گنج

۵- آیات ۵۷ تا ۷۹

۳۸ بیت

قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ (۵۷) قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ (۵۸) إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ (۵۹) إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ اَلْغٰابِرِینَ (۶۰) فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ اَلْمُرْسَلُونَ (۶۱) قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ (۶۲) قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاکَ بِمٰا کٰانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ (۶۳) وَ أَتَیْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (۶۴) فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّیْلِ وَ اِتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ وَ اُمْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ (۶۵) وَ قَضَیْنٰا إِلَیْهِ ذٰلِکَ اَلْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ (۶۶) وَ جٰاءَ أَهْلُ اَلْمَدِینَةِ یَسْتَبْشِرُونَ (۶۷) قٰالَ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ ضَیْفِی فَلاٰ تَفْضَحُونِ (۶۸) وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ (۶۹) قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ اَلْعٰالَمِینَ (۷۰) قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (۷۱) لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ (۷۲) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَةُ مُشْرِقِینَ (۷۳) فَجَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ (۷۴) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ‌ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (۷۵) وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ (۷۶) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (۷۷) وَ إِنْ کٰانَ أَصْحٰابُ اَلْأَیْکَةِ لَظٰالِمِینَ (۷۸) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ (۷۹)

گفت پس چیست کارتان ای فرستادگان (۵۷) گفتند بدرستی که ما را فرستادند بسوی گروهی گناهکاران (۵۸) مگر خاندان لوط بدرستی که ما رهاننده ایشانیم همه (۵۹) مگر زنش که تقدیر کردیم که او هر آینه باشد از بازماندگان (۶۰) پس چون آمد آل لوط را فرستادگان (۶۱) گفت بدرستی که شمائید گروه ناشناخته (۶۲) گفتند بلکه آمدیم تو را بآنچه بودند در آن شک می‌کردند (۶۳) و آورده‌ایم تو را حق و بدرستی که ما هر آینه راستگویانیم (۶۴) پس بیرون ببر اهلت را در پاره از شب و تابع شو قفاهای ایشان را و نباید التفات کند از شما احدی و بروید جایی که مامور شده‌اید (۶۵) و گذارش دادیم بسوی او این امر را بدرستی که دنبال اینهاست بریده شده صبح‌کنندگان (۶۶) و آمدند اهل شهر شادمانی می‌کردند (۶۷) گفت بدرستی که اینها مهمانان منند پس رسوا مکنید مرا (۶۸) و بترسید از خدا و خوار مسازید مرا (۶۹) گفتند آیا منع نکردیم تو را از جهانیان (۷۰) گفت اینست دختران من اگر هستید کنندگان (۷۱) بجان تو که ایشان هر آینه در مستیشان حیران می‌زیستند (۷۲) پس گرفتشان فریاد مهلک داخل درروزشدگان (۷۳) پس گردانیدیم زبرش را زیرش و باراندیم بر ایشان سنگها از سنگ گل (۷۴) بدرستی که در این هر آینه آیتهاست مر اهل فراست را (۷۵) و بدرستی که آن هر آینه براه ثابت است (۷۶) بدرستی که در آن هر آینه آیتیست مر گروندگان را (۷۷) و اگر چه بودند یارانی که هر آینه ستمکاران (۷۸) پس انتقام کشیدیم از ایشان و بدرستی که آن دو هر آینه در راهی روشنند (۷۹)

گفت ابراهیم کبود آنکه اوناامید از بخشش آید نیست رو
ناامید از رحمتش گردد کجاغیر گمراهی که دور است از هدا
گفت ابراهیم چبود کارتانغیر از این اندر زمین و اسرارتان
بر بشارت بود کافی یک ملککار دیگر هستتان پس بی ز شک
گفت بفرستاده اند اندر زمینجمله ما را سوی قوم مجرمین
سوی قوم لوط یعنی بر هلاکغیر آل او بدون اشتراک
اهل او باشند از ما در امانجز زنش کو باشد از پس ماندگان
پس در آن هنگام که ایشان آمدندخانواده لوط را وارد شدند
لوط گفتا از شما بیگانگانترسم از شرّی به خود زین مردمان
گفت نی بیگانه ایم از ما ضرربر تو ناید آمدیمت تا مگر
بر هر آن چیزی که قومت بوده اندبر عناد و فسق و شک آلوده اند
راستی آورده ایمت بر وعیدکه بر ایشان دادی از قهر شدید
راستگویانیم ما وز عیب پاکمیکنیم این لحظه قومت را هلاک
اهل خود را پس ببر بیرون به شبپاره ای چون رفت از شب بی تعب
اهل خود را پیش افکن با شتابوز قفاشان رو تو خود کآمد عذاب
از شما می ننگرد یک تن به پسخود روید آنجا که مأمورید بس
یا به صفرا یا به سوی مصر و شامکآن زمین را نیست بیمی ز انتقام
حکم ما کردیم سویش کاین است کارشد بریده صبح ز اهل این دیار
تا به صبح اعنی که بر جا نغنونددر سحر نابود و مستأصل شوند
آمدندی سوی خانۀ لوط ، شاداهل شهر از بهر آمال و فساد
مژده دادندی ز مهمانان به همگفت لوط آن قوم را با بیم و غم
مر مرا باشند مهمان این کسانپس نسا زیدم به رسوایی نشان
می بترسید از حق ای قوم ضلالتا نیابم خواری از مهمان به حال
می بگفتند از غریبان نهی مابر تو ننمودیم آیا بارها
تا نگردی حامی هر رهگذرچون گذشتی از شروط مستقر
گفت باشند این بناتم ای گروهگر کنید آن را که گویم بی ستوه
مر شما را پند من باشد صلاحبهترند این دختران بهر نکاح
ای محمّد (ص) بر حیات تو قسمکه بُدند ایشان به سکر دم به دم
مستیِ شهوت بُد ایشان را فزونبیهُش و حیران چو ارباب جنون
صیحه پس بگرفتشان اندر زمینصیحه یعنی بانگ جبریل امین
شهرهاشان کرد یکجا سرنگونروشنیِ روز چون آمد برون
پس نمودیم آن همه زیر و زبرهم بباراندیمشان بر سر حجر
باشد اندر این نشانها بی شماربهر ارباب فراست و اعتبار
آن بلاد اندر سر راه شماستدر عیون رهگذر ی آن برملاست
اندر اینکه یاد کردیم از یقینآیتی باشد ز بهر مؤمنین
بوده اند اصحاب ایکه ظالمانما کشیدیم انتقام از آن کسان
شرح یوم الظله را اندر عذابجای خود مذکور سازم در کتاب
ایکه و مدین به راه روشن استعابرین بینند و آن بس اَبیَن است