بند ۶
برعون باطل آه که ابنای روزگاردر نفی و سلب حق همه جویند اعتبار
تا کربلا ز کوفه به خونریز یک بدنپر تا به پر پیاده و سر تا به سر سوار
با دعوی خدای پرستی خدای سوزاز التزام ظلم به رحمت امیدوار
ذکر رسول بر لب و بغض ولی به دلدر چشم ها کتاب عزیز اهل بیت خوار
در هیچ امتی عملی سرنزد چنینای شرک و کفر را خود از این کیش و ننگ عار
تا راز درم و رسم جدل در جهان که دیدآید برون برابر یک مرد صد هزار
می بین ستیز باطل و بنگر سکون حقاین صبر و این ستم به جهان ماند یادگار
چون شد که عدل حق نکشید انتقام ظلمز آن قوم کفر کیش خطاکوش نابکار
جان پلید کاش تنی زان شرار قومبیرون نبردی از دم شمشیر آبدار
از تاب تشنه کامی او جاودان کم استجوشد به جای آب اگر خون ز چشمه سار
زین غم مگر شکسته سراپای آب نهربس تن برهنه سرزده برسنگ آبشار
از سبطیان تشنه لبت ای فرات شرمتا کی به کام قبطی و این گونه سازگار
کاش ای سحر شبت نشود روز هان مخندشرمی بدار باری از آن چشم اشکبار
از دیده ی تر و لب خشکت نصیب مناشک زمین گذر شد و آه فلک گذار
ناحق به خاک با بدن چاک چاک خفتالحق که حق ز فرقه ی ناحق به خاک خفت