گنج

۲۱- آیات ۷۲ تا ۷۳

۲۶ بیت

إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً (۷۲) لِیُعَذِّبَ اَللّٰهُ اَلْمُنٰافِقِینَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتِ وَ اَلْمُشْرِکِینَ وَ اَلْمُشْرِکٰاتِ وَ یَتُوبَ اَللّٰهُ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (۷۳)

بدرستی که ما عرض کردیم امانت را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها پس ابا نمودند که بردارند آن را و ترسیدند از آن و برداشتش انسان بدرستی که او باشد ستمکار نادان (۷۲) تا عذاب کند خدا مردان با نفاق و زنان با نفاق و مردان شرک آورنده و زنان شرک آورنده را و توبه پذیرد خدا از مردان گرونده و زنان گرونده و باشد خدا آمرزنده مهربان (۷۳)

« در تحقیق حمل امانت »

عرض ما کردیم امانت در مجالبر سماوات و زمین و بر جبال
پس اِباء کردند و ترسیدند از آنحمل پس کرد آدمی اندر زمان
زآنکه می بود او ظلوم و هم جهولکرد زآن حمل امانت را قبول
یا که باشد آن امانت اختیاریا که تکلیف ار که با عقلی تو یار
در امانت حرفها باشد زیادعارفان گویند عشق است و وداد
حمل عشق آدم تواند کرد و بسغیر او را نیست این تاب و نفس
چون ز حمل عشق آمد بر ستوهاین سپهر با شکوه و ارض و کوه
گشت پیدا زآن میان دیوانه ایهم ز دانش هم ز دل بیگانه ای
آمد از میخانه بیرون محو و مستکف به لب، آتش به جان، ساغر به دست
ماسوی را هِشته زیر پا تمامفارغ از دنیا و دین، وز ننگ و نام
تن مجرد از لباس ماخَلَقگم زمین و آسمانش از پرّ بق
سر نه او را بر کف از بهر نثاربلکه سر را کرده زیر پا غبار
گفت حمل بار عشق آن خاص ماستآنکه زیبد شانۀ ما را کجاست
فرض ما این کار در لولاک بودخاص کی بر ارض و بر افلاک بود
عقل تا بُد در شگفت از کار عشقرفت عاشق پیشه زیر بار عشق
سرّ کُنْتَ کَنْزً آمد در نمودتا که آن گنجی که بُد پنهان چه بود
آدمی آمد طلسم گنج ذاتمظهر کل، شرح اسماء و صفات
ظلم و جهلش عین عدل و دانش استوضع شیء بر موضعش در بینش است
شاه اگر گوید که زیر این سرایهست گنجی برکند هر کس ز جای
بهر او آن گنج دارد اختصاصهم شود خود در غلامان از خواص
این نماید بهر حضارش محالغیر عاشق کوست جویای وصال
برکند او گرچه باشد کوه و سنگنه از کُلندی بلکه با مژگان و چنگ
ظالم است او بر خود اما ظلم اوعدلها را برده اندر خود فرو
او کجا دارد بر این معنی شعورکاین بر او عدل است یا خود ظلم و زور
برکند تا دارد او جان خانه راچیست مانع عاشق دیوانه را
او نه فکر گنج و نه بند تن استهم نه یادش از حیات و مردن است

« جذبه »

جذبه آمد می روم بیخود ز هوشآنکه دانی می رسد بانگش به گوش
کز خرابات این صفی دیوانه رفتره بگیریدش که مست از خانه رفت
می کند غوغاء کنون در شهر و درگر دَرَد زنجیر بندیدش دگر
بستنش نبود به زنجیر و رسنجز به تار موی عنبر فام من
ذکر زلفم بهر تدبیرش کنیدمر بدین افسانه زنجیرش کنید
او به وقت هوشیاری سرخوش استتا چه باشد چونکه مست و بی هُش است
گرد گردد گرم شد چون توسنشکوه و ارض و آسمان در رفتنش
نک ببندیدش که تودة خاک راگرد سازد هم به راه افلاک را
مست چون گردد ز بوی می صفیپرده ها بر درّد از راز خفی
سَر بپوشانید خمها را ز وینی رسد تا بر مشامش بوی مِی
جانب می خانهاش آرید بازدر کناری برنشانیدش به ناز
جمله درها را ببندید از درونتا مبادا بر دود ناگه برون
چنگ را گویید بنهد نائی اشمر شود ساکن دل سودائی اش
نشنود یک دم ز چنگ و نی خروشبحر جانش مر که بنشیند ز جوش
خویش را ساقی به وی ندهد نشاندور گردند از کنارش مِی کشان
نام جام و مِی نیارد کس به لبهم نگوید کس سرودی با طرب
باز نگذارید تا بر در زندناگهان دیوار و در را برکند
بس شکسته است او در میخانه هاوقت مستی همچو آن دیوانه ها
بار دیگر گر شود دیوانه اوبر دود مست از در میخانه او
برکشد در شهر و کوی آوازهاسر به سر، بی پرده گردد رازها
خلق را بر خود بشوراند تماماستخوانش را بکوبند این عوام
زآن سپس یابند اگر صوفی وشیبرکشند از آتشش بر آتشی
خام گردد پخت های نغز اواز دماغ آرند بیرون مغز او
گرچه این دیوانه را نبود خبرگر جهان یکجا شود زیر و زبر
گیرد این ارض و سماء را جمله آبکاخ امکان سر به سر گردد خراب
او به فکر دلبر دلبُرده استمی نداند زنده کس یا مرده است
بس بود از هستی وهمی ملولدر فنای خود ظلوم است و جهول
دیده است آن چشم مِی گون را به خوابچه غمش که دور گردون شد خراب
لیک ناید گر ز مستی او به هوشناید از معنی دگر صوتی به گوش
زآنکه از نطق و لبش تقریر عشقمی تراود خاصه در تفسیر عشق
چشم خفاش ار ندید آن ضوء و تابتو بر غمش گو بتاب ای آفتاب
آنکه او گویا ز هر نطق و لبی استاز غمش هر سو خروشِ یا ربی است
نطق او را کرده خاص اندر کلامتا که قرآن را به نظم آرد تمام
گر نداری طبع خفاشی یکیاندر این دفتر فرو رو اندکی
بین بیانی کآفتاب روشن استنزد تحقیق معانی اَبیَن است
کرده خود روشن بدین نظم و کلامجمله عالمهای معنی را به نام
گر نباشد چشم ادراکی ضریریا حسود آفتابی بس منیر
ور منافق پیشه و خفاش خوسترو ز خورشید ار بگرداند نکوست
زآنکه نور آفتاب پر شعاعبهر خفاشک هلاک است و صُداع
گشت انسان بر امانت انتخابتا منافق را نماید حق عذاب
مرد و زن کایشان دو روی و مشرکندحاسد پیغمبرند و هالکند
حق پذیرد توبۀ هر مرد و زنکه غفور است و رحیم آن ذوالمنن