شمارهٔ ۱۶۴
ز عالمش چه خبر آن که او پریشان نیستندیده لذت سرما تنی که عریان نیست
سفال خانهٔ ما بشکند سر فغفورکه مور کلبهٔ ما کمتر از سلیمان نیست
چو باده خون جگر نوش و ذوق را دریابچه نشئهها که در این آب صاف پنهان نیست
مرا در آینهٔ دل نمود جانان عکسکه هیچ آینه را تاب و طاقت آن نیست
به خاک پای تو در دل چه گوشهها خالی استگمان مبر که در این خانه جای مهمان نیست
به هر خیال چو معنی سراسری رفتمکدام سینه که از داغ او گلستان نیست؟
به غیر یار سعیدا در این سرای خیالهمیشه کیست که از کردهها پشیمان نیست؟