گنج

شمارهٔ ۲۶۳

نی همین در نی از آن لب ناله حسرت می‌خوردشکرستان‌ها از آن تبخاله حسرت می‌خورد
طرفه تسخیر است در پیری و ایام شبابآرزو دارد جوان صدساله حسرت می‌خورد
جام زر بی می اگر خوش بود پس نرگس چراسرنگونش کرده و از لاله حسرت می‌خورد؟
بس که چشمش بر قفا افتادگان دارد نگاهخال پشت چشم بر دنباله حسرت می‌خورد
همچو عنبر گرچه سودایم سعیدا خاک شدبرده‌ام بویی کز آن دلّاله حسرت می‌خورد