بند ۱۱۴
یارب چه ها گذشت بر آن شاه بی سپاهدر حرب خشمگین سپهی خصم کینه خواه
دردا که آهوی حرم از عنف گرگ چرخافتاد همچو یوسف و نامد برون ز چاه
هر داغدیده بیوه زنی دختری یتیماز باژگونه کوکب و از طالع تباه
آن دشمن از کشاکش این دشمنش مفراین رهزن از تطاول آن رهزنش پناه
جز زیر خاک گشته نه کس را مقام امننه جز هلاک مانده تنی را گریزگاه
رو باز و سر برهنه حریم تو زین سببنبود عجب ز خجلت خورشید و شرم ماه
بر روی دل سزد پر کاهی هزار کوهآن را که کوه خواسته مغلوب پر کاه
کندش یکی ردا و یکی پیرهن دریدبردش یکی عمامه، ربودش یکی کلاه
حیرانم از تهور قومی که بی دریغقائم به روی خون خدا می کشند تیغ