گنج

۲۳- آیات ۶۳ تا ۶۷

۳۳ بیت

فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلیٰ أَبِیهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا اَلْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (۶۳) قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (۶۴) وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا وَ نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ (۶۵) قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قٰالَ اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ (۶۶) وَ قٰالَ یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (۶۷)

پس چون بازگشتند بسوی پدرشان گفتند ای پدر ما باز داشته شد از ما پیمانه پس بفرست با ما برادرمان را تا پیمانه گیریم و بدرستی که ما مر او را نگاهدارندگانیم (۶۳) گفت آیا امین گردانم شما را بر او مگر هم چنان که امین گردانیدم شما را بر برادرش از پیش پس خدا بهتر است از راه نگاهدارنده بودن و اوست رحم‌کننده‌ترین رحم‌کنندگان (۶۴) و چون گشادند متاعشان را یافتند مایۀ تجارتشان را که رد کرده شده بود بایشان گفتند ای پدر ما چه می‌خواهیم اینست مایه تجارتمان که باز پس داده شد بما و می‌آوریم طعامی برای اهلمان و نگهداری می‌کنیم برادرمان را و زیاده می‌کنیم پیمانه شتری را این پیمانه‌ایست اندک (۶۵) گفت هرگز نخواهم فرستاد او را با شما تا آنکه بدهید مرا پیمانی از خدا که هر آینه بیاریدش البته نزد من مگر آنکه احاطه کرده شود بشما پس چون دادند پیمانشان را گفت خدا بر آنچه می‌گوییم وکیل است (۶۶) و گفت ای پسران من داخل نشوید از یک دروازه و داخل شوید از درهای جداگانه و کفایت نمی‌کنم از شما و از خدا هیچ چیز نیست حکم مگر مر خدا را بر او و توکل کردم و بر او پس توکل می‌کنند توکل‌کنندگان (۶۷)

پس چو برگشتند بر سوی پدرحال خود گفتند با او سر به سر
کآن قدر با ما نمود آن شهریارنیکویی کآییم زآن سو شرمسار
بُد ز فرزندان یعقوب ار کسیبیش از این با ما نمیکرد او بسی
گفت، شمعون چون شد ای ابناء منبر گرو گفتند ماند او بی سخن
زآنکه از ما کیل را او داشت بازبُد مگر بر ابن یامینش نیاز
داشت شمعون را نگه در نزد خویشتا بریمش ابن یامین را به پیش
پس برادر را تو با ما کن روانبهر آن گیریم تا کیل آن چنان
ما نگهبانیم او را بی سخنآوریمش تا که باز اندر وطن
گفت یعقوب از کجا دانست هینکه برادر هستتان دیگر چنین
پیش او گفتند ما را از مهمکس به جاسوسی نمودی متهم
حال خود گفتیم چون بر پادشاهخواست از ما این برادر بر گواه
تا به صدق قول ما باشد دلیلنک فرستش سوی آن صدر جلیل
گفت گیرم بازتان آیا امینبر وی آنسان که به یوسف پیش از این
پس خدا باشد به حفظ او خوبترکوست بخشاینده تر در هر خطر
شاید او را حق ببخشد هم به منتا نگردم بر فراقش ممتحن
هم ببخشاید به ضعف و پیری امبر غم و مهجوری و دلگیریام
چونکه بگشودند بار خویش رایافتند آن هدیه ها تفتیش را
گشته بود آنها بر ایشان جمله ردپس بگفتند ای پدر هذا السند
چه کنیم افزون طلب زآن شهریاربیش از این کو کرده با ما ز اقتدار
کرده رد بر ما بضاعت های ماکه بر او بردیم از بهر بها
مر که برگردیم سویش ز اهتمامآوریم از بهر اهل خود طعام
خود ز بنیامین نگهبانی کنیماخذ کیل افزون به آسانی کنیم
آوریم این یک شتر هم ناگزیرپر ز گندم ذَلِکَ کَیلٌ یَسِیر
گفت نفرستم من او را با شماتا که سوگند آوریدم از خدا
تا خورید اعنی به نام حق قسمکآورید او را به سویم باز هم
جز فرو گیرد شما را ناگهانابتلائی که هلاک آیید از آن
پس به او دادند عهدی زآن قبیلگفت حق بر گفت ما باشد وکیل
ابن یامین را پس از دلخواهشانکرد یعقوب آن زمان همراهشان
گفت ای ابناء من گاه ورودداخل از یک در نگردید از نمود
بل درآیید از جهات مختلفکز شما گردد نظرها منصرف
دفع نکنم من بدین نَصح از شماهیچ چیز از مشیّت و حکم خدا
جز که خواهد هر چه او خواهد شدنمن بر او کردم توکل بی سخن
تا شما را او کند حفظ از وبالهم بر او باید نمودن اتکال