شمارهٔ ۴۳ - در مدح نواب ظفرخان
زهی ز چین جبین آیه آیه سوره نورز خال تازه کن داغهای لاله طور
نگه به گوشه چشم تو موج بر لب جامعرق به چهره صاف تو می به جام بلور
تو چون برهنه شوی گل ز شرم آب شودتو چون میان بگشایی کمر نبندد مور
هزار لاله خون بر زمین گل بچکددم مسیح کند گر به غنچه تو عبور
چه شعله ای، که به دلگرمی رخ تو زده استنقاب، سیلی آتش به برگ لاله طور
اگر به غمزه سیراب، ابر کشت شویچو خوشه سرزند از دانه نشتر زنبور
به خلوتی که تو از رخ نقاب برداریچراغ روز بود آفتاب با همه نور
اگر به طرف چمن زلف را برافشانیز بوی مشک شود زخم غنچه ها ناسور
نه بر عذار تو خال است این که تکیه زده استبه روی دست سلیمان فکنده مسند مور
شود ز دامن گلچین نقاب رنگین تربهار خنده چو بر غنچه تو آرد زور
مگر ز چشمه خورشید شسته ای رخسار؟که آب در نظر آرد نظاره ات از دور
زکات خنده شیرین، تبسمی بچشاننکرده بر شکرت کار تنگ تا صف مور
امید بوسه ازان غنچه دهن دارمبه تنگ چشمی من می کند تبسم مور
شبی چو گل ورق آن نقاب برگردیدهنوز در عرق خجلت است آتش طور
به خلوت تو کجا راه عندلیب بود؟که گل زمین ادب بوسه می دهد از دور
کشید لشکر خط صف به گرد عارض توگرفت ملک سلیمان غبار لشکر مور
به خون تپیده شمشیر غمزه تو زندهزار خنده رنگین به خضر از لب گور
خط شکسته جوهر به روی تیغ این استکه هر که کشته نگردد نمی شود مغفور
به بیت ابروی تو خویش را رسانده هلالازان شده است چو خورشید در جهان مشهور
اگر تو دست نوازش به گردنش آریکدوی می، شکند کاسه بر سر فغفور
ز گریه شعله شوقم ز پای ننشیندکجا به آب گهر کشته گردد آتش طور؟
ز اهل بزم چرا ناله چون سپند کنم؟مرا که شعله بی طاقتی فکنده بر دور
به مرگ نور نشیند چو چشم برف زدهفتد چو دیده داغم به مرهم کافور
چرا به گوشه چشمی به هم نمی نگرند؟نه بخت (و) کوکب ما سرمه است و دیده کور
شراب سر که برآید چو بخت برگرددچو جوش فتنه شود، آب سرکشد ز تنور
چه همچو سبحه گره گشته ای، پیاله بگیرکه خط جام بود ان ربنا لغفور
به جام کاغذی ظرف من چه خواهد کرددریده پیرهن شیشه این می پرزور
چه خنده بود که دستار عقل را بربودچه باده بود که از چهره شست رنگ شعور
به وام گیر ز بادام چشم خود تلخیمکن چو پسته بی مغز در تبسم شور
وگرنه شکوه بی مهری تو خواهم کردبه خدمت خلق الصدق حضرت دستور
بهار عدل ظفرخان که وقت پرسش و دادنهد ملایمتش پنبه بر دل ناسور
اگر چه دانه دل رزق مور خال بودز عدل او نتواند ز سینه برد به زور
کند شکسته مه را درست اگر رایشبه مهر باز دهد وام دیرساله نور
ز حکم های روانش کمین نموداری استکه نخل موم دواند به سنگ ریشه به زور
کمینه شمه ای از حفظ او بود، که کندبه جیب کاغذی گل زر شرر مستور
به زیر چرخ نگنجد شکوه دولت اوکجا بساط سلیمان، کجا خزانه مور
به گلشنی که کند سایه چتر دولت اوکند ز بال هما فرش آشیان عصفور
شود ز عدل تو برق ذخیره عمرشبه زور اگر پر کاهی برد ز خرمن مور
همای فتح بود چتردار دولت اوبه هر طرف رود، آیه مظفر و منصور
ز آستین بدر آرد چو دست گوهربارکند غبار یتیمی ز روی گوهر دور
به لطف از جگر شعله آه سرد کشدبه خشم شعله برون آرد از دل کافور
عزیز شد به نظرها چو گنج، ویرانیبه دور معدلتش بس که ملک شد معمور
کجاست معن که گیرد ازو سخاوت یاد؟کجاست حاتم طائی کز او برد دستور؟
شکسته گشت زر جعفری بر مکیاندرست جود تو تا گشت در جهان مشهور
به کشوری که نسیم عدالت تو وزیدصبا رود به سر انگشت راه از پی مور
سخن پناها! هر چند رسم لاف زدنبه چون تو نکته شناسی ز عقل باشد دور
نداشته است چو من نغمه سنج هیچ چمنببین ورق ورق از دفتر سنین و شهور
سواد خوان خط نانوشته رازمخط کتاب بود پیش ذقنم پی مور
به این تنی که چو تسبیح سربسر گره استبه چشم سوزن اگر افتدم چو رشته عبور
ز دقت نظر و فکر آنچنان گذرمکه چشم چشمه سوزن همان بود پر نور
مثال معنی رنگین من به لفظ مبینشراب صاف بود در لباس جام بلور
کمند زلف به فکر بلند من نرسدبلند رفته طبیعت، کمند را چه قصور؟
هزار حیف که عرفی و نوعی و سنجرنیند جمع به دارالعیار برهانپور
که قوت سخن و لطف طبع می دیدندنمی شدند به طبع بلند خود مغرور
همین قصیده که یک چاشت روی داده مراز اهل نظم که گفته است در سنین و شهور؟
زبان خامه به کام دوات کش صائبمیان نغمه سرایان میفکن این شر و شور
نسیم صبح اجابت به جنبش آمده استبگیر زلف دعایی (به کف) چو طره حور
مدام تا دل ساغر ز شیشه آب خوردهمیشه تا که مه از آفتاب گیرد نور
مباد چهره بزم تو بی می گلرنگمباد ساغر عیش تو بی شراب حضور