گنج

شمارهٔ ۳۹

۲۴ بیت
خصم جان کوکب تو دشمن تن اختر مارنج قتل اول تو خواری بند آخر ما
دل نهاد از تو به دوری تن غم پرور ماما برفتیم و تو دانی و دل غم خور ما
بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
سر چو ناکام ز خاک قدمت برگیرمبند برپا به اسیری پی لشکر گیرم
چون نیفتد که سر زلف تو از سر گیرماز نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم
قدمی کز تو سلامی برساند برما
فرقتم برد فرو دم به دعا دست برآرهجرتم ساخت طرب غم به دعا دست برآر
شکوه بسیار و زمان کم به دعا دست برآربه وداع آمده ام هم به دعا دست برآر
که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما
ملک ار بیش و اگر کم به سرم تیغ کشندپای تا سر بنی آدم به سرم تیغ کشند
شرق تا غرب مسلم به سرم تیغ کشندبه سرت گر همه عالم به سرم تیغ کشند
نتوان برد هوای تو برون از سر ما
دهر محروم از این رو کندم میدانمبخت مهجور از این کو کندم می دانم
خصم زنجیر به بازو کندم می دانمچرخ آواره بهر سو کندم می دانم
رشک می آیدش از صحبت جان پرور ما
مرد و زن پیر و جوان بر من و تو حیف خورندبیش و کم فاش و نهان بر من و توحیف خورند
همه ابنای زمان برمن و تو حیف خورندگر همه خلق جهان بر من و توحیف خورند
بکشد از همه انصاف ستم داور ما
تا از آن رو چه دم افزون و چه کم زد حافظتا از آن حسن دلاویز قلم زد حافظ
تا از آن چهر چمن خیز رقم زد حافظتا ز وصف رخ زیبای تو دم زد حافظ
ورق گل خجل است از ورق دفتر ما
در مقامی که پسر سخت گریزد ز پدرپدر از ماتم خود سست گراید به پسر
چون صفایی همه از تابش خور در آذرنارد ار قامت اقبال توام سایه به سر
خالی از قصه قیامت گذرد محشر ما