گنج

شمارهٔ ۲۱۵

چون من بلندنظر گاه گاه می افتدنظر به همتم از سر کلاه می افتد
چه رمزهای نهانی نمی کنند به همبه هم چو شاه و گدا را نگاه می افتد
خوشم به گریه ولی قطره ها چو آبله ایقدم نمانده به پای نگاه می افتد
خوشم به سرو روانی که با دو دست به گردنشراب خورده و خواه و نخواه می افتد
مدار آینه را رو به روی شاهسواریعنان هوش ز دست نگاه می افتد
ز دستگیری یاران که خوشدل است که یوسفچو شد خلاص ز گرگان به چاه می افتد
چو جوز خام سعیدا نشان بی مغزی استهر آن سری که به قید کلاه می افتد