شمارهٔ ۱
بندهٔ رحمان رحیمیم مابر در الله مقیمیم ما
حمد بجز ذات خدا نارواستمدح به غیر از صفتش ناسزاست
وادی خلقت همه زین سرحد استطرفه که او را نه جهت نی حد است
حق نبود هر چه تصور کنیگرچه تو این شیشه ز در پر کنی
شیشه شکن گوهر خود ده به آبای همه خورشید، چه جویی سحاب؟
لیک نه آن خور که نمایان تو راستدرخور این چشم سفید و سیاست
هر دو جهان نشئه ای از آن خور استعقل تو کی فهم ورا درخور است؟
آنچه تو از عقل بسنجی نخستدان که بتی ساخته ای تو درست
بت شکن و شو علی مرتضیتا که دهد جا به کتف، مصطفی
بت چه بود هستی هستهای دونحق چه بود رفتن از خود برون
هر که نخست این بت تن را شناختاسب ز میدان خودی پیش تاخت
سعی کن ای رهرو صاحب کمالتا که شود هستی تو پایمال
صورت اگر ذهنی و گر خارجی استهر که خدا گفت بدان، خارجی است
ای که تو را دید حق اندیشه استخاربنی، کفر تو پر ریشه است
زود کن این خار ز بیخ و ز بنیاد مکن از نو و نی از کهن
یاد ز یادت ببر ای خرده دانهر چه به یاد تو بود خرده دان
خرده گرفتن به زبان جاهلی استهست قبیح و اثر غافلی است
ای که تو را دید خدا بایدتهر دو جهان روی نما بایدت
گر خبرت نیست از این دو سراپس به تو پیدا کنم این هر دو را
مامک این هر دو شوی مشکل استاین همه املاک که را حاصل است؟
تا که دهد روی نما با خداتا که بگوید به خدا رونما
این دو جهان مقصد و مقصود توستاین همه غوغا به سر بود توست
خاک بزن بر سر میل و غرضروی بگردان ز حدوث و عرض
آن که احد گفته ای آن خود تویینیست تو را فهم یکی از دویی
پس تو یکی خویشتن اول شناسهر دو جهان را تو از این کن قیاس
چون بشناسی که دو عالم توییکرده ای تفریق یکی از دویی
چون به سر خویش قدم در زدیدامن همت به کمر [بر] زدی
نیستی و هستی خود را ز یادجمله رها کردی [و] گشتی جماد
دان که تو کونین فدا ساختیاسب به میدان رخش تاختی
خالق بنیاد [و] اساسم توییآن که ندانم نشناسم تویی
گرچه تو را چون تو ندانسته امبسکه ندانسته که دانسته ام
ذات تو بحری است منزه ز آبساحل این بحر خیالی و خواب
در ته این پرده که خم در خم استغیر تو کس با تو کجا محرم است
هر که به عرفان تو تا لب گشودتار هوا بافته چون عنکبود
بیش نگویم ز جهان یا کم استرشتهٔ کار همه سردرگم است
کیست که باشد به تواش معرفتای دو جهان شد صفتت را صفت
ای تو برون از خرد و فهم هاای تو درون دل و جان های ما
لیک من از جان و دل آگهمتا که شناسم تو کی و من کیم
ذات [تو] پاکیزه ز نفع و گزنداصل دو عالم به صفات تو بند
ای همه معنی و ز صورت بریچین ز تو آموخته صورتگری
وصف تو هر چند که بیرنگ شدرنگ دو عالم ز تو بیرنگ شد
مدح صفات تو ز ما کی رواستمدح [و] ثنای تو ز تو خوش نماست
گشت چو خورشید سوار فرسشب پره چبود که برآرد نفس
مور ضعیفم تو سلیمان منمن تن افسرده ام ای جان من
ای تن و جان هر دو فدای تو بادوی تن و جان هر دو به پیش تو باد
ای ز ترقی و تنزل بریجرم جهان را کرمت مشتری
نغمهٔ عشقت چو بر آهنگ زدبر دل هر سنگدلی چنگ زد
شعبه ای از زمزمهٔ ساز توشمه ای از عشوه و از ناز تو
زهره چه باشد که به چنگ آوردزهره که دارد که به رنگ آورد
ای کرمت شامل هر خاص و عاممؤمن و کافر ز تو یابند کام
ذات تو پاک است ز عیب [و] ز ریبآمده معدوم به پیش تو غیب
سلسله جنبان دو عالم توییباعث شادی سبب غم تویی
بی تو سکون و حرکت نارواای همه غیر تو فنا در فنا
هر که به غیر تو قلم درکشیدآنچه ندیده است کسی او بدید
نیست ز تو خلقت هستی گرفتهست فرود آمد و پستی گرفت
آن که به پست آمده او هست بودهست نگوییم که او مست بود
غیر تو را نسبت هستی خطانیست ز ما باشد و هستی تو را
نیستی و هستی ما دو گواداده شهادت به خدایی تو را
من کی و اثبات وجود تو کی؟کافر بت[نفس] و سجود تو کی؟
روی نمودی و تو را یافتیمروی ز غیر تو دگر تافتیم
آنچه تو را پیش پرستیده امخشت خطا بر سر هم چیده ام
همچو خران بندهٔ جو بوده اممن به عبادات [گرو] بوده ام
طاعت صاحب غرضان بندگی است[حاشا] لله همه شرمندگی است
کار نکویم همه رد بوده استوای بر آن کار که بد بوده است
از سر نو باز مسلمان شدمآنچه گذشته است پشیمان شدم
توبه ز نیک و بد خود ساختمدل دگر از غیر تو پرداختم
عهد به احسان تو بربسته املطف بفرما که کمر بسته ام
از شجر توبه عصایم بدهوز بن توفیق تو پایم بده
دست فراگیر که درمانده امدست به این حلقهٔ درمانده ام
از عمل و از حرکاتم مپرساز حج و از صوم [و] زکاتم مپرس
هر چه رضای تو در آن بوده استاز من بدکیش نهان بوده است
گرچه صفات تو ز حد برتر استاز همه لیکن کرمت برتر است
نیست مرا با تو مجال سخنقاعدهٔ رحمت خود پیشه کن
لطف به قدر [کرم] خویش کنبر کمی من نگر و بیش کن
از تو قبول و ز سعیدا دعااز تو بقا و ز سعیدا فنا
آنچه جلال تو فنا می کندباز جمال تو بقا می کند
قهر تو هر جا که نظر کرد سختتختهٔ بازیچه شود تخت بخت
گر صفت لطف تو باشد قرینبه ز دو و پنج نماید زمین
[ز امر] تو امروز قیامت شودهر چه تو خواهی به ارادت شود
قهر تو چون خواست خوشی ناخوشیپشه به نمرود کند سرکشی
ای کرمت قبلهٔ حاجات ماکارگر جمله مهمات ما
رحم بفرمای که سرگشته اماز ره فرمان تو برگشته ام
حاصل عمرم همه بی حاصلیغافلی و غافلی و غافلی
روی سیه، موی سیه، دل سیهجامه سیه، خانه سیه، گل سیه
این همه ظلمت به من آورده رویغیر تو کس نیست مرا چاره جوی
گرچه به درگاه تو شرمنده امبا همه شرمندگیم بنده ام
بنده اگر چه به خصایص بد استباز نشان مهر تو دارد به دست
پیش تو ای خالق ماهی و ماهعذر سعیداست بتر از گناه
سوخته ام آب بزن بر دلمغیر تو کس حل نکند مشکلم
داروی این علت ناصور دهداغ مرا مرهم کافور نه
ای تو طبیب مرض عاصیانوی تو حکیم دل هر ناتوان
میوهٔ تر می دهی از چوب خشکساخته ای نافهٔ خون جیب مشک
هر چه در این هر دو جهان ساختیاین همه نعمت که برانداختی
چرخ ضیا ارض کدورت گرفتجمله [به] تدبیر تو صورت گرفت
خلقت شادی و الم کرده ایبی مددی محنت[و] غم کرده ای