گنج

شمارهٔ ۳۶۵

قافیه: رنگرددهرگز۱۰ بیت
صبحدم تا شده بیرون ز افق، خاور مهررفت جان بر سر مهر و دل من در بر مهر
ظاهر و باطن معشوق به هم دارد جنگدل او صورت قهر و تن او پیکر مهر
شهر خالی است ز خوبان و دل ظالم سختباشد از غیب رسد بر سر ما لشکر مهر
صبحدم ته به ته غنچهٔ گل را دیدمهمه خون بسته ز بی مهری او بر سر مهر
جز تجلی نبود جسم مرا رنگ وجودنیست جز ذره هواخواه به بال و پر مهر
آذرش را ز ازل قوت گیرایی نیستکه نشد پخته یکی خام از این اخگر مهر
ز آتش حسن تو خورشید اگر سوخت چه باکمی توان ساخت دوصد مهر ز خاکستر مهر
چون صبا زلف شب از چهرهٔ مقصود گشودبود طغرا خط مشکین تو بر دفتر مهر
فلک از حلقه به گوشان در جانان استمی کند سجده به پیش بت ما داور مهر
کی رسد بادهٔ دیدار سعیدا تا هستاندرین میکده مینا فلک و ساغر مهر؟