۷۵- آیه ۱۵۹
إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلْبَیِّنٰاتِ وَ اَلْهُدیٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَیَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِی اَلْکِتٰابِ أُولٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اَللّٰهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اَللاّٰعِنُونَ (۱۵۹)
بدرستی که آنان که میپوشانند آنچه را که ما فرو فرستادیم از معجزها و هدایت بعد از آنکه بیان کردیم برای مردمان در کتاب آن گروهند که لعنت میکند ایشان را خدا و لعنت میکنند ایشان را لعنتکنندگان (۱۵۹)
آن کسانی که بپوشند از عصاتآنچه نازل کرده ایم از بیّنات
وز هدی زآن پس که ما بر مردماندر کتاب آورده ایم آن در بیان
پس بر ایشان است لعنت از خداوز ملایک انبیاء و اولیا
لعن باشد دوری از جمع حضوروز بساط قرب و استجلاب نور
خود بود تورات و انجیل این کتابیا که عقل مستنیر مستطاب
نام پاک احمد (ص) کامل ظهوربود در تورات و انجیل و زبور
آنکه بود از فیض رحمت دورترنام او را داشت محو و مستتر
تا چراغ احمدی گردد خموشمستحق لعن زآن شد از سروش
همچنین بودند قومی بد سرشتکز نفاق فطرت و اخلاق زشت
حق بپوشیدند بر باطل ز کینحق و باطل بودشان گرچه یقین
مصطفی (ص) را کس نبی خواند ز ربپس کُشد فرزند او را تشنه لب
خواند او را از خدا بر خود امیردخترش را وآنگهی سازد اسیر
این کند دانسته یعنی پیش اوحق بود ثابت به دین و کیش او
همچنین در هر زمان اهل کتابمیکنند ابطال حق بر ناصواب
گر که آن از روی جهل و غفلت استجهل، خود عین عذاب و لعنت است
ور کند دانسته انکار مهانلعنت است از لاعنان او را عیان
لیک انکاری که از جهل و غماسترفع آن ممکن به توفیق خداست
گر نباشد از عناد و از غرضنیست ذاتی بلکه رنگ است و عرض
چارة اعراض را از چاره سازخواه تا فضلش کند آن عقده باز
جهل ها چون مختلف در علت استیا مرکب یا بسیط الرتبت است
گر مرکب باشد آن را چاره نیستلینت و نرمی سزای خاره نیست
چارة آن را نخواهد هم ز حقتا گشاید آن گره رب الفلق
بلکه داند خویشتن را نفس علمدر نیابد یک زمان از باب سلم
هر نفس یک جهل او گردید صدباب رحمت زآن به رویش گشت سد
این چنین جهلی سزایش لعنت استبلکه لعنت را اصول و علت است
ور بود جهلی که خود دانا به اوستوز خدا بهر علاجش چاره جوست
این نشان حسن ذات و فطرت استپس به او نزدیک نفی علت است
یا نه این است و نه آن یعنی به نقلغافل است از علم و جهل و نفس و عقل
آن قدر سرگرم دنیای دنی استکه نداند علم چبود، جهل چیست
التفاتش جز به حب مال و جاهنیست بر چیزی که داند راه و چاه
با جماعت گر گذارد هم نمازآن به تقلید است با اهل مجاز
ور کند تصدیق و تکذیبی ز کسنیست از اغراض، تقلید است و بس
هست با اهل غرض همراهی اشهم به تقلیدی نه از آگاهیاش
این هم از حق وز ره است البته دورباشد اندر غایت نقص و قصور
آنکه از حق مستحق لعنت استکفر او از عمد، نی از غفلت است
یعنی آگاه است کاحمد (ص) با علی (ع)بر حقند و منکر است از بددلی
می کنند انکار حقّ اولیاچون یزید و شمر، ز آل مرتضی
هست دشمن بر علی (ع) و بر حسین (ع)حق کند بس لعنتش در نشأتین
همچنین از روی علم و عمد، کسگر کند انکار حقی یک نفس
آن نفس بر وی ز حق صد لعنت استزآنکه با ابلیسِ دون ، هم کسوت است
آن حکیمک امر حق را سهل کردبوالحکم بد خویش را بوجهل کرد
چشم بندی کرد در القای ریبغافل است از چشم بندی های غیب
سِحر باطل، سِحر حق را کی برد؟او به غفلت پردة خود می درد
کی شود پوشیده بر گِل آفتابچون شود مشرق بدرّد صد حجاب
گوید آن گویندة غیبم به گوشبحرت آوردم به جنبش، دار هوش
در بیان آموزمت اسرار خویشگو بماند خصم در انکار خویش
بلکه افزون گردد انکار و تبشهر دم از حسرت گزد دست و لبش
بر گمانش کز صدای طبلکیشیر مستی شد هراسان اندکی
یا که شمع حق ز پف گردد خموشیافتد دریا ز سِحر او ز جوش
پف به شمعی کرد کش حق برفروختدست بر ریش ار برد داند که سوخت
رو تو ای ابله به فکر ریش باشمرد این میدان نه ای با خویش باش
فارغ از ما کن دل نامطمئنهم به تسخیر زنان در شیشه جن
چون به موج آرد خدا دریای منخود شود از نطق من گویای من
قطره های بحر یکجا در شودعالم از توحید و عرفان پر شود
هست در نطقم نهان گوینده ایبشنوی صوتش اگر جوینده ای
تو چه دانی کاین شتر مست از چه شدعاجز مسکین، زبردست از چه شد
دادِ حق است این، تو زآن بیگانه ایچون گدایان بر در هر خانه ای
خانۀ مولای خود گم کرده ایکسب لفظی بهر مردم کرده ای
ما بر آن در همچو خاک افتاده ایمذرّه ذرّه از دو کون آزاده ایم
بی نیازیم از عناصر وز مزاججز به ذات او نداریم احتیاج
آنچه بر ما می پسندد او خوش استگر بهشت است ار عذاب و آتش است