گنج

ابیات منتسب

شمارهٔ ۱از حباب آموز همت را که با صد احتیاجشمارهٔ ۲خضر نتواند به آب زندگی از ما خریدشمارهٔ ۳همه تن شانه صفت پنجه گیرا شده امشمارهٔ ۴دانش آن راست مسلم که به تردستی شرمشمارهٔ ۵چه حاجت است به می لعل سیررنگ ترا؟شمارهٔ ۶فزود تیرگی خاطر از ایاغ مراشمارهٔ ۷در خوش قماشی از بر رو دست برده امشمارهٔ ۸باغبان بیرون کن این گستاخ بادآورده راشمارهٔ ۹عیش در زیر فلک با خاکساران مشکل استشمارهٔ ۱۰روز محشر سرخ رویی از خدا دارم امیدشمارهٔ ۱۱گرچه دست سرو کوتاه است از دامان گلشمارهٔ ۱۲آن که بی شیرازه دارد کهنه اوراق مراشمارهٔ ۱۳از رمیدن ها خیال چشم آن وحشی غزالشمارهٔ ۱۴نیست هر چند از لباس گل جدایی رنگ راشمارهٔ ۱۵چشم خود را داده بود از آب حیوان خضر آبشمارهٔ ۱۶چاک در پیرهن یوسف عقل افکندنشمارهٔ ۱۷نیست سودی که زیانش نبود در دنبالشمارهٔ ۱۸به گرد دامن منزل کجا رسی صائب؟شمارهٔ ۱۹شکسته رنگی من با طبیب در جنگ استشمارهٔ ۲۰تلاش بیهده ای می کند سر خورشیدشمارهٔ ۲۱چو داغ لاله مرا در حدیقه هستیشمارهٔ ۲۲شیرینی نشاط، جهان را گرفته استشمارهٔ ۲۳عکس رخ تو آینه را چون نگار بستشمارهٔ ۲۴موجی است که تاج از سر فغفور ربایدشمارهٔ ۲۵کاکل چه گنه دارد، دستش ز قفا واکنشمارهٔ ۲۶به فریب کسی ز راه مروشمارهٔ ۲۷آرزوی بوسه شسته است از دلم پیغام تلخشمارهٔ ۲۸از نظر رفتی به راهت چشم حیران باز ماندشمارهٔ ۲۹تخم نیکی را زمین پاک، اکسیر بقاستشمارهٔ ۳۰سهل باشد بند کردن ناخنی در بیستونشمارهٔ ۳۱به فریاد کس از خواب صبوحی برنمی‌خیزدشمارهٔ ۳۲در آن گلشن که آید در سخن لعل گهربارششمارهٔ ۳۳بهای بوسه‌اش سر می‌دهم چون زر نمی‌گیردشمارهٔ ۳۴ز ابرو یک سر و گردن بلند افتاده مژگانششمارهٔ ۳۵مرغ حسن از قفس خط سیه تنگ آمدشمارهٔ ۳۶آرزو خار و خسی نیست که آخر گرددشمارهٔ ۳۷نفس شمرده زن ای بلبل نوا پردازشمارهٔ ۳۸ز برگ پان لب جانان عقیق پیما شدشمارهٔ ۳۹شود سعادت دولت نصیب اهل قلمشمارهٔ ۴۰جمعی که زیر چرخ شبی روز کرده اندشمارهٔ ۴۱تا شرم داشت منصب آیینه داریتشمارهٔ ۴۲دلبر چه زود خط به رخ دلستان کشیدشمارهٔ ۴۳در پرده نمود از عرق شرم تلافیشمارهٔ ۴۴شد سیه روز من از چشم کبود او، که هستشمارهٔ ۴۵سیه گر کرد روزم چشم او، خود هم کشید آخرشمارهٔ ۴۶صائب ز فکرهای گلوسوز من نماندشمارهٔ ۴۷با بد و نیک جهان در دشمنی یک‌رو مکنشمارهٔ ۴۸ز شوخی ها به برق نوبهاران نسبتی داردشمارهٔ ۴۹تشنه معنی تازه است مرا ساغر گوششمارهٔ ۵۰مکن به حرف طمع تیره زندگانی خویششمارهٔ ۵۱نکند هیچ یتیم به عسس ساخته ایشمارهٔ ۵۲افتادگی گزین که دهد فیض بیشترشمارهٔ ۵۳نفس در سینه باد خزان می سوخت نومیدیشمارهٔ ۵۴هر کسی چیزی ز اسباب جهان برداشته استشمارهٔ ۵۵گر نباشد در میان روی تو، از یک آه گرمشمارهٔ ۵۶درین بستانسرا خود را چنان صائب سبک کردمشمارهٔ ۵۷گرچه هر گوشه ای از کنج دهانش گیر استشمارهٔ ۵۸فیضی که گوشه گیر ز عزلت نیافته استشمارهٔ ۵۹اینجا به خواب غفلت و آنجا به خواب مرگشمارهٔ ۶۰لنگر نکرده ایم چو گوهر درین محیطشمارهٔ ۶۱سالم از سنگلاخ تن به کنارشمارهٔ ۶۲بر سینه نعل و داغم بس لاله و گل منشمارهٔ ۶۳اگر این رنگ دارد خنده های شرم بیزارششمارهٔ ۶۴چراغ زندگی را می کند مستغنی از روغنشمارهٔ ۶۵چه سان در حلقه آغوش گیرم شوخ‌چشمی راشمارهٔ ۶۶فتاده است مرا کار با خودآراییشمارهٔ ۶۷گر به این عنوان کمان چرخ خواهد حلقه شدشمارهٔ ۶۸چنان که باده کند پشت دار صهبا راشمارهٔ ۶۹افزود شوق بوسه مرا از لبان توشمارهٔ ۷۰می تواند چنگ در فتراک زد خورشید راشمارهٔ ۷۱شمع نیلوفر ماتم زده از شعله به سرشمارهٔ ۷۲ز بعد مرگ، کسی خط به قبر ما نکشید