شمارهٔ ۴۲
تا شدی از کنار من نیست جز این دو حاصلماشک مدام ساغرم آه چراغ محفلم
با تو هلاک کام دل بی تو حیات مشکلمتا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
ای لمعات طلعتت نور چراغ دوستیبی تو مرا بهار دی ای گل باغ دوستی
رفتی و زهر شد مرا شهد فراغ دوستیمن چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی
داروی دوستی بوَد هرچه بروید از گلم
هجر رخت زد آتشی در نی استخوان منروی فلک سیاه شد از اثر دخان من
سوزم و همچنان بود شوق تو در روان منمیرم و همچنان رود نام تو بر زبان من
ریزم و همچنان زید مهر تو در مفاصلم
تا به سخن زبان من شرحگر مقال توتا شده صدر جان و تن جایگه خیال تو
مایه زیست جهد شد در هوس جمال توحاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو
با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم
با همه فرط جستجو در طلب هوای دلبا همه شرط گفتگو در طلب هوای دل
خاک به چشم کام جو در طلب هوای دلباد به دست آرزو در طلب هوای دل
گر نکند معاونت دور زمان مقبلم
رفت نشاط جاودان از نظرم به جملگیشوق روان و ذوق جان از نظرم به جملگی
تا رخ و قامتت نهان از نظرم به جملگیسرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی
مینرود صنوبری بیخ گرفته در دلم
تیشهٔ شوق اقربا بیخ نشاط میکندپنجهٔ هجر اولیا میخ ملال میزند
پنجه صفایی از کجا با غم او درافکندلشکر عشق سعدیا غارت عقل میکند
تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم