شمارهٔ ۲۳ - در مدح شاه عباس دوم
زهی عذار تو آیینه دار حیرانیعرق به روی تو واله چو چشم قربانی
ز خط سبز، پریزاد می کند تسخیرلب عقیق تو چون خاتم سلیمانی
ز لنگر تو فلک نقطه ای است پا بر جاز شوخی تو زمین کشتیی است طوفانی
به جلوه گاه تو خورشید چون نظربازاننهاده است به دیوار، پشت حیرانی
چو مغز پسته فلک در شکر شود پنهانچو پسته تو درآید به شکرافشانی
توان ز لعل لبت از صفای گوهر دیدخط نرسته چو زنار از سلیمانی
شکسته زلف تو شاخ غرور سنبل رادریده پرده گل غنچه ات ز خندانی
قدح به دست تو شبنم به روی لاله و گلعرق به روی تو آب گهر ز غلطانی
به جلوه گاه تو خورشید طلعتان زده اندز چشم مست، سراپرده های حیرانی
ز شرم آن خم ابرو چو طاق نسیان شدز چشم خلق جهان قبله مسلمانی
چنان فسانه حسن تو گشت عالمگیرکه گشت خواب فراموش، ماه کنعانی
ز خال روی تو کار سپند می آیدکه داغ لاله کند لاله را نگهبانی
ز شرم چشم سیاه تو گوشه گیر شده استبه چشم خوش نگهان سرمه صفاهانی
سپند از سر آتش نمی تواند خاستبه محفلی که تو جولان کنی، ز حیرانی
اگر ز حسن خداداد پرده برداریحرم چو محمل لیلی شود بیابانی
کسی چگونه ازان روی چشم بردارد؟که بازداشت عرق را ز گرم جولانی
نمی توان ز حیا دید سیر روی تراکباب کرد مرا این حجاب نورانی
نمی برد می گلرنگ زنگ از خاطرچنان که چشم تو دل می برد به آسانی
چنان به عهد تو گردید خوار و بی رونقکه کافران را دل سوخت بر مسلمانی
صفای آن لب میگون ز خط سبز افزودکه نشأه بیش بود با شراب ریحانی
مگر گذشت ز گلزار، سرو موزونت؟که طوق فاختگان است چشم قربانی
حریم غنچه به گل بوته گداز شودبه گلشنی که دهی عرض پاکدامانی
به چشم روزنه اش دایم آب می گرددز عارض تو شود خانه ای که نورانی
کراست زهره ز روی تو نقش بردارد؟که خشک چو رگ سنگ، خامه مانی
ز قید مور میانان نجات ممکن نیستگسستنی نبود ربطهای روحانی
تو چون پیاله به دورافکنی ز گردش چشمگزک کند لب خود توبه از پشیمانی
زمین ز جنبش آسودگان به رقص آیدته پیاله خود گر به خاک افشانی
نظر به لطف نمایان چو دیگرانم نیستمرا ز دور بود بس نگاه پنهانی
به خشم و ناز مرا ناامید نتوان کردکه تار و پود امیدست چین پیشانی
شده است بر تو نکویی ز دلربایان ختمچنان که ختم به صاحبقران جهانبانی
سپهر مرتبه عباس شاه دریا دلکه می درخشدش از جبهه فر یزدانی
چنان که گشت به سبابه مستقیم ایمانبلند شد ز لوای تو دین یزدانی
به چشم دیده وران نامه ای است سربستهنظر به خلق تو صبح گشاده پیشانی
ز سهم خنجر ظالم گداز صولت توبه شیر پهلوی لاغر کند نیستانی
ز شوق بندگیت پاک گوهران آیندز امهات، کمر بسته چون سلیمانی
به دور عدل تو کز بند شد جهان آزادبه طوق فاختگان سرو کرد سوهانی
ز آشیانه خفاش برنمی آیدز شرم رای منیر تو مهر نورانی
ز انفعال سر آستین خود خایدخرد به بزم تو چون کودک دبستانی
سرش ز فخر چو خورشید بر فلک سایدز سجده تو شود جبهه ای که نورانی
ز مهر و ماه فلک خشت سیم و زر آردعمارتی که شود همت تواش بانی
ز هیبت تو شود آب زهره مریخبه آسمان سر تهدید اگر بجنبانی
به نسبتخم تیغت به چرخ می سایدسر مفاخرت خود هلال نورانی
مگر که آیه سجده است جوهر تیغت؟که سرکشان را بر خاک سود پیشانی
گهر ز صلب صدف سفته در وجود آیدنگاه تند کنی گر به ابر نیسانی
در آفتاب قیامت برهنگی نکشدبه جرم هر که تو دامان عفو پوشانی
به عهد رایض عدل تو توسن گردونگذاشت سرکشی از سر چو اسب چوگانی
ز فیض دست گهربارت ای بهار امیدزمین ز آب گهر کشتیی است طوفانی
به روزگار تو کار سپهر بدگوهربود چو عامل معزول سبحه گردانی
ز بس که جود تو مهر لب سؤال شده استصدف دهن نگشاید به ابر نیسانی
میانه تو و عباس شاه خلد سریرتفاوتی است که در نقش اول و ثانی
شود ز سینه گاو زمین عیان برقشبه کوه قاف اگر تیغ خود بخوابانی
چو ماه عید به انگشت می نمایندشز بس که تیغ تو طاق است در سرافشانی
اگر چه فتح و ظفر را عصای تکیه گه استبه فوج خصم کند نیزه تو ثعبانی
خصال خوب تو صورت پذیر اگر گرددشود بساط جهان پر ز ماه کنعانی
به عهد حفظ تو دریا چو دیده ماهیشرار را ز خموشی کند نگهبانی
چنان ز عدل تو معمور گشت روی زمینکه جغد برد به خاک آرزوی ویرانی
خط غبار نخیزد دگر ز روی بتانبه آب تیغ، تو چون گرد فتنه بنشانی
کشی به پنجه قدرت به رنگ مو ز خمیرز صلب خاره رگ سنگ را به آسانی
به عهد رای تو چون شمع صبح می لرزدبه نور دیده خود آفتاب نورانی
چنان به حفظ تو دارند خلق استظهارکه می کنند ز کاغذ کلاه بارانی
کجاست خاطر آشفته در جهان، که نماندز حسن عهد تو در خوابها پریشانی
کف سخای ترا چارفصل نوروزستاگر بهار کند ابر گوهرافشانی
دعا به دست مرا سوی خویش می خواندوگرنه نیست مرا سیری از ثناخوانی
مدام تا ز شبستان برج حوت نهدقدم به بیت شرف آفتاب نورانی
ز نور جبهه صاحبقران منور بادفضای شش جهت و چار باغ ارکانی