شمارهٔ ۳۷۹
در کفر حق پرست شو آن گه خداشناسبیگانه را یگانه شو و آشنا شناس
با جغد، پاس کنج خرابی نگاه دارهر سایه ای که بر تو فتد از هما شناس
محو جمال یار شو و سیر خلد کنبر زلف پیچ عالم بی منتها شناس
منعم کسی بود که ز خود دست شسته استناشسته روی چند جهان را گدا شناس
از تشنگی بمیر و مده آبرو ز دستگوهر شو آبروی خود آب بقا شناس
چندین هزار مقصد و مطلب که خلق راستدر جنب فضل دوست تو یک مدعا شناس
حرف بجا نمی شنوند اهل روزگارزینهار در میانهٔ ایشان تو جا شناس
این نور چشم تن شود آن نور چشم جاناز خاک کوی دوست تو تا توتیا شناس
بگشا به روی هر که در خلق خویش رابیگانه را و محرم از آواز پاشناس
ما چون چراغ روشن [و] دنیاست همچو شببگشای چشم باطن و ما را به ما شناس
مخلوط گشته کشته و ناکشته در جهانناکشته کشته را تو در این کربلا شناس
بیهوده آشنا چه شوی زید و عمرو رابا آن که گفته است خدابین خداشناس
مرهون وقت بوده سعیدا سرور [و] غمبا وقت آشنا شو و ذوق و صفا شناس