گنج

بخش ۲۹ - جواب

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۴ بیت
بیا ساقی که در کار سلوکمبجامی نه بسر تاج ملوکم
که تاج پادشاهی عقل و دادستخرد شاگرد می می اوستادست
نه آن می کش خرد بگریزد از بویمئی کز بوی او عقل آورد روی
شرابی از خمستان حقیقتسزای مغز مستان حقیقت
که مغز ما و این می هر دو یارندبهم چون جسم و چون جان سازگارند
ازین می مغز سالک گر شود تررود جائی که جبریل افکند پر
الی الله راست خلق آنکوست در راهبمی ده خلق را سیر الی الله
که ما را سیر فی اللهست در پیشتو سلطان توانگر بنده درویش
الی الله را چو رهرو رهنما شدخدا شد سیر فی الله را سزا شد
که حق در سیر فی اللهست سیارکند مر ذات خود را سیر اطوار
ز خلقیت چو خلق آید سوی حقالی الله نام این سیرست مطلق
خدا شد پس ز خود در خود سفر کردمسمائی بهر اسمی نظر کرد
مسمی گشت هر اسم و صفت راهویدا کرد سر معرفت را
حقیقت داد بر اسمای ذاتیتحقق یافت اسمای صفاتی
مبدل شد ز آب تیره با نورصفای صبح زاد از شام دیجور
ز اسم و رسم سائر گشت آگاهکه شد تکمیل سر سیر فی الله
خلافت گشت بر بالای او دلقز بالا یعنی از حق شد سوی خلق
سپس از خلق شد در خلق سائرچو مرکز در مدارست و دوائر
پی تکمیل خلق آن حق مطلقبامر خلق شد ماء/مور از حق
من الخلق الی الحق سیر ثانیکه زد پویاش کوس من رآنی
من الحق الی الخلقست ثالثکه از حق تاخت سمت خلق وارث
من الخلق الی الخلقست رابعکه حق متبوع مطلق خلق تابع
کنون بنیوش شرح و بسط اسفارکه خواهد گوش معنی در اسرار
نباشد سیر اول را منازلکه باشد فیض حق بر خلق شامل
ز حق تا عبد نبود راه بسیارولی مخفیست حق در ستر اسرار
حجاب بین ما و اوست مائیخودی در خورد نبود با خدائی
اگر خلق از خودی بیگانه گرددخدا را آشنای خانه گردد
ولیکن شرط دارد سیر این راهجزای شرط باشد سیر درگاه
نخستین شرط از باطل تخلیز اسمای خدا بر او تجلی
چو رهرو شد مبرا از رذائلشود ذاتش محلای فضائل
شود بعد از تخلی با تحلیز اسمای خدا بر او تجلی
نخستین جلوه از اسم علیمستکه باب الله رحمن رحیمست
بود علم الهی باب ابواببهر ناسخته نگشایند این باب
ازین در سیر اسمای الهیتوانی کرد ای رهرو کماهی
ز خاک این در آید بوی کاملکه چون بگشود بینی روی کامل
در علم خدای بی ندیدستقدیمستی نه این باب جدیدست
مر این باب ار گشودندت شبانگاهببینی صبح روشن روی الله
چو دیدی روی او بی خویش گردیبسلطانی رسی درویش گردی
ولی الله مطلق اسم اعظمبود در سیر دوم سر آدم
شود موصوف اوصاف الهیبرد پی بر کمال حق کماهی
خدا چشمست و گوش و دست و پایشهوایش مرده در پای خدایش
هوا را سر برید از تیغ تجریدچو مو سر رستش از اعضای توحید
زهر سر باز در وحدت دهانهاانا الله الا حد ورد زبانها
ببزم بود اعیان ازل شمعمقیم بارگاه وحدت جمع
که شد از ذات و وصف و فعل فانیبذات و وصف و فعل لامکانی
بحق رد کرد این هستی که از اوستز سر تا پای او شد هستی دوست
که هستی نیست یک هستیست گر هستکه او حقست در بالا و در پست
بطی این بوادی هادی راهتواند زد دم انی انا الله
شود منصور دار سر مطلقبدارائی زند کوس اناالحق
زند طبل ولایت بر سر دارولی را بخت منصورست بیدار
نوای نغز نای من رآنیبود در منتهای سیر ثانی
دم راز طرب ساز اناهوبود سیر دوم را در تکاپو
انا هو بار نخل سیر ثانیستزمانی نیست نخل سیر آنیست
ب آنی سالک اندر سیر باطنکند ایجاد را سیر مواطن
چه گفتم بلکه باشد آن دائمکه بر اسماستی قیوم قائم
جوان بخت جهان کل اسماستولی مرشد آن پیر تواناست
گروهی اندرین خلوت نشستنددر سیر سوم بر روی بستند
گروهی از خدا گشتند ماء/مورکه روی آرند سمت ظلمت نور
خدای مطلق اندر سیر سومباین پیدائی اندر خلق شد گم
ولی الله کامل قلب عارفنبی شد مهر ابنای معارف
بود پیغمبر تعریف اسماءمعارف را کند بر خلق ابناء
بابنای معارف شد پیمبرولی تشریع حق را نیست در خور
که تشریع نبی در خیر مردمبود محتاج سر سیر چارم
ز حق آمد بخلق آن سر ساریچو نهر از خلق شد در خلق جاری
من الخلق الی الخلق اینکه با دلقمسافر گشت حق از خلق در خلق
پی تشریع امر لایزالیز اوصاف جمالی یا جلالی
اگر چه برد در این سیر بس رنجبهر ویرانه پنهان کرد صد گنج
ز یک ویرانه در شرع آنکه شد پستهزاران گنج باد آورد در دست
پس از سیر چهارم ذات عالمنبی شد در نبوت گشت خاتم
تمام انبیا آن فرد یکتاستکه بر دوشش ردای احمد ماست
همش خنگ خلافت زیر زینستهمش دست خدا در آستینست
امام انبیای بدو و ختمستمر او را اقتدای امر حتمست
کسی از انبیای ما تقدمبانگشتش ز خاتم نیست خاتم
که این انگشتری را حلقه دینستخدا این حلقه را نقش نگینست