۲- آیات ۲ تا ۷
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (۲) اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (۳) مٰالِکِ یَوْمِ اَلدِّینِ (۴) إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ (۵) اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِیمَ (۶) صِرٰاطَ اَلَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ اَلضّٰالِّینَ (۷)
ستایش مر خدای راست پروردگار جهانیان (۲) بخشایندۀ مهربان (۳) پادشاه روز جزا (۴) ترا میپرستم و از تو طلب یاری میکنم (۵) هدایت کن ما را براه راست (۶) راه آنان که انعام کردهای بر ایشان نه راه آنان که خشم گرفته بر ایشان و نه گمراهان (۷)
از فیوض عام و خاصش در نمودحمد او گویند ذرات وجود
عین حمد اوست بود ممکناتظاهر از بودش وجود ممکنات
حمد او هر یک ز موجودات اوگوید از تکوین خود بر ذات او
گر کسی حمدش کند با انتقالدر مقام بندگی یابد کمال
از پی فیض رحیمی در رشادحمد خود آموخت هم او بر عباد
بعد بسم الله بخیر المرسلینحمد لله گفت رب العالمین
تا چنان کو کرده حمد خود بیانحمد او گویند جمله انس و جان
ای نبیّ رحمت اندر حضرتمباش رهبر خلق را از رحمتم
رحمت عامم بود ایجاد خلقرحمت خاصم رسول پاک دلق
نکته ای در حمد خاصش مختفی استوآن تولّی بر نبیّ و بر ولی است
آنکه اشیاء را به هستی علت استباعث ایجاد خلق از رحمت است
حمد موجد بر خلایق واجب استکو به رحمت بر خلایق واهب است
حمد عارف بر جمال و یاد اوستبیخبر از عالم و ایجاد اوست
حمد او باشد به آن حسن و جمالهیچ نآید ماسوایش در خیال
هستی عارف رود یکجا ز پیشحمد خود گوید حق اندر ذات خویش
حمد خاص الخاص اندر جستجواین بود کز نطق او گویی به او
نیست یک مو ماسوایی در نظراز وجود و بود غیری بی خبر
حمد خاصان این بود کآری به یادحسن خلقت را ز مبدأ تا معاد
بعد آن کار است عالم را چنینرحمت دیگر کند در یوم دین
آری اندر رحمت مخصوصه رویکآن رحیمی رحمت است ای نیک خوی
حمد عام این است کآری در نظرنعمت بی حصر و حدِ دادگر
سفره گسترد ار تو عبد نانی ایجان و ایمان داد اگر ربانی ای
حمد را گفتند اربا ب کمالمر ثناء باشد به آن حسن و جمال
شه فرستاده است ز استقلال خویشنزد اهل معرفت تمثال خویش
با یکی فرمان پُر وعد و وعیدکاین بود باب اطاعت را کلید
آن یکی بی حکم و فرمان داد جانپیش آن تمثال نیکو در زمان
عشق آمد نار غیرت بر فروختهستی عاشق در آن یکباره سوخت
وآن دگر تمثال شه دید و رقمدر اطاعت شد ، نَزَد بیحکم دم
بندگی آورد و عجز و اضطراریافت از شه آبرو و اعتبار
فارغ از اندیشۀ بیم و امیدبندگی شه گزید از عقل و دید
آن دگر فرمان نبرد از بیش و کمبّرد ور هم بود از بهر شکم
برد فرمان تا که او را نان دهندآنچه بر وی بود مقسوم آن دهند
این چنین عبدی بود مغضوب و ضالنه به عقل او ره سپر ، نز عشق و حال
گمرهی ها باز باشد مختلفآن یک از راه است گامی منحرف
رفته رفته گمرهی افزون بودتا که از فرسنگها بیرون بود
روز دین کاسرارها گردد عیانمی برافتد پرده از رخسار جان
رهرو از گمراه یابد امتیازباب رحمتها شود بر بنده باز
پیش از آن کز پرده آن سلطان ذاترخ نماید ظاهر آید در صفات
عشق بر خود داشت اندر ذات خویشروی خود میدید در مرآت خویش
بر ظهور آن جمال دلفروزبی حجابی کرد عشق پرده سوز
حبّ ذاتی باعث ایجاد گشتعرش و فرش از جود او بنیاد گشت
خود مخاطب عشق بر لولاک شدکو به خلقت باعث افلاک شد
حمل بار عشق چون گردید عرضپس اِباء کردند زآن افلاک و ارض
عشق افتاد از پی شوریده ایرند عیّاری، حقیقت دیده ای
غیر آدم هیچ شیئی دل نداشتعرض معنی جز به او حاصل نداشت
بُرد آدم را به زیر بار دوستتا کند همدست خود در کار دوست
هم ز آدم امتحانها کرد بازکیست تا از هستی خود پاکباز
بر فنای خویشتن بندد کمرتاج بدهد، یابد از محبوب سر
تا نجوید بَد دلی این راه راهم نبیند چشم غیری شاه را
پرده ها بر بست پیش آن جمالاز شعاع غیرت و نور جلال
بیند او را آنکه خود چشم وی استدر مقام عشق او محکم پی است
گوید ار ایاک نعبد نستعینکس نباشد در میان، جز شاه دین
کی گذارد عشق کامل سیر اوتا پرستد وجه او را غیر او
پس فناء مستلزم این بندگی استاندر این مردن هزاران زندگی است
بنده گفتن غیر بنده بودن استکاستن جز بر وجود افزودن است
بنده آن باشد که بیند روی اوبندگیِ او کند بر خوی او
این عبودیّت ز عشق است و نیازطاعت بی عشق مکر است و مجاز
عشق هم ناید به دل بی علتیعلت آن باشد که بینی طلعتی
طلعت حق ، احمد (ص) است و حیدر (ع) استیا ولی ای کاین دو تن را مظهر است
مظهریّت هم نشان احمد استکاندر آدم مختفی از ایزد است
بوالبشر با این نشان مسجود شدوآن بلیس از ترک او مردود شد
چون نبودش عشق ، استکبار کردعُجب را استیزه با دلدار کرد
با خود اندیشید ابلیس لعینکز چه من خائن شدم ، آدم امین
گفت حق، آدم همه عجز است و دردتو سراپا عُجب و انکار و نبرد
خواهد او از یک غلط صد عذر و عفوتو کنی در هر نظر صد ظلم و سهو
سجدة او گر نمایی بنده ایبر عنایاتم چو او زیبنده ای
باز بشنو از صراط المستقیمکوست از ما راست تا ذات قدیم
هست ما را تا به حق راهی دقیقعارفان خوانند آن ره را طریق
همچو خطی در میان نقطتیننقطتینش حق و خلق آمد به عین
در میان هر دو نقطه ای حکیمهست یک خط مستوی و مستقیم
خواند او را مر محقق راه راستراستی باید ز حق در راه خواست
راستی، ثابت در این ره بودن استراست ره را همچو ره پیمودن است
در صراط راست گر معوج رویمنحرف گردی ز ره خارج شوی
آن گروهی کز ره اندر منزلنداندر انعمت علیهم داخلند
راه پیمودن به وفق عقل و شرعحفظ آداب و سنن در اصل و فرع
تا به آخر کآن وصول است و لقابنده را سازد ز هر قیدی رها
هر مقامی نعمتی و جنّتی استعارفان را مژده ای بر رحمتی است
رحمت حق محسنین را حاصل استمحسن اندر منزل از ره واصل است
اهدنا گفتن سزاوار کرامز اولین گام است تا آخر مقام
زین دعا ره بر تو واضح تر شوددر سلوکت عون حق رهبر شود
در صراط المستقیم این اهدنامیبرد بی انحرافت تا خدا
انحرافت از صراط اعتدالبر یمین و بر یسار آمد ضلال
شرح این اجمال اگر خواهی یکیرو فرو در بحر تفسیر اندکی
یا رب این ره بر صفی کن مستقیمتا به آخر بی ز لغزش ، بی ز بیم
تا صراط مستقیمم طی شوددل به امداد تو محکم پی شود
از پس سبع المثانی در کتابهم به رحمت کرد دیگر فتح باب