گنج

۸- آیات ۲۹ تا ۳۱

۳۷ بیت

فَلَمّٰا قَضیٰ مُوسَی اَلْأَجَلَ وَ سٰارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جٰانِبِ اَلطُّورِ نٰاراً قٰالَ لِأَهْلِهِ اُمْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ اَلنّٰارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (۲۹) فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِیَ مِنْ شٰاطِئِ اَلْوٰادِ اَلْأَیْمَنِ فِی اَلْبُقْعَةِ اَلْمُبٰارَکَةِ مِنَ اَلشَّجَرَةِ أَنْ یٰا مُوسیٰ إِنِّی أَنَا اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ (۳۰) وَ أَنْ أَلْقِ عَصٰاکَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ کَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یٰا مُوسیٰ أَقْبِلْ وَ لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ اَلْآمِنِینَ (۳۱)

پس چون بپایان رسانید موسی آن مدت را و روان شد با اهلش دید از جانب طور آتشی را گفت مر اهلش را که درنگ نمائید بدرستی که من دیدم آتشی را شاید که آورم بشما از آن خبری یا گیرانیده شعله از آتش باشد که شما گرم شوید (۲۹) پس چون آمد آن را ندا کرده شد از کناران وادی که جانب راست بود در قطعه زمینی برکت داده شده از آن درخت که ای موسی بدرستی که من منم خدا که پروردگار جهانیانم (۳۰) و آنکه بیند عصایت را پس چون دید آن را که حرکت می‌کرد گویا آن بود مار باریکی برگشت باز پس رونده و رجوع نکرد ای موسی بیا و مترس بدرستی که تویی از ایمنان (۳۱)

« در بیان دیدن موسی(ع) آتش طور را »

پس چو موسی هِشت مدت را تمامیافت رخصت از شعیب نیک نام
تا رود بر مصر نزد مادرشهم برادر و اقرباء و خواهرش
یا که می شد سوی بیت المقدس آناز ابی عبد الله است این در بیان
برد اهل و مال خویش آن نیک مردهمره خود پس شبی تاریک و سرد
راه گم شد وضع حمل زن رسیدوآن رمه از برف و سرما می رمید
می نجست از سنگ و آهن هیچ نارماند حیران سخت بر وی گشت کار
آتشی از جانب طور او بدیدگفت اهلش را درنگ اینجا کنید
آتشی دیدم از آن شاید خبربر شما آرم ز ره یابم اثر
زآن کسان که نزد آتش واقفندره بپرسم گر که بر ره عارفند
بر شما یا ز آتش آرم پاره ایگرم تا گردید اندر چاره ای
پس چو آمد شد نداء کرده خود اواز یمین وادی اندر جستجو
در مکانی بس مبارک بود شاطشد نداء کرده در آن خرّم بساط
از درختی کآن به وادی رُسته بودبود عوسج یا که عناب از نمود
زو نداء آمد به موسی این چنینمن حقم، پروردگار عالمین
شرح آن بگذشت پیش از چند و چوننیست بر تکرارمان حاجت کنون
ور کسی گوید که تکرار از چه بابکرده حق این داستان را در کتاب
چند وجه آن راست از روی کلامسرّ اصلی را خدا داند تمام
زآن یک این باشد که دارد هر سخنربط بر قول دگر اندر علن
همچنان که گفته اند اندر امورمال مظلومی ببرد آن کس به زور
بازگویی بهر صاحب استماعداشت آن مظلوم با ظالم نزاع
بر سر مالی که برد از وی چناننیست زین تکرار چاره در بیان
چونکه گویند این نزاع از بهر چیستگویی آن جز بهر مال برده نیست
باز در جای دگر گویی که شاهدادِ مظلومان دهد بی اشتباه
همچو آن مظلوم کو را رو به روخواست، وز ظالم گرفت اموال او
باشد این تکرار ثالث در کلامبازگویی نیست ظالم را دوام
همچو آن ظالم که آن مظلوم رارنجه کرد افکند ظلم او را ز پا
مال او برد آبروی او بریخترشتۀ کارش از آن، از هم گسیخت
پس مکرر در مکرر شد کلامجمله هم برجا بُد ار فهمی مقام
نی که خارج از فصاحت باشد آناین نیابد جز دقیقی نکته دان
وجه دیگر آنکه در انذار و پندهست تکرار از خردمندان پسند
چون کلامی را مکرر گفت شاهوقعش افزاید به دل بر اهل جاه
چند وجه دیگر است اندر کلاممانم از تفسیر گر گویم تمام
از خدا آن دم به موسی شد نداکه بیفکن ای کلیم از کف عصا
پس چو موسی درفکند آن را ز کفگشت ماری می دوید از هر طرف
بود در سرعت به سان تیره مارلیک در جثه چو ثعبان بی قرار
منهزم شد موسی از دیدار اوپشت کرد و باز ناگرداند رو
موسیا پیش آ، مترس از حیّه هینچونکه می باشی تو نیز از آمنین