بند ۳۳
دردا که سربرهنه چو خورشید از این درمدشمن برد علانیه کشور به کشورم
مژگان به چشم خنجرم آید به خون و خاکآغشتهات چگونه بدینحال بنگرم
نز خصم رخصتم که به بر گیرمت چو خاکخاکم به فرق باد که از خاک کمترم
نز چرخ مهلتی که زمانی به اشک خویشاین گرد و خاک و خون ز جبین تو بسترم
نز دور دولتم که علیرغم بدسگالجان نیز جبههسا به قدوم تو بسپرم
نز بخت فرصتم که سپارم تنت به خاکدفنت نکرده میروم ای خاک بر سرم
با اهتمام قوم جز اینم علاج نیستبگذارمت به ناحیه برجای و بگذرم
قتل تو خود نمونه پس از کفر و ارتداداسلام این جماعت از آن نیست باورم
هجده تن از نژاد محمد به خون و خاکبیجرم خفته، پیش که این ماجرا برم
جمعی دگر اکابر دین را به تیغ کفرسرها جدا فتاده ز پیکر برابرم
اینک روم به یثرب و دارم به حمل خویشصد کاروان غم از پی سوغات مادرم
این غل و دستگیری بیمار اهلبیتآن پایمال کردن نعش برادرم
یک جا شهادت تو و فرزند و اقربایک جا اسیری خود و بیچاره خواهرم
پس گفت یارب اینهمه را قدر هیچ نیستصد جان و سر به درگهت ار تحفه آورم
باری نگاه لطف به آل رسول کندر فضل خویش هدیهٔ ما را قبول کن