گنج

۴۴- آیات ۱۳۳ تا ۱۳۴

۳۵ بیت

وَ سٰارِعُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ (۱۳۳) اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی اَلسَّرّٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ وَ اَلْکٰاظِمِینَ اَلْغَیْظَ وَ اَلْعٰافِینَ عَنِ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ (۱۳۴)

و بشتابید بسوی آمرزش از پروردگار خود و بهشتی که عرضش آسمانها و زمین است که مهیا شده از برای پرهیزکاران (۱۳۳) آنان که انفاق می‌کنند در خوشی و ناخوشی و فروخورندگان خشم و عفوکنندگان از مردمان و خدا دوست دارد نیکوکاران را (۱۳۴)

حق تو را گوید بدون معذرتسارعوا بالجنة و المغفرة
پیشی اعنی سوی آمرزش تمامهم به جنّت جُست باید ز اهتمام
جنّتی کاندر مقام عقل و فرضعرض او عرض سماوات است و ارض
آن مهیّا گشته بهر متقینکه کنند انفاق اموال از یقین
می دهند اندر نهان و آشکارمال خود را بر رضای کردگار
کظم غیظ و عفو مردمشان نکوستپس خدا با محسنین یار است و دوست
سَارِعواْ یعنی به طاعات و سننیا به اسلام و کتاب ذوالمنن
یا به هجرت با پیمبر از بلدیا به انفاق و جهاد و حفظ حد
کآن شما را سوی جنّت رهنماستجنّتی کش عرض چون ارض و سماست
گویی ار جنّت برون است از محلبس بود دور آن ممثل زین مثل
بینشان از جسم و جسمانی بودبل ز ملک روح و روحانی بود
گوش کن نیکو بفهم ار ذی فنیدر دلت هست از معانی روزنی
وسعتی کآید به فهم عام و خاصبر سماء و ارض دارد اختصاص
خواهی آورد ار مثل از وسعتیهست گویی چون زمین در نسبتی
این ز ارض الله واسع شد عیانهم بود از ارض اوسع آسمان
بود چون جنّت مماثل ذوالجلالهم سماء را کرد داخل در مثال
از ره وسعت مثالش بُد زمینوز ره رفعت سماوات بَرین
کز زمین هم اوسع و هم برتر استپس مثل را آن ممثل در خور است
نک شنو تحقیق جنّت در فتوحکآسمان را در علو جان است و روح
چون بهشت از وجه وسعت و اعتلاءدر عیان آید شود ارض و سماء
عامه زآن فهمند وجه صورتشو اهل دانش معنی و انیّتش
گرچه نبود عرض جنّت چون زمینو ارتفاعش چون سماوات برین
لیک گر خواهی مثالش در عیاننیست غیر از این زمین و آسمان
فرض اندر جسم گردد طول و عرضاین صفت کی در بهشت آمد به فرض
این مثل باشد در اینجا بر صواببینی ار شخصی که مُرد او را به خواب
بینی اش با صورت و شکلی که داشتگرچه رست از شکل و صورت را گذاشت
نک مجرد از لباس و صورت استلیک بر صورت هنوزش نسبت است
پس مثالی گر تو خواهی بهر عرضچاره نبود هیچ از این افلاک و ارض
زآنکه شیئی ناید اندر عین و حساوسع از وی تا نیابی منعکس
فهم آن می کن ز راه عقل و هوشفهم عقلانی است الهام سروش
متقینند از معانی بهره ورکه بود ز افعالشان جنّت مقر
میکنند انفاق اندر جهر و سرّدر غناء و تنگدستی مستمر
کظم غیظ و ضرب سیف اندر جهادهست یکسان، نفس را سوزد نهاد
عفو چون کردی و بستی راه خشمنفس و شیطان را گشایی خون ز چشم
بذل و عفو و کظم غیظ ار باهُشیآید از حیدر دلی، اژدر کشی