شمارهٔ ۴۹۰
بنمای رو که والهٔ آن روی چون گلمقربان شوم تو را چه کنم بی تحملم
یک ساغر شراب میسر اگر شوددر بزم روزگار ز اهل تجملم
دزدیده هم نکرده فلک سوی من نظردر روزگار، سرمهٔ چشم تغافلم
در هر ظهور عشق ظهوری دگر کنددر شهر و کوچه ها سگ و در باغ بلبلم
تا مرغ دل ز دانهٔ خالش طمع بریدنی در شکنج زلف نه در قید کاکلم
از جا به هیچ باب سعیدا نرفته امچون خانه زاد صبر و مرید توکلم