گنج

بند ۱۰۴

۱۵ بیت
بر اشک او مکین و مکان بوم و بر گریستسامان شام را همه دیوار و در گریست
ناگه چو شمع صبحگهی سر به پای بردخوابش ربود و باز فرو جست و درگریست
کای وا دریغ کو پدرم شد دگر چرااز سر گرفت ناله و این ره بتر گریست
گویی پدر به خواب وی آمد که محو و ماتدر جستجو برآمد و نظاره گر گریست
هر سوگشود دیده وکس را ندیده بازآشفته مو به رخ زد و آسیمه سر گریست
اسلوب بانگ وا ابتا را ز نو فکندآشوب وای فاطمتا را دگر گریست
فریاد کو پدر پدرم را به پای کردبنیاد کو پدر پدرم را ز سر گریست
افکند شور و ولوله ای کز خروش آندر قصر خود یزید قساوت سیر گریست
گفت این حدیث کهنه که آغاز کرده نووین طفل امشب از چه سبب اینقدر گریست
گفتند سرگذشت و به تن خورد پیچ و تابمغز آگهی نیافته دل بی خبر گریست
با آنکه این ستم خود از او سر زد از نخستزین وقعه خود هم آن سگ بی دادگر گریست
گفت آن سرش برید محاذات چشم و رویچهر پدر چو دید نخواهد دگر گریست
طفل است و فرق مره نداند ز زنده بازیابد قرار خود گر از این رهگذر گریست
بردند سر به مقدم آن سر چو خاک سودبی پرده روبروی و نظر بر نظر گریست
از حال خویش ثابت و سایر به در شدندچون مهر و ماه گرد جهان دربدر شدند