شمارهٔ ۳۹۵
من و آن قامت شوخی که در هنگام جولانشنشاند سرو را در خاک، اول تیر مژگانش
به هنگام تبسم معجزانگیز است آن لب هاکه گویا می چکد آب حیات از لعل خندانش
چه بی رحم است چشم فتنه انگیز کماندارشکه خون خشم می جوشد چو دل از نیش پیکانش
بسان [جسم] آخر روح او هم خاک خواهد شدکه از تن پروری ها استراحت می کند جانش
چه گلزاری است حسن او که هر شب در نگهبانیبرون برگ گل و چشم است شبنم در گلستانش
چه گنجانش که یوسف را دهم نسبت به آن بدخوزند سرپنجه ها با دست بیضا خاک دامانش
غزالان کرده اند امروز ترک خوش نگاهی راهنوز از خواب واناگشته چشم سرمه افشانش
صفای خاطر او را چو گل منکر که می گردددل پاکش نمایان است از چاک گریبانش
که را صبری که جان آید به لب و آن گه شود قربانسعیدا میشوم من پیشتر از روح قربانش