بخش ۱
هیچ دریایی ندیدم بی کنارجز تو ای عشق جهان آشوب یار
عقل سر بر آستانت مستکینبنده ی حکم تو صد روح الامین
انبیا گردن به امرت داده بازروی بر خاک درت بنهاده باز
اولیا دستت به دامان درزدهدامن همت به خدمت برزده
پیش نورت نار موسی یک قبسنسر طایر نزد شهبازت مگس
تیر و بهرامت به میدان صد هزارخائف از سهمت چو طفلی نی سوار
پیش دستت دجله تا جیحون نمیهفت دریا پیش سیلت شبنمی
رهروت را زیر پا زوبین و تیراز کمال شوق میآید حریر
نیست در خورد هر میدان ترانه فلک تنگ است جولان ترا
ز آفرینش راد و رد بالا و پستزشت و زیبا دور و نزدیک آنچه هست
آنچه از امکان به اکوان آمدهانددر خور خود تابع امرت شدهاند
والهان خاصت از یک تا هزارز ابتدای خلق تا انجام کار
درنداده تن به فرمانت ولییک ولی مثل حسین بن علی
گر تو پای اندر میان نگذاشتیور تو رایت در جهان نفراشتی
کی خریدار بلا گشتی حسینره سپار کربلا گشتی حسین
قطع جان یا ترک سر کردی کجاسردی از مهر پسر کردی چرا
کی به نی میرفت سرها خاکناککی به خون میخفت تنها چاک چاک
کشته در پا رفته اصحابش چرادستگیر دشمن احبابش چرا
کی گرفته پنجه با پیکان و تیغکشته دیدی شش برادر بی دریغ
چون شکیبایی نمودی کز عنادخصم بندد بازوی زین العباد
طاقت آوردی کجا کآن قوم دوناز خیام آرد حریمش را برون
کی رضا دادی که زینب خواهرشبا سر عریان بنالد بر سرش
چون شدی تسلیم کآن ارذال خلقدخترانش را رسن بندد به حلق
صبر ورزیدی کجا خود کز ستیزدشمن انگارد بناتش را کنیز
پر که بر کوه کی پهلو زدیچرخه چون با چرخ هم زانو شدی
کی هما را صید کردی ماکیانپیل فرسودی به پنجهی بیشگان
نور از ظلمت کجا خود کم شدیزنده رود و نیل سخرهی نم شدی
هم ترازو با گلستان خس چراشاهبازان طعمه کرکس چرا
دوزخ از تابت کند پهلو تهیزین روش دیوانه گردد آگهی
کاین شبانان دست موسی تافتندجویها بر دجله سبقت یافتند
کرگدن شد گربهای را صید شستشیر را روبه به گردن قید بست
رفت با شاهین مگس را کارزارعنکبوتی را عقاب آمد شکار
باز در چنگال زاغان شد اسیربلبل اندر بند بومان دستگیر
باد را از پشگان آمد گزندجوق جن جم را به نام افکنده بند
عشق مو را قوت زنجیر دادمور را عشق افتراس شیر داد
زلف دلبر زیبد از وی اژدریناید از زلف عروسان دلبری
الغرض هرجا که چهر افروختیخرمن شاه و گدا را سوختی
رایت حسن بتان افراختیکار جانبازان خود را ساختی
سرگذشتی دارم از سر گوش دارهرچه جز سرکام از آن خاموش دار
کز سری بشنو چه سرها سر زدهوین سخن آتش به جانها درزده