گنج

بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم

بنام انکه ذات اوست پیداوزو بر ذیل پایان دست مبدا
ز مبدا و ز پایانست بیرونکه او باشد بلند و این و آن دون
بکنهش غیر او را دسترس نیستدر آن خلوت که کنه اوست کس نیست
بود او مغز مغز و غیر او پوستکدامین غیر گر باشد کسی اوست
بود پیدا ز اسماء و ز اعیانولی از فرط پیدائیست پنهان
بما نزدیک تر از ما و دورستحجاب گونه ذاتش ظهورست
چو شد طی طریق دور و نزدیکخدا می ماند و بس جل باریک
بعیدست آنکه پندارد قریبستدم آن کز بعد زد غرق حبیبست
که بعد و قرب از ماهیت ماستوجود حق ز ماهیت مبراست
منزه ذات او از وضع و از ایننباشد درمیان ما و او بین
ب آن ذاتست گر پیداست اسمیب آن اسمست گر باشد طلسمی
طلسم هیکل مجموع عالمتجلی گاه عین اسم اعظم
درآمد شاه در بازار و در کویطلاطم کرد بحر و ریخت در جوی
ازین دریاست این جوئیگه جاریستکه نام این حقیقت غیب ساریست
ز مجلای احد این ذات سرمدتجلی کرد در جلباب احمد
از آن جلباب نازل گشت آیتبشان خرقه شاه ولایت
گر از این خرقه دوران در امانستردای مهدی صاحب زمانست
بود این خرقه در هر دور هر کورطراز دوش فقر صاحب دور
که ذات حق بنور اوست ظاهرازینجا گشت اول عین آخر
تجلی کرد پیش از خلق عالمخدا در هیکل مسجود آدم
ز آدم کرد در عالم تنزلبا جزا گشت ظاهر دولت کل
نه آن کلست این کز جزو برپاستبود کلی که سر تا پای اجزاست
نه آن کلی که با لذاتست مبهمکه این کلست عین کل عالم
نه آن مفهوم عام اعتباریکه باشد بر وجود صرف جاری
بل آن موجود صرف بی تکررکه هر ذاتی بدو دارد تقرر
محیط مطلق موجود بر حقبدون قید آن فردست مطلق
برون از قید تقلیدست و اطلاقکه هم در انفس است و هم در آفاق
بود بی حد و حصر آن ذات بی چونولی از حد درک ماست بیرون
مداری نیست این کز دور عقلستکه این طور از ورای طور عقلست
مر این طور در سر و کمون بادباطوار حقیقت رهنمون باد
که دیوار بنایش زاب و گل نیستسراپای سرایش غیر دل نیست
خداوندا دل ما را سری دهبسرحد حقایق سروری ده
باقلیم فنایم رهبری کنمرا در فقر معروف و سری کن
کسی کاین سلطنت را بنده باشدبهر عالم که باشد زنده باشد
که بر سلطان سلطانان معنیدهم جان و بگیرم جان معنی
بداودی رسان نطق طیورمکه داودم من این دفتر زبورم
مسیحم را تجلی ده ز جبریلز بورم را مثنی کن بانجیل
مر این انجیل را ده نور بیحدز اشراقات فرقان محمد
دلم چون بدر کامل منجلی کنفروغم را ز خورشید علی کن
چراغم برفزور از شعله ذاتز نورم ساز روشن ذات ذرات
ز وحدت روغنی کن در چراغمبنه بر طاق ایوان دماغم
که بیند چشم دل با جلوه دوستکه تا ناخن ز ایوان دماغ اوست
توئی شاه خرابات دل منبماوائی مرو از منزل من
که در خوردت زمین و آسمان نیستمکان جای جلال لامکان نیست
دل ما را فضائی بس وسیعستمقامی امن و ایوانی رفیعست
بپا کن دستگاه کبریائیببام دل بزن کوس خدائی
که من گر زاهد و گر می پرستمز اشراقات انوار الستم
تو لولوئی و من دریای نورمتو موسی من و من کوه طورم
اناالحق یا هوالحق هر چه گوئیبگو بی پرده میدانم که اوئی
ندارم جز تو من با جان خود کارکه غیر از تست پیشم نقش دیوار
سرای و نقش دیوار و در و کویتصاویر و تماثیل و جر و جوی
ز جمع الجمع تا حد هیولینباشد جز غنی الذات اولی
مرا گرداند عشقش دور بسیاربکوی از کوی و از برزن ببازار
اگر در خویش او را دیدمی منبدور خویشتن گردیدمی من
ازین کشور ب آن کشور دویدمبهر کوه و بهر وادی رسیدم
گذشتم تا رسیدم بر در دلشنیدم هایهوی کشور دل
بدیدم هفت اقلیم مسلمبهر اقلیم چندین ملک معظم
بهر ملکت بسی شهر و دیارستبهر شهر آشنائی شهریارست
بیاد او من بیگانه از هوشنمودم آشنایان را فراموش
نه خویشی ماند در راهم نه غیرینه اسم کعبه ئی نه نام دیری
مرا نه پای ماند از عشق و نه سربشکل گوی گردون مدور
کنون گر راجعستم گر مقیممچو کوکب بر صراط مستقیمم
بدور خویش میگردم چو گردونولی از اینم و از وضع بیرون
برون از وضع و از این و متائیماگر باشد کسی در دور مائیم
بامرماست این گردنده پیرز پیر ماست در تابنده تاثیر
ز ما برپاستی این دیر نه طاقبما در سیر این شش سوست مشتاق
نبود این قالب تصویر اشباحکه ما بودیم در تدبیر ارواح
گرفته بازوی روح مکرمنشانده بر مقام جمع آدم
که درویشان این در دستگیرندسلاطین وجودند و فقیرند
منزه از مقام طعن و طنزندمقیم بارگاه کنت کنزند
بعین آنکه در بیدای فرقندباستیلای جمع الجمع غرقند
نه پستند و نه بالا ذوفنونندامیر خطه بی چند و چونند
بر از رد و قبول زید و عمروندقوام وحدت و قیوم امرند
ازین دونان دور اندیش دورندبخلوتخانه گنج حضورند
ولی غیب و سلطان شهودندبظلمات عدم نور وجودند
بکشت جود باقی رود نیلندب آب زندگی خضر دلیلند
مرا دادند در روز جوانیز جام خضر آب زندگانی
بهر گمگشته در راهی پناهندچه گویم گر نگویم خضر راهند
بدورانی که هر روزیم شب بودسراپای وجودم در طلب بود
دلم بد کافر عامی که در سیرقدم ننهاده بیرون از در دیر
جوان بختی شهی روشن ضمیرینکو روی و نکو اندیشه پیری
درآمد از درم چون نور مطلقز هر عضویش موئی در اناالحق
بجسم تیره من نور جان دادمکان را هایهوی لا مکان داد
بدل القای اسرار ازل شدمکانی لامکانی شد بدل شد
مرا از این سرای شرک و انبازبگردون تجرد داد پرواز
نظر کردم بامعان در سویداشد آن سر سویدائی هویدا
ز پای افتادم و بی پای رفتمرخ او دیدم و از جای رفتم
من درویش روی شاه دیدمپری بگرفته بودم ماه دیدم
پریخوانی بافسونم هنر کردمن دیوانه را دیوانه تر کرد
گسست از همدگر زنجیر تدبیرنشاید بستن ایدونم بزنجیر
مگر زنجیر موئی آنشین خویکند زنجیر دل از حلقه موی
فرو بندد بدان لاغر میانیصور را کوه بر موی معانی
بمعنی پوشد از صورت لباسیصور را بنهد از معنی اساسی
که ما زین صورت و معنی گذشتیمجنون عشق را مجنون دشتیم
شدم دیوانه یعنی عقل واماندمن و دل در کجا و او کجا ماند
زنم دستی کنون کز عقل رستمادب را پاس کی دارم که مستم
ز دام بند هشیاری جهم منمگر داد دل از مستی دهم من
بگویم هر چه دانم هر چه خواهمسر موئی ز شیدائی نکاهم
نیم من نائیم روح آلهیدمد در نای خودخواهی نخواهی
چو گوید گو بگفتن ناگزیرماگر گوید مگو فرمان پذیرم
کنون در گفتگوئی بس عجیبستکه او هم سائلست و هم مجیبست
چو عارف دل ز دید خویش بر کندکند با دیدن معروف پیوند
اگر بر کند بنیان تفرقتمکن یافت بر صدر تحقق
وجود قطره شد در بحر فانینگشت آن بحر را آن قطره ثانی
فنا شد قطره دریا شد عدم شدعدم موجود شد سر قدم شد
چو پردازد ز هستی مغز تا پوستبگیرد پوست مغز از هستی دوست
اگر زد نوبت انی انا اللهبنوبت زد گه دولت نه بیگاه
گرش بردار بینی باش ستوارکه منصوران توحیدند بردار