گنج

۱۲۶- جذبه

۲۵ بیت
من بر اینم خود دم ار ناگه زنمزود باز آیم سخن کوته کنم
گویم آن را که مرا گوید به گوشزآنچه با دل گویدم باشم خموش
بی تأمل گر تراود از لبمهیچ حرفی، باشد از شور تبم
گاهگاهی گیرد از عشقم تبیزآن بود گر جوشد از لب مطلبی
گفته های پیش از اینت پست بودبیشتر گو، حد نه بهر مست بود
چون به هوش آیی دگر ره ، عذر خواهتا بمانند این خسان در اشتباه
من همی خواهم که تا گیرد تبترازها در تب تراود از لبت
این جنون و تب پی روپوش بودتا نمایم باز کو، بیهوش بود
گفته گر حرفی، ز مستی گفته استزآن جنون و تب، هنوز آشفته است
گر که مجنون یا مریضی گفت کجراستی را نیست بهر او حرج
مست گوید هر چه کآن ناگفتنی استگوید ار که هوشیاری، کُشتنی است
دارد اندر گفتنم در سوز تبچون رود تب، میگزد زآن گفته لب
نیست در من گاهگاه این اغلب استیا که مستم یا که هنگام تب است
چون تب و مستی شود کم ، کآن کم استنوبت دیوانگی و ماتم است
روز و شب اینسان گرفتار وی املحظه ای زین کشمکش فارغ نی ام
هیچ جام ار خورده باشی از لبشیا به هجران مانده باشی در شبش
یا از آن گیسو شکنجی دیده ایهمچو مار از غم به خود پیچیده ای
یا که هیچ آن نرگس مستانه اتکرده تاراج از نگاهی خانه ات
حال من دانی پریشان از کجاستاصل درد و اصل درمان از کجاست
نک مرا گوید لب از اسرار بندوقت تفسیر است روز آمد بلند
تاکنون در خواب می گفتی سخنداشتی تب یا بهانه بود و فن
نک به هوش آ، وقت حفظ ظاهر استآن مگو که عقل از وی قاصر است
گر بگویی باز دارم عامه راتا به تن درّند بازت جامه را
صبح شد نی وقت جام و مستی استبا خلایق نوبت همدستی است
هر زمان از هر چه کت روزی دهیمبذل کن تا بیش فیروزی دهیم