شمارهٔ ۵۸۳
دل برده است چشم قتال جنگجوییخورشیدوضع و مهرو چون باده تندخویی
منع مدام زاهد دارد دوام تلخییا حرف تلخ بهتر یا می در این چه گویی؟
رمزی است نشئهٔ می، پندم به گوش خود گیرزنهار تا توانی با نیک و بد نکویی
عالم همین نمودی است خالی ز لطف معنیرنگ وفا ندارد نقشی است بر کدویی
در مسجد و خرابات نشنیدم و ندیدمغیر از فغان و شوری جز بانگ های و هویی
مرغ چمن همی گفت دی با ترنم خوشزنهار دل نبندد عاقل به رنگ و بویی
ز این چرخ بی مروت کام دلی نخواهیکاین تشنه ای است مشتاق تا ریزد آبرویی
هرگز نمی نماید آن ماه رخ سعیداتا این غبار هستی از خاطرت نشویی