گنج

شمارهٔ ۴۳

رو به هر کوهی نماید طور می‌دانیم ماهرکه گوید حرف حق منصور می‌دانیم ما
غایبان گر در حضور ما سخن‌ها گفته‌اندنیست ز ایشان رنجه‌ای، معذور می‌دانیم ما
قرب دلبر جز فنای عاشق بیچاره نیستهرکه نزدیک است او را دور می‌دانیم ما
کام از انگشت حلوای جهان شیرین مکناین بنا را خانهٔ زنبور می‌دانیم ما
یار اگر آن است ای زاهد که مایش دیده‌ایماز من و تو دید او مستور می‌دانیم ما
هر سری کان از خیال او ندارد شورشیخشک‌تر از کاسهٔ تنبور می‌دانیم ما
در تماشای گل روی تو چشم غیر راهمچو نرگس در گلستان کور می‌دانیم ما
مردمان دیده را ورد است دایم «ان یکاد»چشم بد را از جمالش دور می‌دانیم ما
ما معانی در نظر داریم نی ریش و سبیلکاسهٔ می گل بود فغفور می‌دانیم ما
صحتی کان از طعام و می‌کند حاصل کسیدر طریقت خسته و رنجور می‌دانیم ما
دل اگر بی‌طاقتی در هجر دارد عیب نیستاندرین معنی ورا مجبور می‌دانیم ما
ای سعیدا می‌روی بر دار چون خود گفته‌ایهرکه گوید حرف حق منصور می‌دانیم ما