شمارهٔ ۱۲۰
چشمش همین نه دین و دل از ما گرفته استجز خویش هر چه دیده در این جا گرفته است
دیگر کشد سر از بغل حکم آسماندیوانه ای که دامن صحرا گرفته است
اکثر ز سیر خویشتنش روی داده استفیضی که چشم ما ز تماشا گرفته است
زاهد اگرچه ترک سرانجام کرده استآوازه اش ولی همه دنیا گرفته است
گردیده چاک پیرهن یوسفم بخیردامان خود ز دست زلیخا گرفته است
روی تو را به زلف سیاه تو نسبتی استروزی است دامن شب یلدا گرفته است
سر برده است و محرم اسرار کرده استدل داده و زبان سعیدا گرفته است