو شد اول با بهیسوی او گردند آخر منتهی
ظاهر است اعنی به آثار و شئونباطن است اعنی ز خلقان در کمون
ظاهر و پیداست از وجه وجودباطن از وجه حقیقت شاه جود
هستی ارچه در حجاب اختفاستلیک از فرط ظهور اندر خفاست
این منافی نیست بر کَن گوش ریبپیش گفتیم اوست گر در غیبِ غیب
هست در غیب از حقیقت ذات اولیک ظاهر بودش از آیات او
یا بود ظاهر بدون اقترابهم بود باطل بدون احتجاب
یا بود بر ظاهر اشیاء بصیروز بطون و سرّ هر شیئی خبیر
یا بود ظاهر به عنوان احدباطن از وجهی که می باشد صمد
باشد آن یکتاییش یعنی پدیدوجه صمدانیّتش ناید به دید
خواهم ار بنویسم ار ز ین چار نامبایدم دیوان دیگر در کلام
حاصل آنکه گوید آن سلطان جوداول و آخر منم اندر وجود
می مکن ای بنده بر کس اعتمادجز به من کت کار سازم در مراد
بر وجود آوردم اول از عدمسوی من آخر تو گردی باز هم
ظاهرت را من به نیکو صورتیآفریدم بی ز عیب و علتی
باطنت را ساختم کامل فتوحاز نشان نفس و قلب و سرّ و روح
دادمت عقل و حیات و زندگیتا تو با من چون کنی در بندگی
ذات او را اول و آخر یکی استظاهر و باطن مساوی بی شکی است
او بود دانا به هر چیزی که هستپیش علمش جمله یکسان فوق و پست
اوست آن کس کآفرید ارض و سماءدر شش از ایّام و این کرد اقتضاء
تا که باشد بر حدوث ممکناتحجت این تدریج هست از التفات
زآن سپس گردید مستولی به عرشکرد تدبیر نظام عرش و فرش
داند ایج آید به ارض اندر امورچون مطر از ابر یا گنج و بذور
وآنچه بیرون آید از وی هر زمانچون نبات و معدنیّات از عیان
وآنچه آن از آسمان آید فرودوآنچه بر بالا رود در آن به زود
با شما هر جا که باشید اوست مععالم و قادر به خلق از ماوَقَع
هم بود بینا بر آنچه می کنیدخواه پنهان باشد آن یا خود پدید
اوست بر ارض و سماء فرمانرواهم به سویش بازگشت کارها
اندر آرد لیل را اندر نهارروز را هم در شب آرد پی سپار
یا کند از روز کم زاید به شبیا به روز افزاید از شب این عجب
هم بود دانا به سرّ سینه هاچون صور که بینی از آیینه ها