گنج

رباعیات

شمارهٔ ۱تا روی تو دیدیم یقین شد ما راشمارهٔ ۲پاک از همه ساز جای استغنا راشمارهٔ ۳آتش گشتم در جگر انداخت مراشمارهٔ ۴عید آمد و رفت روزه از یاد، مراشمارهٔ ۵عالم دریا حباب آن دریا ماشمارهٔ ۶استاد زمانه عارف ذات و صفاتشمارهٔ ۷او با تو همیشه و تو بی او عجب استشمارهٔ ۸تارک الف و دال که باشد خوب استشمارهٔ ۹در راه وفا سبک خرامی خوب استشمارهٔ ۱۰آن ذات که عالم به طفیلش برپاستشمارهٔ ۱۱دوری ز خیالات هوا تجرید استشمارهٔ ۱۲امروز که سنگ و سیم و زر در کار استشمارهٔ ۱۳منصور که در دار جهان مغفور استشمارهٔ ۱۴تا درد و غم عشق تو درمان گیر استشمارهٔ ۱۵گنجینهٔ ما سینهٔ [افگار] بس استشمارهٔ ۱۶در سینه ز عشق، داغ بسیار بس استشمارهٔ ۱۷ایام بهار است نه می در جام استشمارهٔ ۱۸خوش حالت آن مرد که خیرانجام استشمارهٔ ۱۹معشوق، خدا جاذبه اش رهبر ماستشمارهٔ ۲۰ای ماهوشان، فقیر، درویش شماستشمارهٔ ۲۱آن را که همیشه با خدا تعظیم استشمارهٔ ۲۲بیرون ز دو کون، جای درویشان استشمارهٔ ۲۳دیدار خدا لقای درویشان استشمارهٔ ۲۴هستی مال تو و نیستی مال من استشمارهٔ ۲۵من بندهٔ عشق، عشق مولای من استشمارهٔ ۲۶نی در دل من غمی از آن و این استشمارهٔ ۲۷فقر فقرا نه جامهٔ رنگین استشمارهٔ ۲۸آن رشته که کیش کفر و ایمان شده استشمارهٔ ۲۹زنهار مگو که واحد و رام یکی استشمارهٔ ۳۰انعام ز حق به خاصه و عام یکی استشمارهٔ ۳۱در مذهب ما که کفر و اسلام یکی استشمارهٔ ۳۲کس را خبری کجا از آن جاست که اوستشمارهٔ ۳۳پیدا و نهان و آشکارا همه اوستشمارهٔ ۳۴زاهد نخورد باده که بدنامی اوستشمارهٔ ۳۵چندین نقشی که زیر این چرخ دوروستشمارهٔ ۳۶با هر که دل رمیدهٔ ما پیوستشمارهٔ ۳۷چون در نظر تو یار و اغیاری هستشمارهٔ ۳۸تا پیش خدایت سفری حاجت نیستشمارهٔ ۳۹آن کس که حیا ندارد او انسان نیستشمارهٔ ۴۰نوری ز حقیقت به تو همسیر تو نیستشمارهٔ ۴۱بی ذکر تو هیچ زنده ای نیست که نیستشمارهٔ ۴۲بی یاد خدا ذی نفسی نیست که نیستشمارهٔ ۴۳در دیده ات از نور حقیقت اثری نیستشمارهٔ ۴۴دردی طلب از خدا دوا چیزی نیستشمارهٔ ۴۵بگذر ز سوا که ماسوا چیزی نیستشمارهٔ ۴۶جامی است جهان به دست یک ساقی نیستشمارهٔ ۴۷صد حیف که عمرم به خسارت بگذشتشمارهٔ ۴۸خود آمده زنده مرده می باید رفتشمارهٔ ۴۹بر دایرهٔ جهان چو پرگار مپیچشمارهٔ ۵۰هر چد که یار، یار دیگر داردشمارهٔ ۵۱خوش آن که مقام بر در دل ها کردشمارهٔ ۵۲گویند به طالب که سفر باید کردشمارهٔ ۵۳هر صبح ز گریه رخ ترم باید کردشمارهٔ ۵۴از مروحه ای که شاه، احسانم کردشمارهٔ ۵۵بی ناز تو من نیاز نتوانم کردشمارهٔ ۵۶باید که تو را نظر به خاصان باشدشمارهٔ ۵۷فانیست جهان در او بقا کی باشد؟شمارهٔ ۵۸یک محرم راز در جهان یافت نشدشمارهٔ ۵۹کشت عملم هیچ نمودار نشدشمارهٔ ۶۰فردا که ز مشکلات حل می طلبندشمارهٔ ۶۱ای مست شراب، ما و من بازی چند؟شمارهٔ ۶۲تا خلق به خیر نام خیرم بردندشمارهٔ ۶۳روزی که مرا ز دیر بیرون کردندشمارهٔ ۶۴در دار جهان که خاص و عامی چندندشمارهٔ ۶۵قومی با خویش اعتباری دارندشمارهٔ ۶۶گیرم که جهان را به کمندی گیرندشمارهٔ ۶۷گر مست شوم [سر] تو هشیار کندشمارهٔ ۶۸آنان که به علم خویش مغرورانندشمارهٔ ۶۹ای آن که تو را شاه و گدا یکسانندشمارهٔ ۷۰آنان که ندانند تو را می خوانندشمارهٔ ۷۱آن قوم که روز و شب تو را جویانندشمارهٔ ۷۲آنان که یکی هزار افسانه کنندشمارهٔ ۷۳درویش که با قناعت و صبر بودشمارهٔ ۷۴ای از خوف تو آسمان جامه کبودشمارهٔ ۷۵خود را تو مبین که بی خدا نتوان بودشمارهٔ ۷۶بی رنگ به رنگ چون تجلی بنمودشمارهٔ ۷۷تا پای تو سر، سر تو تا پا نشودشمارهٔ ۷۸تا جسم مکدرت همه جان نشودشمارهٔ ۷۹تا از میلی دلت گریزان نشودشمارهٔ ۸۰کوه غم یار کندن آسان نشودشمارهٔ ۸۱از ذکر زبان، انس به جانان نشودشمارهٔ ۸۲از مطلب من درد طلب من زایدشمارهٔ ۸۳اشعار سعیدا به نظامی نرسیدشمارهٔ ۸۴ای هرزه درا ناله و افغان بگذارشمارهٔ ۸۵خواهی که رسی به دوست جولان بگذارشمارهٔ ۸۶ای آن که تویی ز عقل ها بالاترشمارهٔ ۸۷خواهی که رسی به دوست، از جان بگذرشمارهٔ ۸۸بسیار به بر و بحر کردیم سفرشمارهٔ ۸۹تا زهر غمت بود نخوردیم شکرشمارهٔ ۹۰بی تو نفسی خوش نکشیدم هرگزشمارهٔ ۹۱گویند که حق یار نمازی است و بسشمارهٔ ۹۲گویند خدا ز روزه راضی است و بسشمارهٔ ۹۳از خوان غمش حواله ای دارم بسشمارهٔ ۹۴لعنت بر نفس ما و بر کردارششمارهٔ ۹۵آنان که به دعوا شده سادات مثالشمارهٔ ۹۶گویند کسانی که جهان است خیالشمارهٔ ۹۷تا صبح نشستم من و جان بر در دلشمارهٔ ۹۸چون کرد ظهور، نور تابندهٔ دلشمارهٔ ۹۹دیروز درآمدم به کاشانهٔ دلشمارهٔ ۱۰۰تا کرد قبای ناز را بر تن گلشمارهٔ ۱۰۱تا بنده شدم، چو مهر تابنده شدمشمارهٔ ۱۰۲تنها نه به هجر آشنا گردیدمشمارهٔ ۱۰۳گر دل گویم تو را ز جان می ترسمشمارهٔ ۱۰۴یک سو شادی است در جهان یک سو غمشمارهٔ ۱۰۵من خانهٔ آن ماه جبین می دانمشمارهٔ ۱۰۶من گرچه ز عشق، گفتگو نتوانمشمارهٔ ۱۰۷گر بادهٔ تو رسد به من مل چه کنمشمارهٔ ۱۰۸هر ذره مدان ز خود کمش می بینمشمارهٔ ۱۰۹شوخی که بری ز عالمش می بینمشمارهٔ ۱۱۰چشمی که از او دو عالمش می بینمشمارهٔ ۱۱۱دنیا که وفایش و بقایش معلومشمارهٔ ۱۱۲ما دلق ریای خویشتن سوخته ایمشمارهٔ ۱۱۳تا مشعل دید عیب خامش کردیمشمارهٔ ۱۱۴جز ناله کسی همنفس خویش ندیدیمشمارهٔ ۱۱۵ما منتهییم و مبتدا هم ماییمشمارهٔ ۱۱۶بیرون و درون برو بیا هم ماییمشمارهٔ ۱۱۷آدم یک آدم است و یک صورت و جانشمارهٔ ۱۱۸ای بسته میان تو کمر بر دل و جانشمارهٔ ۱۱۹عالم جسم و محمدش آمده جانشمارهٔ ۱۲۰ای از تو جهانیان به دادند و فغانشمارهٔ ۱۲۱یاری دارم که روش دیدن نتوانشمارهٔ ۱۲۲عرفان به خدا هیچ ندارند جهانشمارهٔ ۱۲۳رفتی به سفر از پی تسخیر جهانشمارهٔ ۱۲۴وهمی به خیال کرده جا نام جهانشمارهٔ ۱۲۵بحری پنهان چو کرد جوش و طغیانشمارهٔ ۱۲۶تا کی به لباس عاریت بند شدنشمارهٔ ۱۲۷زینهار که کارها به خود آسان کنشمارهٔ ۱۲۸بی یار شدم یک نفسم یاری کنشمارهٔ ۱۲۹گاهی نزدیک و گاه دورم از توشمارهٔ ۱۳۰ای شیخ کرامت منما رهبر شوشمارهٔ ۱۳۱چون موم بر آتشی رسی آب مشوشمارهٔ ۱۳۲ای نفس و هوا برده دلت را، جان کو؟شمارهٔ ۱۳۳با نفس دغل تو بدگمان باشی بهشمارهٔ ۱۳۴دل رفت ز خود هنوز جان نارفتهشمارهٔ ۱۳۵این عالم ما که بی نظیر افتادهشمارهٔ ۱۳۶ای باده فروش بادهٔ صاف بدهشمارهٔ ۱۳۷ساقی آورد ساغری بگزیدهشمارهٔ ۱۳۸در راه وفا ندیده ام قافله ایشمارهٔ ۱۳۹ای دل نفسی صاحب عرفان نشدیشمارهٔ ۱۴۰یاری دارم که رشک حور است و پریشمارهٔ ۱۴۱ای عهدشکن قیمت ما را چه شناسیشمارهٔ ۱۴۲آن بدگهری که بد بود با نیکیشمارهٔ ۱۴۳او معنی معنی است که را آن معنیشمارهٔ ۱۴۴تا کش و فش و عمامه را ته نکنیشمارهٔ ۱۴۵با آیینه دمی شدم روی به رویشمارهٔ ۱۴۶دارم دم سرد، چشم خون پالایی