شمارهٔ ۵۸
کاکل کمند زلف تو شد دام آفتابتا شد غزال چشم سیه رام آفتاب
زان دم که ماه روی تو را دیده ام به خوابهرگز نبرده ام به غلط نام آفتاب
زان رو که ناز گوشهٔ ابرو بود بلندمه می شود هلال به پیغام آفتاب
لعل لبش به چشم سیاهش نمی رسدنسبت به جام می نکنم جام آفتاب
آغاز مهر نیم دمی صبح صادق استیک شام بیش نیست سرانجام آفتاب
هر شب برای داشتن [پاس] خاطر استمشعل فروزی فلک و بام آفتاب
هرگز نیافت روزی خود غیر قرص نورتا لقمه خوار خوان تو شد کام آفتاب
هرگز ندیده ایم سعیدا ز مفلسییک خرقهٔ درست بر اندام آفتاب