بخش ۱۲ - جواب
زهی پاکیزه قول و نیک تحقیقسؤالی سودمند از روی تدقیق
سؤالی رسته از آلایش فرشبفرش آورده رو از باطن عرش
گل از گل گر بروید پاک رویدچه جای آنکه از افلاک روید
سؤالاتی چو دسته غنچه گلچو باز آید دل از آن گلشن و کل
ز بهر هدیه ارباب تکمیلفرستد بر صراط وحی و تنزیل
ثماری رسته از شاخ درایتکه بالیدست از بیخ ولایت
بهاری روح پرور چون دم روحنجات ماسوی چون کشتی نوح
بهشتی طره حورش دلاویزنظر گاه قصورش معرفت خیز
گلستانی ترست و سبز و خرمگلست و یاسمینش اسم اعظم
جهانی از قیود ملک خالیزمین و آسمان او مثالی
زمینی پادشاهش دولت دوستسپهری کافتابش طلعت اوست
دیاری حاکم او جلوه یارکه در او نیست غیر از یار دیار
نباشد کس درینجا یار تنهاستچه باشد اینکه گفتم حاکم ماست
مر این گفتار بر ما حتم کردنسخن را در ولایت ختم کردن
خدایا ده بمن نور هدایتمرا ده غوص در بحر ولایت
ازین دریا گهر باید ربودنپس از آن گوهر تحقیق سودن
بپای این سؤال گوهر افشانفشاندن گوهر شهوار غلتان
سؤال از درج اللهیست گوهرجواب از بحر دل لولوی دیگر
بگنج ای در سؤالت صد معالیبنه عقد ل آلی بر ل آلی
بگیر ای در فقیری برده بس رنجبنه این گنج دولت بر سر گنج
سؤال از بحر علمست و جوابشز دریائی که لاهوتست آبش
زدی سر خدا را حلقه بر درگشودندت در اسرار مضمر
بیا ای دیده در فرقت بسی گازبگیر این گوهر گنجینه راز
در آ ای کرده بر قانون ما سیرببزم ما گشودندت در خیر
بیا ساقی از آن صهبای بیغشبیاور تازنم بر آب و آتش
من و دل برق سیر و باد ساریمکه خضر بر و الیاس بحاریم
ازین دست و ازین می هر دو مستیمبدور چشم ساقی می پرستیم
که دریای ولایت بی کنارستکسی داند که سباح بحارست
مرا زین بحر امکان گذر نیستولیکن چاره ئی از این سفر نیست
می استی ناخدای قلزم روحبساغر کن که باشد کشتی نوح
بدریای دل ای یار بهشتیبغیر از ساغر می نیست کشتی
چو نوح من بدریا افکند فلکب آهنگ ملک از خطه ملک
کند طی بحار عالم دلرود تا مجمع البحرین کامل
زند از ساغر لا صاف الابگیرد کار او از نفی بالا
که مرد نیستی در دار مستیبود دائر مدار دور هستی
می من عشق آن یار قلندرکه ایجادش باطوارست مضمر
بود او نقطه و ادوار و اکوارباو پیوسته چونان خط پرگار
مرا او در سرست و سینه و دلکجا باشد که او را نیست منزل
بوحی دل کند ما را هدایتبما آموزد اسرار ولایت
نهد در جیب جانم رشته درز گوهر دامن دل را کند پر
مرا بنشسته بر صدر سویدابچشم سر من چون روز پیدا
دو چشم من بروی او بود بازدو گوشم یار را باشد ب آواز
زبان اوست قیوم بیانمتو گوئی جای دارد بر زبانم
بقول قدسی انکس را که با اوستزبان و چشم و گوش و دست و پا اوست
بدرس معرفت استاد تعلیمولایت را کند بر چار تقسیم
بدرک و دید بی انکار و تردیدبعام و خاص و بر اطلاق و تقیید
بود مرعام ظل اسم رحمنکه عیسی راست در آن حکم و فرمان
ولی خاصست ظل اسم اللهکه احمد راست در او رتبه و جاه
و لیستی خدا مر مؤمنین راز قرآن کرد بتوان درک این را
ولایت قرب و قرب امر اضافیستدو سو دارد مگو یک سوی کافیست
ولی هم خدا و مؤمنینندخداوندان دل بر طبق اینند
بود عیسی ولی ختم مطلقبایمان نی باسم ذاتی حق
که این دولت بدین معراج اسعدبود معراج درویشان احمد
دثار احمد والامقامستپس از او خرقه اول امامست
رسد از دوش بر دوش این تلبسرساند فیض بر آفاق و انفس
فشاند نور بر ایجاد دائمبود دائم ردای دوش قائم
بود بی سر بکرو صورت عمروطراز کشف سر صاحب الامر
چو عنوان دوئی بر خاست از بینیکی ماند که باشد بود را عین
کسی کو صاحب الامرست مطلقبود در امر هستی صاحب حق
که عین بود باشد ذات وحدتعیان هستیست از مرآت وحدت
وجود از وحدت خود نیست منفکخدا موجود بی همتاست بی شک
خدا تا هست همراهست مهدیولی اسم اللهست مهدی
بهر دور و بهر کورش سرایتکه در چرخست گردون ولایت
ز شرق مهدی این شید جهانتابدمید و شد پدید از جان اقطاب
که اقطابند در تعلیم وارثقوای نفس را در بعث باعث
ادیب عشق را شاگرد هوشندبوحی غیب استاد سروشند
شدند از فضل فیض ختم مرسلز کل انبیا این قوم افضل
مکین بزم جمع الجمع ذاتندباسماء الهی امهاتند
رجال بارگاه جمع جمعندتمام بود بزم اقطاب شمعند
مدام از نشاه توحید مستندسر افرازان سر مست الستند
ز سر تا پای دریای وجودندچو گوهر در تک عمان جودند
بنه از خود سر مستکبری رابکن از بیخ اصل منکری را
ز علم عشق کن در راه مرکبچه تازی مرکب جهل مرکب
مقام علم را از جهل بشناساگر دانشوری از جهل بهراس
چو دیدی کاملی در سرزمینیبصیری کار دانی راز بینی
بخلوتخانه او خاک در باشبنه سر پیش پای او و سر باش
ز دنبالش بپوی این هفت وادیکه در این راه بینی روی هادی
بدون علم در خلوت نشستندر تعلیم را بر روی بستن
بود از کوی هادی دور بودنز دیدار حقیقت کور بودن
بودهم بزم و همزانوی مهدیولی جاهل نبیند روی مهدی
که او قطبست مرا قطاب حق راازو آموخت قطبیت سبق را
بجان هر دلی از او تجلیستدل مقصود را از او تسلیست
جمال وصف را او حسن ذاتستکه ذات ختم موضوع صفاتست
صفات ذات وصف خاتم ماستکه از نقصان اسمائی مبراست
ببازوی محمد زور بازوستعلی را در ولایت هم ترازوست
محمد ختم و او ختم و علی ختمتجلی های او در کاملی ختم
نباشد معنی ختم ای برادرکه بعد از او نباشد ختم دیگر
ندارد ختم جز این معنی و بسکه بر حق نیست زو نزدیکتر کس
که ختمستی علی بعد از پیمبرپس از او خاتمند اولاد یکسر
که ختمند اولیای احمد پاکهمه پاکند از آلایش خاک
که در هر دور غوشستی مهذبکه از او بر خدا کس نیست اقرب
اگر مجموعه مجموع اسماستبود او ختم مطلق بی کم و کاست
اگر بر جزء اسمای محمدمسمی شد بود ختم مقید
نباشد گر وجود غوث مشهودکمال اسم اعظم نیست موجود
شنیدستم بدرس مدرس دلکه اسم اعظمست انسان کامل
خدا پیدا و اسم اوست پیداباسم اوست قائم کل اشیا
اگر انسان نباشد دل نباشدچو دل نبود ره و منزل نباشد
چو نبود منزل و ره ارتقا نیستکه جز طی منازل در خدا نیست
خدای لم یزل در دل مقیمستکه این بیت از بناهای قدیمست
نگنجد در زمین ها و اسمانهابدل گنجد که فردست از مکانها
نه قطره ست و نه جودریاست ایندلکه درج گوهر یکتاست ایندل
دل عارف چو آید در طلاطمازو زاید هزاران بحر قلزم
هزاران بحر چبود کل هستیز دل خیزد بگاه ذوق و مستی
ببام دل زند شاه ابد کوسنه بر هر بام بی بنیان منکوس
مقام اسم اعظم نیست جز دلنگین خاتم جم نیست جز دل
نباشد آنی از موجود انساننباشد حق و در حق نیست نقصان
بهر آنیست انسان فرد و قائمولی الله باشد آن دائم
نباشد آن دائم کن فکان نیستولی نبود زمین و آسمان نیست
زمین و آسمان را ظل دل دانولی دل را بدلبر متصل دان
نه آن وصلت که از ما و توئی زادمن و ما و تو از مام دوئی زاد
بعینیت رسید از این توصلخداوند بقا شد از تبدل
بعین ذات اسما را مدد شدمدیر و احدیت شد احد شد
نهاد از موطن تفصیل مجملشه آخر قدم بر صدر اول
فنای ذات او در عین توحیدرهاند او را ز امکانات تحدید
چو از تحدید رست آن ظل ممتدفرو پیوست با انوار بیحد
ز ظل عاشقی آن ماه ممشوقتسلط یافت بر خورشید معشوق
پس از بیگانگیها آشنا شدگذشت از عاشقی معشوق ما شد
ولی ختم خاص سر محمودبفرق ما سوی الله ظل ممدود
بود هم مهدی و هم هادی کلباطلاق از مقامات تبدل
بود موجود در ادوار و اکوارنباشد غیر او در دار دیار
وجود مطلق از او در ترانهتو میگوئی که موجودست یا نه
مباد از جامه بینش کسی عورتواند ظلمت و عالم پر از نور
کسی کز جلوه مهدیست بی بهربود در ده اگر شاهست در شهر
کسی کز این تجلی کامگارستاگر در ده بود شاه دیارست
خدایا بینش ما را قوی کنصراط ما صراط مستوی کن
که انوار حقیقت در کنارستمیان ما منیت پرده دارست
اگر این پرده را پرداختم منباقلیم حقیقت تاختم من
اگر این پرده هستی بجاماندخدا رفت و هدی رفت و هوا ماند
تو ماندی بی خدا ای خفته بر گنجکه بر گنج از گدائی میبری رنج
طلب رحمن عرش از قلب انسانکه باشد قلب انسان عرش رحمن
منه پا از در دل جای دیگربفرق ماسوی نه پای دیگر
که چون شد دل بعزم خویش جازمولی الله باشد بلکه خاتم
شه ذوالامر النصرست گو باشولی و والی عصرست گو باش
ز دل بادا درود از روح تحسینبجان اولیاء احمدیین
که سر غیب را فصل الخطابندظهور باطن ختمی م آبند
زدند از دولت ختم رسالتببام لم یزل کوس جلالت
نگردد سیر احمد تا ابدگمبود این بحر دائم در تلاطم
بود گه جام و گه می گاه ساقیولی الله مادامست باقی
دوئی بر کند بند و بیخ خرگاهعلم زد آیت الملک لله
بدل شد کائنات پیچ در پیچبیکتائی خدا ماند و دگر هیچ
که گر بیننده با چشم صفا دیدبدیوار و بدر نور خدا دید
جزین تقسیم در قسطاس اکبرولایت را بود تقسیم دیگر
دو قسمست این غنی الذات مفردنخستین مطلق و ثانی مقید
بود وصف الهی سر مطلقمقید گردد از اقطاب بر حق
بذات هر ولی آن مطلق الذاتشود مخصوص چونان شخص و مرآت
ولی مرآت پیش شخص منفیستعیان شخصست و بس مرآت مخفیست
که باشد حکم مرآت اینکه او رانبیند کس چو در او دید رو را
ولایت بود مطلق شد مقیدبقید ذات انسان مؤید
بعین رتبه اطلاق حی بودبتقلید آمد و بالذات وی بود
ز اطلاق ازل آن سر سرشاربتقلید مؤید شد گرفتار
گرفتاران تقلید نهایتبدام افتاده بند ولایت
ز قید ما سوای یار رستهز خود بگسسته و با یار بسته
برون زد خیمه از آفاق و انفسمبرا شد ز تشبیه و تقدس
شد از وارستن تقیید و اطلاقامیر انفس و سلطان آفاق
سر سلطان کل بیگانه اوستدل درویش دولتخانه اوست
شه ار بی او بود نقشیست برگاهشه برگاه نقش جان آگاه
که بشناسد مقام احمد و آلدهد تمییز مهدی را ز دجال
زند زین نفس چون دجال گردننهد گردن بعشق هادی من
که باشد هادی من سر توحیدز تقییدات امکانی بتجرید
که در فن نظر هادیست برهانبقانون مکاشف جذبه جان
براهین از بدایات شهودندعلوم حقه انحاء وجودند
مکاشف را براهین از بدایتکند در تیه حیرانی هدایت
چو برهان هادی این صعب وادیستبود روشن که برهان نور هادیست
نظر با کشف همراز قدیمندکه سلطان ولایت را ندیمند
ندیم پادشاهند این دو کاملمکین لامکان صفه دل
نظر بی کشف لا حق معتبر نیستچنو کشفی که مسبوق نظر نیست
بدون یکدگر چون خاک خوارندولی با هم چو گردون استوارند
که در تفریق عباد عبادندبجمعیت خداوند رشادند
اگر در فرق سرگردان و پستندبجمعیت سرافراز الستند
بصحرای دوئی صید نزارندبنیزار احد شیر شکارند
زاثنینیت خود در حجابندبچرخ واحدیت آفتابند
چو یکتا نیستند این هر دو هیچنددو راه خوفناک پیچ پیچند
بوحدت شاهراه مستقیمندصراط ربط حادث با قدیمند
کسی کو مجمع این هر دو دریاستاگر باشد برون از حصر یکتاست
بوحدت رازداری نیست جزوینهان آشکاری نیست جزوی
چنینست آنکه سلطان دیارستکه سر او نهان و آشکارست
بود پیدا ولی غیب الغیوبستکه آبسکون امکان و وجوبست
نشسته در مقام قاب قوسیننه قابش در متی نه قوس در این
ز وضعست و متی و این بیرونبود در چون و باشد سر بیچون
ولی خاص ختم المرسلینستسزای رفع اثنینیت اینست
بگردون ولایت نیز گه گاهیکی خورشید باشد دیگری ماه
بدین سیرند ارباب مکارمکه این شمس و قمر راهست خاتم
یکی چون آفتاب بی کسوفستیکی ماه مبرا از خسوفست
ولایات شموسی را صف حیبود در پیش و اقماریست از پی
فروغ شمس شرق هوست بالذاتقمر را شمس برهاند ز ظلمات
بدین تاء/سیس و این تحقیق لابدبود خاتم پذیرای تعدد
ولایت چار باشد ختم او چاریکی گردند در توحید ناچار
که آن یک باشد از تعداد بیرونمنزه باشد از چند و چه و چون
عدد کمست و او وارسته از کمگرفته دامن توحید محکم
کشیده رخت در بنگاه تجریدکه عریانیست رخت گاه تجرید
کند چون گردد از هر جامه عریانحقیقت را برون سر از گریبان