گنج

۴- آیات ۸ تا ۱۴

۳۸ بیت

إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (۸) اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اِطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ (۹) قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ اَلْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ اَلسَّیّٰارَةِ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (۱۰) قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ (۱۱) أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (۱۲) قٰالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ اَلذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ (۱۳) قٰالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ (۱۴)

هنگامی که گفتند هر آینه یوسف و برادرش دوسترند بسوی پدر ما از ما و حال آنکه ماییم جوانان کارزار بدرستی که پدر ما هر آینه در خیال غلطی هویداست (۸) بکشید یوسف را یا بیندازید او را در زمین دوری تا خالی ماند برای شما روی پدرتان و بشوید پس از آن گروهی شایستگان (۹) گفت گوینده از ایشان که نکشید یوسف را و بیندازید او را در قعر چاه تا برگیرند او را برخی از کاروانیان اگر هستید کنندگان (۱۰) گفتند ای پدر ما چیست مر ترا که ایمن نمی‌دانی ما را بر یوسف و بدرستی که ما مر او را از خیر خواهانیم (۱۱) بفرست او را با ما فردا تا بر جهد و بازی کند و بدرستی که ما مر او را هر آینه نگهبانانیم (۱۲) گفت بدرستی که من غمناک می‌کند مرا که ببرید او را و می‌ترسم که بخورد او را گرگ و شما باشید از او بی‌خبران (۱۳) گفتند هر آینه اگر خورد او را گرگ و حال آنکه ما جوانان کارزاریم بدرستی که آن‌گاه زیانکارانیم (۱۴)

یاد کن گفتند چو اخوان سر به سردوست تر دارد ز ما او را پدر
او و بنیامین برادرش از طلبنزد یعقوبند از ما بس احب
وآنگهی ما راست افزون فرّ و زوراز ره دانش پدر بس گشته دور
یا که یوسف را بُرید از تیغ سرافکنیدش یا به ارضی دورتر
گفت شمعون یا یهودا این سخندیوشان گردید اینسان راهزن
تا که خالی ماند از بهر شماروی یعقوب از ره مهر و ولا
بعد از آن باشید قومی رستگاربر صلاح از توبه آید شوم کار
کارتان یا نزد یعقوب انتظامیابد آنگه کو نباشد در مقام
گفت ز ایشان قائلی کاین نیست راهسخت باشد جرم قتل بی گناه
کشتنش دور است از راه صوابافکنیدش بل به چاهی از شتاب
رهسپاران تا درآرندش دگرپس برندش سوی شهری دورتر
یعنی ار مقصودتان دوریِ اوستاین کنید اولی چو مهجوری اوست
پس بر این گشتند یکجا متفقکافکنند او را به چاه از شک و دق
سوی یعقوب آمدند از مکر و فنکه بود سرسبز صحراء و چمن
یوسف نوباوه را با ما روانکن به صحراء بهر تفریحِ روان
گفت من بی روی یوسف چون زی امگر نباشد او همانا من نی ام
میندارید این روا بر من شماکه شوم در رنج هجران مبتلا
چو از پدر گشتند مأیوس آمدندنزد یوسف متفق با وی شدند
گشت راضی او که با اخوان خودجانب صحراء خرامد از بلد
نزد یعقوب آمد آن ماه منیراذن تا گیرد تفرج را ز پیر
باز زین فرمود یعقوب احترازتا سخنها در میانشان شد دراز
با پدر گفتند اخوان چند تنچون بر او ما را نداری مؤتمن
خاصه ما باشیم بر وی نیک خواهبر تو باز آریم خوشحالش ز راه
همره ما کن روانش در غداما نسازیمش دمی از خود جدا
تا خورد از میوه ها شیرین و خوشهم کند بازی نباشد رو ترش
ما نگهبانیمش اندر هر مقاماز مکاره وز سباع و از هوام
گفت یعقوب اینست حزنی بیسخنبر من او را گر برید از پیش من
هست بر من سخت هجرش ناگوارخاصه ترسم کش خورد گرگ از گذار
چون شما ناگه ز وی غافل شویدیا به کاری باز مستعجل شوید
دیده بُد در خواب که گرگان چندمی رسانیدند یوسف را گزند
باز گفتندی که باالله ار خوردگرگ او را یا که جامۀ او درد
خاصه ما در قدر و قوّت برتریمگر خورد گرگش به خسران درخوریم
میل یوسف دید چون یعقوب بیشهمچنین اصرار فرزندان خویش
داد تن خواهی نخواهی بر قضاءگشت بر تقدیر ربّانی رضاء
بر تنش پوشاند مر تسلیم راباز پیراهان ابراهیم را
تا زلیخایش ندرّاند ز پیشحفظ حق دارد نگه ز آلودگیش
شانه زد بر زلف عنبر فام اوتا نگردد دل رها از دام او
رفت خود افتان و خیزان همرهشتا نماید از حقایق آگهش

« نصیحت نمودن یعقوب(ع) به یوسف(ع) »

گفت حاشا که به صحراء تا به شبتو بمانی ای نتیجۀ هر ادب
گر مرا بی شمع رویت شب رسدنارسیده صبح، جان بر لب رسد
غم کنون زد خیمه بر صحرای منای پسر بشنو وصیّت های من
تا به هر حالت بود در تن رمقمی نشاید تا کنی غفلت ز حق
حمد او کن با زبان، ذکرش به دلدار دل را جمله با حق مشتغل
ور که درمانی به وقتی در بلاهم مجو یاری جز از فضل خدا
این بگو بسیار چون جدت خلیلحَسبِیَ اللّهُم کَفَی نِعمَ الْوَکِیل
اصل جمله بود این گر رهروینکته ها را نغز و نیکو بشنوی
مر فراموشم مکن هیچ ای پسرتا فراموشت نسازم از نظر

« در بیان سکینۀ قلبیه و تأویل داستان »

صورت فکریه این است ای فقیرنقش دل کن صورت زیبای پیر
چون ز صورت رسته او شاه دل استفارغ از آلایش آب و گل است
چون تو بندی نقش او را در خیالنقشت او بندد به چشم حق مثال
رفته رفته از صور بیرون شویمحو آن خورشید روز افزون شوی
اندر این هم نکته ها در خوبی استنی که هر رخ صورت یعقوبی است
صورت یعقوب و اسحاق و خلیلهمچنین تا آدم از وجه جمیل
بود واحد از ره معنی نه تنزین گذشتم یوسفا کن یاد من
تا کنم من یاد ، هم ز اندیشه اتچون به مصر افتد پری در شیشه ات
امتحان است آن تو را میکن حذرصورت فکر آور آنجا در نظر
آن بود برهان رب، دارش نگاهکو نگهدارد تو را اندر پناه
پیش آن کاعظم بلاء بر سالک استجور اخوان چاه و زندان اندک است
آن بود برهان رب در هر رهتهست تعویذ آن به زندان و چهت
زآن خطرها که تو را باشد به راهبگذری زآن تا به منزل تا به گاه
جور اخوان است اول در رهتیعنی اطوار طبیعت ناگهت
تو مشو زآن خسته ، ای سلطان دلهست یعقوبت به ره برهان دل
چون شدی در چاه نفس خود فروبا تو یعقوب است آنجا رو به رو
روح قدسی گیردت آن دم به برکآن تو را بر شکل پیر است و پدر
روز بیگه می شود یا بی صُداعنک سپردم بر خدایت در وداع
چون نمودی روی بر راه ای وفیمابقی را با تو می گوید صفی
او گشاید عقده های مشکلتمو به مو در هر قدم تا منزلت
داشت دنیا نام ، یوسف خواهرینک شنو کز اوست برپا محشری
خواب بود آن دم که رفتند از سرایوسف و یعقوب و اخوان جا به جا
چونکه شد بیدار دید او رفته استجان اُخت از تاب هجران تفته است
کرد سر را پا و از پی بر دویدتا به ایشان در وداع او رسید
گفت با یعقوب، چون گشتی رضاءکو رود، گفت این بود حکم قضاء
گر بگویم تا چه کرد او در وداعمن بمانم از سخن تو ز استماع
رفته رفته دیده ام بینور شدیوسف از یعقوب و دنیا دور شد