گنج

۱۷- آیات ۵۲ تا ۵۵

۳۳ بیت

فَلَمّٰا أَحَسَّ عِیسیٰ مِنْهُمُ اَلْکُفْرَ قٰالَ مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اَللّٰهِ قٰالَ اَلْحَوٰارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اَللّٰهِ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ اِشْهَدْ بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ (۵۲) رَبَّنٰا آمَنّٰا بِمٰا أَنْزَلْتَ وَ اِتَّبَعْنَا اَلرَّسُولَ فَاکْتُبْنٰا مَعَ اَلشّٰاهِدِینَ (۵۳) وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ خَیْرُ اَلْمٰاکِرِینَ (۵۴) إِذْ قٰالَ اَللّٰهُ یٰا عِیسیٰ إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رٰافِعُکَ إِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ جٰاعِلُ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوکَ فَوْقَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فِیمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (۵۵)

پس چون مشاهده کرد عیسی از ایشان کفر را گفت کیست انصار من بسوی خدا گفتند حواریان ما انصار خداییم گرویدیم بخدا و گواه باش بآنکه ما منقادانیم (۵۲) پروردگارا گرویدیم ما بآنچه فرو فرستادی و پیروی کردیم رسول را پس بنویس ما را با شاهدان (۵۳) و مکر کردند و مکر کرد خدا و خداوند بهترین مکرکنندگانست (۵۴) هنگامی که خدا گفت ای عیسی بدرستی که من میراننده‌ام تو را و بردارنده‌ام تو را بسوی خودم پاک کننده توام از آنان که کافر شدند و گرداننده‌ام کسانی را که پیروی کردند ترا بالای کسانی که کافر شدند تا روز قیامت پس بسوی منست بازگشت شما پس حکم میان شما در آنچه بودید در آن اختلاف می‌کردید (۵۵)

پس چو ز ایشان دید عیسی کفر و کینگفت کبود یار من بر رب دین
مر حواری گفت با تو همرهیمشو گواه ما که ز انصار اللّهیم
ما به ایمانیم ای ربّ البشرآنچه داری بر رسولت سر به سر
پس تو ما را با گواهان کن حساببا گواهان گر که داریم انتساب
مکر آوردند با عیسی یهودبیششان پس مکر آمد در وجود
مکر حق تبدیل حق بر باطل استمر جزای مکر، مکر عاجل است
مکر از عجز است و فقدان و قصورنیست عاجز، حق به تدبیر امور
مکرها در نفس نادرویش توستهر چه آری مکر ، مثلش پیش توست
پیش ضوء آفتاب از مایه اشهر چه آری اندر افتد سایه اش
شمس را نه سایه باشد نه سوادسایه هر چه آری به پیش ، آنسان فتاد
چون شوی کج سایه ات هم کج شودراست گشتی، راست در منهج شود
همچنین دان جمله فعل و خوی خویشبینی از آیینۀ خود روی خویش
مکر کردی هم جزائ ش مکر بینگفت زین وَالله خَیرُ الْمَاکِرِین
حق به عیسی گفت من میرانمتتا که رافع سوی خود گردانمت
چون بمیری جمله ز اوصاف بشرزنده مانی بر بقای مستقر
فارغت سازم از آزار خسانوز جفای کافران بد لسان
خود تو بودی طاهر از رجس و هویهمچنین طاهر شوی وارد به ما
حیف باشد چون تو لعلی تابناکمر مجاور با پلیدان در مَغاک
چون پلیدند آنچه در خود داشتندنسبتش را بر تو سهل انگاشتند
جز پلیدی چاره نبود از پلیدشاید ار خود را پلیدی در تو دید
زآنکه تو آیینۀ خوبی و زشتپاک از آن رو کز تو بیند بد سرشت
آینه نه سرخ باشد نه کبودرنگها در نفس آن بیننده بود
زین سیه رویان تو را بُد هم نجاتبخشمت روح دگر در جمع ذات
تابعانت را کنم فائق همهبر بد اندیشان نالایق همه
تا قیامت غالب و منصورشانبر یهودان سازم از بهر نشان
تا بود این بهر هر قومی مثلچیست از ایشان جزای هر عمل
کاش بودی مستمع را عقل و هوشتا گشاید در تنبّه، چشم و گوش
گشت خارج ملک از دست یهودمنتقل شد بر نصاری آنچه بود
همچنین مغلوب ایشانند و خوارتا ببینی کار و بار کردگار
رفت عیسی بر فلک، محمود گشترفعت عیسائی ان از حد گذشت
وآن یهودان تا قیامت همچنیندر زحیر و فاقه و رنج و اَنین
پس به من باشد شما را بازگشتتا قضای حق به هر کس چون گذشت
پس کنم حکم آنچه دارید اختلافبین خود در حال عیسی بی خلاف