گنج

۱۱۳- مناجات

۳۱ بیت
ای خدا ما را به فضل خود ببخشور خطای ما گذشت از حد ببخش
گر که نگذشتیم ما از فعل زشتحلم کن بگذر ز مشتی بد سرشت
تو توانی هر بدی را خوب کردصورت مبغوض را محبوب کرد
گر سرشت ماست بد، نیکوش کنخانه ور گلخن بود مینوش کن
عجز و استدعاست از ما، وز تو جودجود کن کایجاد ما از جود بود
ما فقیریم از دو صد ره ای غنیاز غنی بهر فقیر است ایمنی
احتیاج و فقرِ ما ناید به گفتآن تو دانی که نداری مثل و جفت
از تو نامد غیر نیکی در عیانوز من الاّ زشتی و سهو و زیان
تو همانی ای خدای فرد پاککه نمودی خلقت ما ز آب و خاک
من همان خاکم که بودم در نخستخاک چبود تا بود کج یا درست
خاک، سر تا پاست عجز و احتیاجسهو و سقم و انکسار و اعوجاج
پس به هر گامی بلغزد گر پی امعفو کن از من که جز خاکی نی ام
این دعای ما هم از تلقین توستگر نمایی مستجاب آئین توست
هوش دادی پس زبان و چشم و گوشخاک پستی را که بود از خود خموش
کت بخوانم با هزاران لابه منپای دانم باز از پا تا به من
عقل هم بیگانه زین ادراک بودزآنکه ذاتت از تعقل پاک بود
کس نداند جز تو وجه رابطهکز چه شد عقل از جنابت واسطه
تا که داند یا که بشناسد کستدل نشان یابد ز سرّ اقدست
مع به قیّومیّتی با ممکناتوین منافی نیستت با قدس ذات
یا که با معلول ربط علت استیا که آن هم نیست صرف وحدت است
خود تویی یعنی که بر خود عارفینیست موصوفی دگر یا واصفی
این عدمها که به هست آورده اینیست جز بر روی هستی پرده ای
هستی ما نیست جز نقش علمظاهر آمد رأی نقاش از قلم
یک قلم زد عالم و افلاک شدخاک لاشیء لایق لولاک شد
خاک کی از بود خویش آگاه بودیا که او را ره بر آن درگاه بود
خاک را چون را ه دادی ز ابتدانک مبند آن در ز جرم ما به ما
آنچه از ما شد عیان تقصیر بودوز تو بخشش بود اگر تقدیر بود
کی مقدر بود عصیان بهر کسور که بود از بهر رحمت بود و بس
پیش از آن کآید گناهی در وجودباب رحمت بر گنهکاران گشود
باب رحمت باش هر دم بازتربر گنه کاران بلند آوازتر
تا درآیند اهل عصیان از درتجام بخشایش خورند از کوثرت