گنج

۱۹- آیات ۵۳ تا ۵۴

۴۶ بیت

وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ (۵۳) وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ اِئْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ اَلْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ (۵۴)

و بری نمی‌گذارم نفسم را بدرستی که نفس امر کننده است ببدی مگر آنکه رحم کرد پروردگارم بدرستی که پروردگارم آمرزنده مهربانست (۵۳) و گفت پادشاه بیارید او را نزد من تا خاص گردانم او را برای خودم پس چون سخن کرد با او گفت بدرستی که تو امروز نزد ما با منزلت و امانتی (۵۴)

این بُد از حفظ خدا نی آنکه منمیکنم تنزیه نفس خویشتن
نفس غدّار است و آمر بر بدیجز که باشد عفو و رحم ایزدی
نفس دون را بر خطاء باشد مدارجز که توفیق آید از پروردگار
حق بود آمرزگار و مهربانچشم پوشد از خطای بندگان
بر ملک گفتند چون گفتار اوشوق او افزود بر دیدار او
گفت آریدش به سویم در مصاصتا کنم او را ز بهر خویش خاص
پس فرستاد اسب زرینه لجامتا به ایوان آید او با احتشام
هم فرستاد او امیران پی به پیتا که با اعزاز آید سوی وی
پس درآوردندش از زندان گروهسوی شه بردند بازش با شکوه
چون به نزدیک ملک شد در ورودگفت بر وی هم سلام و هم درود
باب شادی شاه بر وی باز کردبرنشاندش بر سریر، اعزاز کرد
پس ملک با وی درآمد در خطابیوسف از چندین زبان دادش جواب
زآنکه ریّان آگه از آن جمله بودبا وی از هر منطقی زآن لب گشود
گفت اینک لب گشا تقریر کنخواب من در پیش من تعبیر کن
گفت اصلش را کز آن در پرده ایگویمت کآن را فراموش کرده ای
بعد از آن تعبیر آن گویم تمامکه ملک دیده است آن را در منام
خواب دیدی رود نیل از هم شکافتهفت گاو آنسان که مثلش کس نیافت
فربه و اسپید و پستان پر ز شیرزآن برون آمد به خوبی بینظیر
آب نیل آنگه فرو شد بر زمینوز میان گِل درآمد همچنین
هفت گاو دیگر آن لاغر میانزرد یا همرنگ خاک اندر نشان
بی ز شیر و بی ز پستان بس درشتجمله را چفسیده اشکمها به پشت
پنجه و دندانشان چون سگ به برپس بر آن گاوان شدندی حمله ور
برشکستند استخوان و مغزشانمی مکیدند استخوان نغزشان
هفت خوشۀ گندم از نو رست بازسبز و خرم پر ز دانه، پر ز ساز
هفت خوشه باز هم خشک و سیاهرست و می کردی تو از عبرت نگاه
پس برآمد باد تندی بس دژمخشکها بر سبزها آمد به هم
آتشی زآن خشکها پس برفروختخوشه های سبز و خرم را بسوخت
پس تو برجستی ز خواب از اضطرابغیر از این نبود که دیدی تو به خواب
بس تعجب کرد ریّان زین کلامگفت این است آنچه دیدم در منام
اکثری زآن رفته بود از یاد منیادم آمد چونکه گفتی در زمن
خواب او را چونکه خود تقریر کردپس چنانکه گفته شد تعبیر کرد
گفت شه تدبیر آن را بی خللچیست رأیت تا کنم بر وی عمل
گفت گو تا هر چه گندم یا جو استجمع سازند ار که کهنه یا نو است
وآنچه در انبار خود داری تمامکن زراعت تا فزون گردد طعام
شد چو وقت بدرویدن بارهاگو نهند از خوشه در انبارها
تا که ایمن باشد از کرم و گزنددانه ها در وقت گیرند و پزند
چارپایان هم خورند آن ساقه هاتا نمیرند آن زمان از فاقه ها
آنچه حاصل گردد اندر هفت سالخمس آن را قوت کن بی احتمال
مابقی را کن ذخیره بهر بعدچونکه آید نحسها از بعد سعد
چونکه گردد منقضی این هفت سالهفت سال قحط آید بی سؤال
آن زمان تو فارغی از رنجهابر نهی از زرّ و گوهر، گنجها
سویت از هر شهر و مُلک آرند روجای گندم گوهر است از چار سو
بر مراد خود، فروشی گندمتخمر دولتها کند جوش از خمت
آن چنان که هیچ شاهی مثل آننه شنیده، نه بدیده بر عیان
گفت ای یوسف تو امروزی یقیننزد ما با آبروی و بس امین
آنچه داری آرزو از مال و جاهگو به من کآرم بجا بی اشتباه