گنج

ترجیع‌بند

۲۸۸ بیت
ای زدست تو شرع رفته به پاوی طریقت ز فتنه تو به وا
تا تو رو کرده ای به ملک وجودهمه کس کرده آرزوی فنا
رخ گشودی تو تا به بزم شهودمرد و زن را بود امید جفا
ای جمال تو جبن و جهل و جنونوی کمال تو کبر و کین و دغا
فرق تا پا ظهور غی و غرورپای تا سر به به روز جور و جفا
گوش تا سم همه خیانت و خوفیال تا دم تمام خبط و خطا
آنچه را واجدی فساد و فتنوانچه را فاقدی وفاق و وفا
در تعب از تو جنس جن و ملکو زغضب بر تو خلق ارض و سما
در نسب کژنهاد و پوچ نمودبدگهر بی وجود و هیچ بها
ای بری از طراز رأفت و رحموی جری بر خصال خبث و شقا
لعن و نفرین و شتم و شنعت و طعنهست درباره ی تو جمله روا
ناسزاهای کل ملک سخنباشد الحق تمام بر تو سزا
مشتری بر سیاق سختی و خشممفتری بر فنون رفق و رضا
مایه پرداز رسم قطع و یقینرونق انداز راه ریب و ریا
لانه ساز اساس کذب و ستیزخانه سوز بنای صدق و صفا
سگ سگال و درشت خوی و دنیبد سیر دد سرشت و دیو لقا
جاودان باد رامش تو کربمرضت را ز پی مباد شفا
پایدت رنج ها به جان ز نعیمزایدت دردها به تن ز دوا
هر قدر خواهی از سعایت و ظلمکن درین مرز یومنا هذا
چون ترازوی عدل در محشرنصب فرماید احتساب خدا
چکمه میرحاج.... مانند.... عرضت فتد ز ...جزا
نه همین در خلا ترانه ی خلقبلکه خوانند مرد و زن به ملا
تا حمایت یکی است با پشتیتیز بر ریش این شش انگشتی
بر تو نقصان کمال و بخل کرمعلم نزد تو ظن ستایش ذم
آنچه آن بوش در بطون تو بیشآنچه آن کظم در کمون تو کم
طبع میزان حب و بغض کجاستکه تو زینسان گرفته ای محکم
جهل نامد دلیل حق حاشاکعلم قائم نمی شود به قسم
علم بالقوه جهل بالفعلی استبالله این نکته مطلبی است اهم
سر نزد از ضمی تا به زباندر کتب رسم تا نشد ز قلم
با چنین عقل کول لایعنیبا چنین نفس مول لایعلم
کاش از قوه ناشدی بالفعلکاش موجود نامدی ز عدم
چون تو این نکته هرکه کرد انکارتا قیام قیامت از آدم
تا که زردی زید ضمین زریرتا که سرخی بود قرین بقم
باد مقرون دودمان لامباد مطرود خاندان هیم
هر که در عصر خود به ذیل ولیدست طاعت نساخت مستحکم
همه کردار وی به یک گریزهمه اشغال وی به یک شلغم
قرن ها گر کند نماز که نیستطاعتش را بهای نیم درم
از جوار علی هر آنکه بریدناگزر با عمر بود همدم
درد او را کجا بود درمانزخم او را چرا سزد مرهم
تا نگیری غذا ز خوان رسولدست بوجهل با شدت مقسم
شاخ ز قومت است و عین حمیمجاودان این دو مشرب و مطعم
نان از آنت برآ کنند به نایآب از اینت فرو کنند به دم
هم از آنت کباب گردد کامهم از اینت گداز گردد فم
شهری و روستائی از همه صنفمی سرایند این سخن با هم
تا حمایت یکی است با پشتیتیز بر ریش این شش انگشتی
از تو سنت به تب کتاب به تابز آتشت شرع و عرف هر دو کباب
خانه ی کفر و شرک و کاوش و کینگشته آباد از تو خانه خراب
ز اشک ایتام خالی از پرهیزجام پرکرده ای به جای شراب
جگر بیوه گان سوخته دلبه سماطت نهاده جای کباب
نیش در مال غیر برده فروریش از خون خلق کرد خضاب
غیر ام کت به محض خاطر غیرنبرم نام چه خطا چه صواب
عمه و عم و خال و خاله و جدپسر و دخت و خواهر و زن و باب
بیش وکم مرد و زن سیاه و سفیدآشکار و نهان چه شیخ و چه شاب
همه زیبا و زشت خرد و درشتهرکه داری قبیله یا ز اصحاب
از هزاران تنی رها نکنمسر به سر گاو خواهم از هر باب
خاک عرضت به باد هزل دهمتا علامت بود ز آتش و آب
نیست بیم گناه و باشد نیززین عمل بس مرا امید ثواب
گر دلیلت به قول خود در دینعقل و اجماع و سنت است و کتاب
سگ بریند به عقل و اجماعتچیست پس این اصول کفرمآب
احتمال و براته شبهه و شکوهم و ظن و قیاس و استصحاب
محتسب نیست ورنه بردندیبی حساب تو را به پاس حساب
گوز بر ریش ... خر قومیکه به تو پیشوا کنند خطاب
از تو بی هیچ مایه ملحد شومهر سؤالی که شد خطا و صواب
سال ها با وجود دعوی علمغیر لا ادریت نبود جواب
راد و رد را چنان .... هستیمرتفع کرده ای حیا و حجاب
کت همه مرد و زن نهان و پدیدکرده تصنیف در حضور و غیاب
تا حمایت یکی است با پشتیتیز بر ریش این شش انگشتی
بایدم راند بند دیگر همتا بیانی کنم به وجه اتم
چنگ در حبل لانفصام لهازن که جاوید وارهی ز ندم
ورنه با صدهزار صوم و صلاتکه شود صادر از تو چون بلعم
غایت آنجا تو را چه خواهد خاستجز تب و تاب و درد وداغ و الم
تیغ قهرت زنند بر خرطومشیخ خشمت کشند برخیشم
زیست خواهی به دوده ی مروانریست خواهی به تیره ی ملجم
موسی عهد خود بجوی ارنیتو و فرعون را چه فرق ز هم
گشت خواهی ز سبطیان محرومبود خواهی به قبطیان محرم
می نخواهد فزود جز تعذیبحیف و افسوست اندران غم و هم
ذل و زاری لازمت هم دوشدرد و اندوه دائمت همدم
بار بر ظهر و بند بر زانوخار در چشم و داغ بر اشکم
لاجرم هر که چون تو از حق کورمحض عادت بدون لا و نعم
که نهد روی مسکنت بر خاککه کشد تیغ کین به صید حرم
هم شمارد خبیث را طیبهم گذارد به گرگ نام غنم
گر بدین حالت از جهان برویسورسوگت بود سرورت غم
جاودانت به جای خواهد بودکند و کوب از شکنج ضرب و شتم
دل بنازد چسان به ده دینارآنکه ..... داد و دین به یک درهم
باطنت تا نکو نشد ظاهرفرق زفتی نیافت کس نه درم
هر که خوبت شناخت خوب شناخترسم صدق از ریا و راست ز خم
خصم با خیل خلتی و وفاقدوست با دسته ی ظلال و ظلم
این یک انگشت زایدت چه نکونام اندر زمانه کرده علم
تا حمایت یکی است با پشتیتیز بر ریش است این شش انگشتی
تا نشان از کمان و نام ز کیشتیر بادت به است و تیز به ریش
تا ز حنظل برند و حلوا نامشکرت زهر باد و نوشت نیش
تا ترش روید از زمین ریواسشهد را در تو باد غایت بیش
در شگفتم تو را که نیست چرااز نبی شرم و از خدا تشویش
هرکه آمیخت خوش به جفت جنابتا رهد باز از آن خلاب و خلیش
غرقه وش در زند بهریش تو چنگمتشبث بود بکل حشیش
پیش وی از پس تو اضیق یافتزانکه این اوسع است بیش از پیش
کیسه یا کاسه چون درید و شکستنتوان وصل کردنش به سریش
کس به پیش تو سر فرو ناردمگر آن رندکش پس آری پیش
هر که باشد تو را چه ماده چه نرگاد خواهم یکی یکی کم و بیش
پیر و برنا چه زشت و چه زیبافاش و پوشیده مرد و زن پس و پیش
کسب تا سلخ و قصب خواهم کشتگه بز و تکه، گاه بره و میش
کودن آن سان که فرق نگذاریلغت اکل و شرب از عن و جیش
دوری از معنی حدیث و کتابکوری از دوری و جهالت خویش
رای و شک دین و اقتباست دأبوهم و ظن کار و اجتهادت کیش
به خدا نادر است در اسلامچون تو مسلم کلام کافر کیش
جرم آلوده ی فساد اندازظلم آموده ی ظلال اندیش
به نفاقت برون چو معنی جمعبه شقاقت درون چو لفظ پریش
از خدای غیور در دو سرایآرزوئی جز این ندارم بیش
خود به جنات و بنگرم در ناردارویت درد و مرهمت همه ریش
بگذری هر کجا به برزن و کویبشنوی از توانگر و درویش
تاحمایت یکی است با پشتیتیز بر ریش این شش انگشتی
در شره بیش و در مروت کمدر وفا سست و درجفا محکم
گاه آتش فروزیت به فسادداری از حلق و نای کوره و دم
پی سپار سبیل شید و شقاقدستیار فریق بغی و ستم
به هوای نفوس کفر شعاربه رضای رئوس شرک شیم
بسته باجیت و باز بگسستهزانکه زیبد به حق امام امم
آن حکیمی که ناطقین جهولمانده اند از جواب وی ابکم
آنکه علم معاندیت رد و رادنزد علمش بر ضیاست ظلم
حکمت خصم پیش حجت وینسبت رو به است با ضیغم
سحر و معجز کس ار شناخت شناختفرق شیر علم ز شیر اجم
نشود بی گمان بر اهل یقیندر خوشاب مشتبه به رحم
ذره را کی سزد خصایص خورقطره را چون بود تراکم یم
من ندانم سخن هرای و هوایدر نبی آیتی است این محکم
جاهلی کادعای علم نمودهست با آنکه دیگری اعلم
رفته بیرون ز راه رشد و سدادبسته بهتان به رب لوح و قلم
صالح و طالح آشکار و نهانکیست از وی در آن زمان اظلم
اسم شخصی نمی برم به خصوصمقصدی گفته شد به وجه اعم
وای بر آن امام و مأمومینشکه براو عالمی بود اقدم
ناشناسان نهند بر خفاشبه غلط نام عیسی مریم
لیک شام که حق و باطل راروز فصل و قضا خداست حکم
زود بینی که سازدش آگاهداغ پهلوی و پشت و روی و شکم
باری این نکته را ز عالم غیبشدم از قول هاتفی ملهم
تا حمایت یکی است با پشتیتیز بر ریش این شش انگشتی
ای زبانت به ذکر حق ذاکروی ضمیرت ز نام حق نافر
لیک اهل نظر شناخته اندمعنی از لفظ و باطن از ظاهر
پیش ارباب هوش پنهان نیستقوت از ضعف و عاجز از قادر
کفر وکینت به نیک و بد روشنشرک و شیدت به مرد و زن باهر
رسته ی ریو و رنگ را استاددسته ی مکر و کید را ماهر
ریش گاوان... خر امروززمره ای باشدت اگر وابر
لیک فردا خودآن خسان نگرندتو و خود را چو گوز خر واخر
دیر و زود این ریاست دو سه روزبر توگردد سیاستی دایر
چند روزی بر این عوام الناسبه تغلب اگر شدی قاهر
یوم تبلی السرائرت به خلافنیست من قوه و لا ناصر
زرق و شیدی نماند در عالمکه نشد از تو روسبی صادر
نزع و نمش و نمیمه را مصداقسلم و صدق و نصیحه را ساتر
در میان نواصب از همه بابسنت نصب را توئی ناشر
حزب رفق و رشاد را مخذولجوق بغی و ظلال را ناصر
یافت هرگز تو این مسلمانینیست مسلم اگر نشد کافر
کافری دیدت ار بدین اسلامگشت بر کیش خویشتن شاکر
از خصال خبیثه آنچه کندخوب و بد را خطور در خاطر
نسبتش با تو نیست بی اغراقجز نمی نزد قلزمی ذاخر
چیست طبع تو غاشمی غدارکیست نفس تو فاسقی فاجر
شیخ و صوفی قلندر و درویشدزد و رمال و لوطی و شاطر
هر طرف هر که بگذرد نگردمرد و زن را به این سخن ذاکر
تا حمایت یکی است با پشتیتیز بر ریش این شش انگشتی
ای دغل باز غول دمدمه دموی حیل ساز مول هفت شکم
در دعاوی همای خوش فر و فا لدر معانی کلاغ و شوم و دژم
همه نرمی و نقش از بیرونوز درون زهر ناب چون ارقم
لکن آن را که هست دیده ی بازبیندت فرق تا قدم همه سم
ظاهرت قدس و باطنت همه خبثصورتت جمع و معنیت درهم
معتقد در جنان به خست و بخلملتمس با لسان به بذل و کرم
مترنم زبان به ذکر صمدمتعلق روان به مهر صنم
فاش و پوشیده روز و شب همه عمرهیچ چشمت ندیده در عالم
خامش از ذکر منقصت یک آنفارغ از فکر منفعت یک دم
هر کجا لقمه ای بود موهومبر سرش پی سپر به قوت شم
جلب یک غاز را ز غایت آزبی تناسب چو حکم حق مبرم
کنی از اشتداد جذب جداآب ز آتش حرارت از شبنم
بخلت اندر عجم چنان معروفکه به اکرام در عرب حاتم
نان خود را به وقت جزع غمینبرسر خوان همگنان خرم
کاخ خود بر دلت چو حبس غریمبزم مهمانیت چو باغ ارم
افتی آنجا به پینکی چون زالخیزی اینجا دلیر چون رستم
صرف از این خوانت موجبات نشاطاکل از آن نانت مورثات الم
روی این خوان فتاده در شادیبهر آن نان نشسته در ماتم
خلط غالب به فطرتت سوداستکه به صفرا سرشته اند به هم
لیک بیرون بیت خود به نفاقکار بند خواص بلغم و دم
فاسق و پارسا، شقی و سعیدگاه خوانند زیر و گاهی بم
تا حمایت یکی است با پشتیتیز برریش این شش انگشتی
نیست هزل تو امر آسانیزآنچه گفتم هزار چندانی
لعن بروی مران به قبح عملکه تو خود اوستاد شیطانی
اخبث از نفس خبث خواندم و بازخوب چون بنگرم بتر زانی
شرم شداد و غیرت قارونننگ نمرود و عار عثمانی
خفت دین و خواری اسلامنصرب نصب و عز کفرانی
نیروی شک و بازوی شبهاتحامی شرکت و پشت بهتانی
قوت کفر و ضعف اسلامینقض توحید و نقص ایمانی
اصل بوبکر و نسل بخت النصرفرع فرعون و فخر هامانی
تاب طامات و آب تزویرزین الحاد و زیب هذیانی
در شعار شقاق پوشیدهاز ثیاب وفاق عریانی
دزد و دیوث و داد سوز و دبنگهم دغاباز و هم دغل شانی
راح شهوات و روح غفلاتیریح طاغوت و روح طغیانی
هفت اقلیم قلبتانی راجز وجود تو نیست سلطانی
به خداوند ملک امروزهنیست در ملک چون تو کشخانی
دنی و سخت خواه و رشوت خوارپیرو بطن و بنده ی نانی
نفی و اثبات حق و باطل رادر جهان چون تو نیست برهانی
در سبکساری و سخافت رایافتضاح الشریعه را مانی
چند ای گوز گند را معدنمعده سان اینقدر گه انبانی
از جهالت اگر تنی سازندتو مر آن را به منزله ی جانی
تا تو پیدا شدی شد اندر شهرنغمه ی هر پدید و پنهانی
تا حمایت یکی است با پشتیتیز برریش این شش انگشتی
آخر ای کور دید دنگ دژمآخر ای دیو دأب دام شیم
دور و نزدیک آشنا و غریبمست و مستور چه عرب چه عجم
متنفر ز تو به فرط فسادفاش و پنهان چه ترک و چه دیلم
در نظر آید از نظر تنگیتپای موری به عظم ملکت جم
نه طباق ار شود یکایک نانهفت کشور اگر سراسر یم
وقت انفاق بر به اهل و عیالبعد قرنی به اضطرار آن هم
چرخ آید به زعم تو یک قرصسیم ناید به چشم تو یک نم
زال صد شوی از ازل گوئیزاد با ذات ضنتت توأم
هر کجا بنگری ز دشمن و دوستکه تنی چند شسته اند به هم
باید ار داد می روی تنهاباید ار خورد می شوی منضم
نقش مقصود ذاتیت مأکولنفس معبود وصفیت اشکم
یال تا دم عجین عجب و عتوگوش تا سم رهین بغض و ستم
نفس تلبیس و ریو و رنگ و ریانسل بن جان و ننگ بن آدم
ریش گاوان ... خر غافلاز تو بس دیده اند آن چم و خم
زمره ای را اسیر برده به دامفرقه ای را رفیق کرده به دم
طرفه اعجوبه ای که ... خرانمدحتت می کنند با همه ذم
برسر هیچ مغزت آن مندیلکرده تزئین کالکی به کلم
از هجا دارمت امید ثوابخواجه آسا به قتل مستعصم
عذرخواهانم از زبان دانانگرچه اعذار را نیرزد هم
دوست گردید شاد و دشمن سوختزد صفائی چو این ترانه رقم
گشته ورد ضمیر و ذکر زبانکفر و اسلام را به دیر و حرم
تا حمایت یکی است با پشتیتیز برریش این شش انگشتی
مدبری فسق پیشه ی فاجرملحدی شرک شیمه ی کافر
چون تو ده تن ز صد هزار کرورگبر و مسلم ندیده یک ناظر
آخر از کار خویش غفلت چندچه شد اول که رفتت از خاطر
تو نبودی که از تهی دستیعورتت را نداشتی ساتر
تا نهادی قدم به صدر قضامدبری چند آمدت دابر
وز در رشوت و سبوقه و سحتسخت این شیوه را شدی ماهر
چند سالی فزون نرفته هنوزجمع شد برتو دولتی وافر
آن زمانت خری نبود و کنونبرکمند تو بسته صد قاطر
چیست عذرت که در کتاب و حدیثخوانده ای کل منکر خاسر
از درون دل به باطلت منصوبوز درون پا به راه حق سایر
همه سالوس و حرص در باطنهمه پرهیز و زهد در ظاهر
به نفاقت زبان مصدق حقجان به اثبات باطلت ناصر
باش من غیر ناظرین اماهامر شد در کتابت از آمر
آنکه خود نفس وطیب و عصمت و طهرو امتثال اوامرش طاهر
تو به محض شکم پرستی هاتمحفلی را که آمدی حاضر
نفس مولت حریص بر مأکولچشم شوخت به شش جهت ناظر
خواه سنی بوند یا شیعیخواه مسلم بوند یا کافر
هرکه مانع شدت از او شاکیهرکه معطی بدت از او شاکر
عضو زاید به خبث باطن شخصمرد و زان راست آیتی ظاهر
اینک انگشت در کف خود توستدر خباثت علامتی باهر
اهل شهر این سخن شنیده تمامعام از خاص و غایب از حاضر
تا حمایت یکی است با پشتیتیز برریش این شش انگشتی
از صمد اختیار کرده صنمبر کلیسا نهاده نام حرم
راستی را بیا و از ره ی رشدرام شو وز رهی به طفره مرم
در کتاب این عبارتی است صریحکش تو صدبار خوانده ای من هم
می نتابند گفتنش منسوخمی نیارید خواندنش مبهم
هرچه باشد فتخرجوه لناعلم پیش شما چه بیش و چه کم
نیست برهان علم فقر و غناکه تو داری نظر به خیل و حشم
شیخ ره بر صلاح اهل زمانزید ای فاسدالفنون فافهم
کی بود چون من و تو هیچ ندانمظهر محدث حدوث و قدم
گه چو یوسف عزیز را مملوکگه ملوکش به در کمینه خدم
گه جبینت کشد به لشکرگاهاز شب و روز اشهب و ادهم
گه شود برخر برهنه سوارگه زند خود بدون نعل قدم
گه خرد تا روان کند آزادبندگانی به صره ها درهم
گاه بفروشد از تهی دستیتمر بستان خود به بیع سلم
کوری چشم دشمنان را گاهسازد از زر و سیم سنج و علم
گاه بهر تسلی اصحابهست با آنکه خود ولی نعم
پشم ریسد به مزد از مردمسنگ بندد ز جوع بربشکم
گاه بافد بریحه بند غلافگاه باشد بریشمش پرچم
گه بپوشد برهنگان ده و بیستگه زند رقعه قعه برروی هم
گه کند خرقه رهن صاعی جوگه کند جامه دیبه ی معلم
کار او را به کس قیاس مکنسری اعلام کردمت اعلم
باری این نکته ناتمام هنوزکز نگارش شکست نوک قلم
نه همین اهل نطق کرده سرودکاین سخن گشته ورد صامت هم
تاحمایت یکی است با پشتیتیز برریش این شش انگشتی
ای ملبس به ثوب کذب و دغاوی عری از شعار صدق و صفا
ناگزر هرکرا شکم معبودنان و آبش بود رسول و خدا
پی سنجیدن شقی و سعیدکرده میزان خویش بخل و سخا
گشته ثابت به محض عادت نفسحب و بغضش به اهل منع و عطا
هم به باطل نموده نسبت حقهم به نفرین سروده نام دعا
ظن و تخمین و وهم و شبهه و شکاجتهاد و قیاس و رای و هوا
این خرافات پوچ لایعنینسبتش برنبی کجاست روا
من نگویم امام گوید نیستمذهب حق به اختیار شما
هست نزدیک اهل حق که یقیننیست ناموس حق به خواهش ما
بر ستم وضع کرده آیت عدلبرظلم نصب کرده نام ضیا
گربه را کی سزاست نسبت شیرپشه را کی رواست اسم هما
همچو مام خود تو ملحد شومکه غضب را نهاده نام رضا
دست جور و جسارتت چندی استهمه را جیب صبر کرده قبا
زین پس البته نیست جای گلهسر کنم گر برات کلک هجا
گرچه زان امر عاجزم چونانکعجز دارم خدای را ز ثنا
آنچه من رانم از قبایح تونیست جز قطره ای ز صد دریا
نیست نار حمیتت در دلآن چنان کت به دیده آب حیا
شوره در کاسه ات به جای نمکنوره بر لحیه ات به جای حنا
شکر یزدان که نزد خسرو ملکناصرالدین خدیو مهر بها
آنقدر کت لزوم داشت به فرضساخت رسوا قدر به امر قضا
تاکنون خلق از کبیر و صغیرپیر و برنا تمام شاه و گدا
پیش و پس هر نماز و نافله ایکرده اوراد خویش صبح و مسا
تا حمایت یکی است با پشتیتیز برریش این شش انگشتی