گنج

شمارهٔ ۵۰۴

دامان دل ز گرد هوس چیده می روماین کوه قاف بین که چه بریده می روم
ز این تنگنا چو شعلهٔ آتش به دود آهآخر ز دست حادثه پیچیده می روم
در شاهراه عالم معنی فتاده سیرچشم از عیان ثابته پوشیده می روم
در هر قدم که در ره او می نهم به صدقاز هر جمال خدا دیده می روم
از عالم فنا به جهان بقا گذراین طرفه منزلی است که خوابیده می روم
خود را ز چشم محرم [و] نامحرم جهاندر جامهٔ برهنگی پوشیده می روم
مجنون صفت سلوک نکردم طریق عشقاین راه را من از همه پرسیده می روم
هر کس که می رود ز جهان گریه می کندالا فقیر بر همه خندیده می روم
هرگز در این سفر به خودم آشتی نشددایم ز خود بریده و رنجیده می روم
در بودنم رضای تو گر نیست غم مخورمن دست خویش و پای تو بوسیده می روم
از نیک و بد هر آنچه سعیدا در این ره استچون صانعش یکی است پسندیده می روم