گنج

۶- آیات ۲۷ تا ۳۲

۷۰ بیت

وَ اُتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ اِبْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبٰا قُرْبٰاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمٰا وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ اَلْآخَرِ قٰالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قٰالَ إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِینَ (۲۷) لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنِی مٰا أَنَا بِبٰاسِطٍ یَدِیَ إِلَیْکَ لِأَقْتُلَکَ إِنِّی أَخٰافُ اَللّٰهَ رَبَّ اَلْعٰالَمِینَ (۲۸) إِنِّی أُرِیدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِی وَ إِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلنّٰارِ وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ اَلظّٰالِمِینَ (۲۹) فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (۳۰) فَبَعَثَ اَللّٰهُ غُرٰاباً یَبْحَثُ فِی اَلْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوٰارِی سَوْأَةَ أَخِیهِ قٰالَ یٰا وَیْلَتیٰ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هٰذَا اَلْغُرٰابِ فَأُوٰارِیَ سَوْأَةَ أَخِی فَأَصْبَحَ مِنَ اَلنّٰادِمِینَ (۳۱) مِنْ أَجْلِ ذٰلِکَ‌ کَتَبْنٰا عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِی اَلْأَرْضِ فَکَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیٰاهٰا فَکَأَنَّمٰا أَحْیَا اَلنّٰاسَ جَمِیعاً وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا بِالْبَیِّنٰاتِ ثُمَّ إِنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذٰلِکَ فِی اَلْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ (۳۲)

و بخوان بر ایشان خبر دو پسر آدم را بحق هنگامی که قربان کردند قربانی پس پذیرفته شد از یکیشان و پذیرفته نشد از دیگری گفت هر آینه خواهم کشت ترا البته گفت جز این نیست که می‌پذیرد خدا از پرهیزکاران (۲۷) اگر می‌گشایی بسوی من دستت که بکشی مرا نیستم من گشاینده دستم را بسوی تو که بکشم ترا بدرستی که من می‌ترسم از خدا که پروردگار جهانیانست (۲۸) بدرستی که من می‌خواهم که باز گردی بگناه من و گناه خود پس شوی از اهل آتش وان پاداش ستمکارانست (۲۹) پس آسان گردانید از برای نفسش کشتن برادرش را پس کشت او را پس گردید از زیانکاران (۳۰) پس برانگیزانید خدا غرابی را که کاوش می‌کرد در زمین تا بنماید او را چگونه به پوشاند جسد برادرش را گفت ای وای بر من آیا عاجز شدم که باشم مانند این غراب پس بپوشیم جسد برادرم را پس گردید از پشیمانان (۳۱) از برای آن نوشتیم بر بنی اسرائیل که کسی که کشت تنی را بدون آنکه کشته باشد تنی را یا فسادی در زمین پس گویا کشته است مردمان را همه و کسی که زنده گردانیدش پس گویا که زنده گردانیده مردمان را همه و بتحقیق آمد ایشان را رسولان با معجزات پس بدرستی که بسیاری از ایشان پس از آن در زمین اسراف‌کارانند (۳۲)

می بخوان بر امّت ای فخر بشرزآن دو ابن آدم از بهر خبر
که بُدند آن دو پسر از صلب اونامشان هابیل و قابیل عدو
این خبر باشد به حق یعنی که راستراستی مستلزم آیات ماست
میشد از حو ّا تولّد نوبتییک پسر یک دختر اندر صحبتی
دختر یک بطن را بر آن پسردادی او کو بود از بطن دگر
اولین فرزند او قابیل بودهمرهش اقلیمیای با نمود
بود بس اقلیمیا صاحب جمالهم به هابیل او ز امر حق حلال
نامزد چون گشت بر هابیل اوناگوار آمد به قابیل عدو
گفت با آدم بر این ندهم رضاکه دهی بر دیگری اُخت مرا
گفت آدم این نه بر میل من استبلکه امر حضرت است و احسن است
ور نداری باور این نادانی استهر دو را تکلیف بر قربانی است
هر که را گردید قربانی قبولزو بود اقلیمیا دور از نکول
گوسفندی برد پس هابیل زودوز گیاه خشک مشتی آن عنود
دسته ای از گندم کم دانه ایبهر قربانی ببرد از لانه ای
آتشی آمد ربود آن گوسفندوآن دگر شد ناقبول و ناپسند
گفت قابیل از حسد هابیل رابا الله از قتلت نخواهم کرد اِبا
گفت مر هابیل فرماید یقینحق چو قربانی قبول از متقین
گر نفرمود از تو قربانی قبولباشد آن از ترک تقوی ای فضول
گر نشد مقبول حق قربانی استنی ز من باشد ز نافرمانی است
جرم من چبود که باید کُشتنمبی ز تقصیری به خون آغشتنم
گر تو بر قتلم گشایی دست خویشمن نیارم دست بر قتل تو پیش
زآنکه من ترسم ز ربّ العالمینرو به ترک امر او نآرم یقین
من همی خواهم که تا گردی تو بازبر گناه قتل من اندر مجاز
تا که باشی حامل اجرام منهم به جرم خویش گردی ممتحن
هر که قتلی تا کند از بی تمیزبر تو باشد آن گنه تا رستخیز
زآنکه اول از تو سر زد این گناهخلق را بر فعل بد دادی تو راه
پس تو باشی زین عمل ز اصحاب ناروین جزای ظالم است از کردگار
پس نمود آسان بر او قتل اخیهدیو سرکش یا که نفس آن سفیه
دید پس هابیل را روزی به خوابدر رمه برداشت سنگی با شتاب
کوفت آن را بی تأمل بر سرشکُشت و اندر خون کشید آن پیکرش
گشت او پس در دو کون از خاسریندر حیاتش خوار و مطرود و غبین
این چنین بودش زیان دنیویچیست تا او را عذاب اخروی
پس ندانست او که با او چون کنددر زمین آن چثه را مدفون کند
همچو دزدان داشت او را در کنفمی کشیدش روز و شب بر هر طرف
پس برانگیزاند زاغی را خداکُشت زاغ دیگری را از جفا
کرد زاغ مرده را در زیر خاکدید قابیل آن ز غم شد دردناک
گفت بس یَاویلَتَٰی بر عقل خودکه مرا کمتر ز زاغی بُد خرد
من شدم عاجز که باشم چون غُرابوین بُد از تأثیر فعل ناصواب
تا چه او پوشم برادر را به خاکنیستم بر قدر زاغی علمناک
کرد مر هابیل را در خاک زودپس پشیمان گشت و غم بر غم فزود
زآنکه رویش شد سیه، حالش تباهکس نمیکرد از بدی بر وی نگاه
آدم او را راند و شد دور از دیارکرد پس آتش پرستی اختیار
حال او بر خواری و توبیخ هاجملگی ثبت است در تاریخ ها
گفت پس مِنْ أجلِ ذلِک در بیانما نوشتیم این بر اسرائیلیان
حکم یعنی زین سبب کردیم ماکه کس ار بکشد کسی را ناروا
بی ز قتل نفس و اجرای قصاصکه بود لازم بر او بر اختصاص
یا فسادی کرده باشد در زمینچون زناء و دزدی و شرک از یقین
هست احصان شرط قتل اندر زناهم به دزدی بستن ره هر کجا
گر کُشی آن دزد و زانی را رواستکاندر آن آسایش خلق خداست
پس بدون این جهت ها گر کُشدهیچ نفسی نفس دیگر بی رشد
پس بر آن ماند که خلقان را تمامکُشته باشد زین تجری در نظام
وآنکه گردد بر حیات کس سببکز هلاکش وارهاند و از تعب
پس بر آن ماند که احیاء نفوسکرده باشد جمله را اندر جلوس
گر کسی را شد کسی بر حق دلیلکرده احیاء نفسها را در سبیل
سوی اسرائیلیان با بیّناتآمدند از ما رسولان بر نجات
اکثری ز ایشان پس از آن در زمینمسرفان بودند از آئین و دین
بودشان یعنی تجاوز از حدودوز طریق اعتدال آنسان که بود
قتل ناحق بعد تشدید عظیممی نمودندی بدون خوف و بیم
پس شد ارسال رسولان از خداسوی ایشان بهر نهی از ناروا
در مدینه جمعی از ارض یمنآمدندی نزد آن فخر زمن
پس ملازم نزد پیغمبر شدندوز قبول دین او سرور شدند
با مزاج آن جماعت سازگارچون نبود آب و هوای آن دیار
نو مسلمانان شدند آنجا علیلچون شنید احوال ایشان آن خلیل
گفت اندر اشتران شیر داربردشان باید که دارند آن شعار
چند روزی اندر آنجا بی گزندبول و شیر اشترانشان شد پسند
تا که صحت یافتند از رنج زوداشتری چند از پیمبر با نمود
زبده کردند از پی نام و نشانپس شدندی بر دیار خود روان
بُد غلامی از نبی نامش یساربر دهان و چشم او کردند خار
چون رسید این بر پیمبر در زمانبیست تن کرد از پی ایشان روان
جمله را بستند و آوردند زوددر مدینه نزد آن سلطان جود