بخش ۱۴ - جواب
بیاور ساقی آن صاف صفا خیزکه بدهد صاف را از درد تمییز
نداری صاف ده درد از خط اشککه صاف آفتاب از او برد رشک
بیاور هر چه داری درد یا صافکه می صافست و درد و صاف ز اوصاف
شرابی ریز دور از رنگ و از بوبمینای من از میخانه هو
که این میخانه پرورد قدیمستخمش در خانه سر حکیمست
بن خم هشته در بنیان جودستبنای خانه مبنای وجودست
وجود می بلا نقص بسیطستتمام دور هستی را محیطست
خرابم کن بکلی از می ذاتمرا بر نفی موکولست اثبات
بر آنستم که از این می پرستیکنم در نیستی تدبیر هستی
فنای ذات رهرو راست مقصودمقام نفی باشد جای محمود
تو پنداری که من مست و خرابممگر مستی سپس بیند بخوابم
که من مستم ولی مست وجودمخراب غیب و آباد شهودم
تو داری باده ئی در خورد مستانبجام تست جان می پرستان
مرا کن زنده در این حال مردنکه باید جان بی پایان سپردن
که از یک جان سپردن لطف جاناندهد هر مرده ئی را هفتصد جان
دهد یکدانه هفصد دانه حاصلبنص آیه سبع سنابل
گرم باشد کنم قربان ساقیبهر دم هفتصد جان جمله باقی
که او از ما بگیرد جان فانیدهد جانی که گوئی من ر آنی
اگر چه لن ترانی نیست باطلمباش از من رآنی نیز غافل
که باشد در تجلی های انوارز احمد تا بموسی فرق بسیار
بود موسی هنوز اندر سماواترسول مصطفی ممسوس بالذات
بود احمد بذات الله ممسوستجلی های ذاتی راست ماء/نوس
بجنبد تا بسنبد بال این طیربراند تا بماند رفرف از سیر
شود بالای او ادنای قوسیننشیمنگاه شاه کون بی این
زهم ریزد بنه و بنگاه محمودنماند غیر وجه الله محمود
ببام حق مزن کوس سوائینماند احمدی ماند خدائی
زند بر بام قدس ذات مطلقندای من رآنی قدراء/ی الحق
باورنگ کمال عز سرمدخدا بنشست چون برخاست احمد
بلی از جان مردان هنرمندچو برخیزند بنشیند خداوند
اگر حق گفت سبحانی عجب نیستکسی را غیر حق این گفت و لب نیست
چو شد بر با یزید از حق تجلیباستغراق گفت این قول اعلی
چو باز آمد ازان غیب و ازان هولبوی گفتند سر زد از تو این قول
ز روی عجز با حق گفت در رازکه ای کوینده بی شبه و انباز
کنند این قول را از من روایتبمن این قوم در طی حکایت
اگر من گفتمی سبحانی از خودشد ستم کافر و گبرو بدودد
نمودم زین خطا گفتن ستغفارشدم مؤمن نمودم قطع زنار
کنون گویم که گشتم سالک راههو الله الذی لا غیره الله
چو باز از ذات اول شد ب آخرتجلی گشت مظهر عین ظاهر
سرایت کرد سر ذات بر ذاتشه شطرنج علم و عین شد مات
حقیقت شد پدید از ذوق و مستینماند از بایزید پیر هستی
درین دریا ز سر تا پای شد گمبخویش این بحر آمد در تلاطم
زنای بایزید این قول شد راستکه ذات لم یزل در جبه ماست
نمود از پای خلع نعل امکانخدا پیدا شد و کونین پنهان
دوئی از احولی خیزد شکی نیستبچشم راست بین حق جز یکی نیست
چو راند از این دوتائی رخش سالکبیکتائی بهر ملکست مالک
کسی کز این دوتائی رست یکتاستسوای ذات او کس نیست پیداست
بجز حق در مکان و لا مکان نیستنشان از کس بکوی بی نشان نیست
درین میخانه مستانند بیحدگروهی بیخود و قومی معربد
یکی افتاده از مستی بیک دوشنموده کل هستی را فراموش
یکی دریا کشیدست و طلبکارحریفان خفته او بنشسته بیدار
بوحدت رتبه از اندازه بیشستمقام هر کسی بر حد خویشست
بحد خویش هر کس را زبانیستبوحدت هر زبانی را بیانیست
بیان هر زبان از حد برونستعبارات حقیقت را شئونست
شئون هر عبارت را تجلیستکه عین هر عبارت عین مولیست
عبارات وجود ماست شتیمقام جمع ما بی ند و همتا
شد از این نفی و این اثبات معلومکه در این نکته اسراریست مکتوم
که گوید بایزیدی وقت گفتارنگفتم باز گفت آرد بتکرار
نشاید گفت این نطقست واهینه بالله نیست جز نطق آلهی
بصورت چون نشیند شاه بر تختزند بر بام دولت نوبت بخت
اگر نوبت زند سلطان معنیببام دل نکاهد جان معنی
فزاید جان معنی نوبت فقرکه باشد دولت الحق دولت فقر
الهی تاج فقرم نه بتارکردای فقر کن بر من مبارک
که در کوی عنایت من فقیرمتو سلطان غیور و من حقیرم
تو شاهی من گدایم رسم شاهستکه بخشد جرم آن کاهل گناهست
که جای بیگناهان در نعیمستکرا بجشد که رحمن و رحیمست
نبخشی گر مرا ای وای بر منکه گردد خصم عقل و رای بر من
اگر رحمت کنی سلطان تختمبعین فقر دولت یار بختم
من و دل هر دو همراه طریقیمفنای فقر را در ره رفیقیم
بدان امید کز حیرت رهانیدو همره را کنی در فقر فانی
مرا بنمود غواص غریبیبغوص خویش اطوار عجیبی
فنا را سر فرو برد او بکانونز دریای بقا آورد بیرون
ب آتش رفت و بیرون آمد از آبالهی ده کلید فتح این باب
مرا در نطع لوح محو کن ماتچو شه بنشان بصدر لوح اثبات
جم دل را بساط سروری دهسلیمان مرا انگشتری ده
که دیوانند بس ناسخته در راهگریزند ار ببینند اسم الله
درین ره دیوانسی هست بسیارتن او بار و کله بردار و طرار
برند این غولهای نا ممیزکله از سر، سر از تن، تن ز حیز
چو دیو نفس کافر شد مسلمانرسد کار دل سالک بسامان
چو پیچد نفس این شرک دو تو رادل از وحدت برآردهای و هو را
چو کار دل بسامان صفا شدفنا تکمیل شد دور بقا شد
لب عین الحیوه دل نشستیز قید ماسوای دوست رستی
زدی یک جام زاب زندگانیجهانی زنده کن از جام ثانی
چو ظلمت محو شد نور مبینستمقام صحو بعد المحو اینست
بگوش من ندای محو موهومبود صرف صدای صحو معلوم
خدا باشد یکی در دین وحدتدوئی کفرست در آئین وحدت
بکفر حق گرا ای پیر جاهلکه خواهی مرد در این کفر باطل