شمارهٔ ۳۶۱
یار من درد و کبابم دل و می خون جگرنیست جز زیر زمینم هوس جای دگر
خاطر خستهٔ من بین و گشا لب به سخنکه باین ضعف دوا نیست بجز گل به شکر
جوهر همت ذاتیش نمایان گرددپیش یاران پسری را که برد نام پدر
عقل را نور نماند چو شود موی سفیدشمع تاریک بماند چو شود وقت سحر
می رسد گر قدح بادهٔ معنی نوشیمما که دوران دگر گشت نگشتیم دگر
حرف آن لعل لب و تنگ دهان باز بگوسخن از بوسه و جام است مکرر خوشتر
رسنی بست سعیدا به میان تا که شنیدزیر بارند مرصع کمران تا به کمر