قٰالَ هِیَ رٰاوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (۲۶) وَ إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (۲۷) فَلَمّٰا رَأیٰ قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قٰالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ (۲۸) یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اِسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ اَلْخٰاطِئِینَ (۲۹)
گفت یوسف این زن حیله کرد با من جهت تحصیل کام خود از من و گواهی داد گواهی از خویشان زلیخا که اگر باشد پیراهن یوسف پاره شده است از پیش پس راست گفته زلیخا و یوسف از دروغگویانست (۲۶) و اگر باشد پیراهن او که پاره شده از پی سر پس دروغ گفته زلیخا و یوسف از راستگویانست (۲۷) پس چون دید عزیز پیراهن او پاره شده از پی سر گفت این کار از مکر شما زنانست بدرستی که مکر شما زنان بزرگست (۲۸) ای یوسف رو بگردان از این کار زشت و آمرزش خواه ای زلیخا برای گناه خود بدرستی که تو ای زن هستی از خطاکاران (۲۹)
گفت یوسف که زلیخا مر مراخواست بر خود من نمودم زو اِبا
گفت دانیم از کجا این قول راستچون گواهی نیست، گفتا، حق گواست
بر تو این را هم خدا روشن کندکذب او معلوم و صدق من کند
پس شهادت شاهدی داد آن زمانخود ز خویشان زلیخا بالعیان
گفته اند او بوده است ابن عمشداد از حکمت گواهی در دمش
گر دریده پیرهن از پیش رویهست در دعوی زلیخا راستگوی
یوسف است از کاذبین، ور پیرهناز قفا بدریده، دان تقصیر زن
زآنکه پیراهن دریده است ار ز پیشمر زلیخا رانده یوسف را ز خویش
ور دریده است از قف ایش بیستیزاز زلیخا بوده یوسف در گریز
پس زلیخا نیست در قولش فروغیوسف است او راستگو زن بر دروغ
پس چو دید آن را عزیز منتجببود پیراهن دریده از عقب
گفت زن را کاین خود از مکر شماستمکر زن باشد بزرگ این است راست
صدق یوسف شد چو ظاهر بر عزیزگفت یوسف را که بگذر زین تو نیز
زین سخن بگذر نهان دار از کسانفاش شد راز آن چو آمد بر لسان
هم تو آمرزش طلب بر ذنب خویشای زلیخا چون تو بودی ظلم کیش
گفته بعضی معنی این باشد که خودعذر از یوسف بخواه از کار بد
زآنکه آزردی تو او را بیگناهوز تو میبود این گنه بی اشتباه
گرچه داد این قصه را تسکین عزیزلیک کی ماند نهان خود عشق نیز