شمارهٔ ۱۲ - در فتح قندهار و مدح شاه عباس دوم
صبح ظفر ز مطلع دولت شد آشکارطی شد بساط ظلمت ازین نیلگون حصار
تشریف نور داد به ذرات کایناتچون آفتاب اختر اقبال شهریار
شد مشتری ز اوج سعادت جهان فروزگشت از افق نهان زحل تیره روزگار
مالید زهره دست نوازش به دوش چنگروی زمین ز ماه علم شد شفق نگار
برداشت تیر، خامه زرین آفتابکاین فتح را به صفحه دوران کند نگار
ماند از نهیب خنجر مریخ صولتانچون خون مرده دست زحل سیرتان ز کار
از فتح باب ملک شکرخیز هند، شدشیرین دهان تیغ شهنشاه تاجدار
در عنفوان عزم گرفت از خدیو هندزاقبال بی زوال به چل روز چل حصار
لبریز شد ز شیر و شکر چون دهان صبحکام جهان ز چاشنی فتح قندهار
آن خاتمی که دیو به حیلت ربوده بودآمد دگر به دست سلیمان روزگار
خالی فزود بر رخ ایران ز روی هندتیغ جهانگشای شهنشاه نامدار
بتخانه های نخوت دارای هند رابر یکدگر شکست به توفیق کردگار
شاخ غرور والی هندوستان شکستبیخ نفاق کنده شد از باغ روزگار
در هند گشت خطبه اثناعشر بلندشد کامل العیار زر از نام هشت و چار
از باغ ملک سبزه بیگانه را درودشمشیر همچو داس شهنشاه کامکار
شد بوستان ملک ز زاغ و زغن تهیهر گوشه زد صلای طرب نغمه هزار
زان تیغ کج که فتح و ظفر در رکاب اوستشد پاک روی مملکت از خال عیب و عار
فیلان مست عرصه هندوستان شدنداز زخم تیغ چون کجک شاه، هوشیار
افتاد چون عصای کلیم از سنان شاهدر نیل هند هر طرفی رخنه گذار
چون ابر تیره ای که پریشان شود ز بادشد خصم روسیاه به یک حمله تارومار
چون نوعروس ملک جهان را قضای حقعقد دوام بست به آن تیغ آبدار:
مانند نقل، خاک شکرخیز هند رادر مقدم گرامی او ریخت روزگار
دامان دشت و سینه کهسار و پشت خاکاز کشته سیاه دلان گشت لاله زار
دلهای همچو بیضه فولاد پردلانگردید شق ز هیبت شمشیر، چون انار
گشتند تار و مار سیاهان پی سفیدمانند بز ز عطسه شمشیر آبدار
از برق تیغ و خنجر بی زینهار، شددر فوج خصم، هر علم انگشت زینهار
از خرمی نماند اثر در ریاض هنددر برگریز روی نهاد آن سیه بهار
از مهره های گردن پامال گشتگانگردید ادیم خاک چو کیمخت دانه دار
گردنکشان به جبهه نوشتند عبدهبر خاک آستانه آن آسمان وقار
گردان به مهره تفک اصحاب فیل راکردند همچو مرغ ابابیل سنگسار
شد آفتاب عمر عدو پای در رکابتا شد هلال تیغ کج شاه آشکار
آشوبی از مهابت او در جهان فتادکز لرزه ریخت داغ پلنگان کوهسار
از تیغ کج به گردن شیران نهاد طوقاز تیر کرد کار جهان راست نیزه وار
گشتند خشک چون شه شطرنج خسروانبر جای خود ز هیبت آن تیغ آبدار
شد فیل مات، خسرو هندوستان ز بیمتا رخ نهاد شاه به میدان کارزار
یک سوره شد ز آیه رحمت سوادخاکاز فتحنامه ها که روان شد به هر دیار
از عزم خویش کرد خبردار خصم راوانگه به ترکتاز برآورد ازو دمار
ملک این چنین به تیغ ستانند خسرواناز عاجزی است مکر ز شاهان نامدار
جای شگفت نیست گر آن شهریار کرداقبال سوی هند در آغاز گیرودار
رسم است این که چرخ فلک سیر، ابتداسرپنجه را به خون کلاغان کند نگار
از قندهار کرد جهانگیری ابتداصاحبقران عهد به تأیید کردگار
آری چو آفتاب کشد تیغ از نیاماول زند به قلب شب تیره روزگار
زد بر زمین سوخته هند خویش رااول شرر که جست ازان تیغ شعله بار
آری شراره ای که جهانگیر می شودآتش زند به سوخته، آغاز انتشار
زین فتح نامدار که رو داد در ربیعاز باغ روزگار عیان شد دو نوبهار
خورشید بی زوال به برج شرف رسیدآورد از شکوفه بهاران زر نثار
چون نخل پرشکوفه لوای سفید شاهافشاند برگ عیش به دامان روزگار
از خاک، جای سبزه درین موسم ربیعرویید بخت سبز ز الطاف کردگار
چون اهل قندهار ز کوتاه دیدگیبستند در به روی شهنشاه کامکار
فرمان شه رسید که آن حصن را کنندیکسان به خاک راه، دلیران نامدار
از شاه یافتند چو فولاد پنجگانفرمان رخنه کردن آن آهنین حصار
حصنی که بد چو بیضه فولاد ریختهشد چون جرس ز لشکر جرار رخنه دار
گردید از تردد زنبورک و تفکپر رخنه همچو شان عسل حصن قندهار
شد چون کبوتران معلق فلک مسیرهر خشت از بروج فلک سای آن حصار
چون کار تنگ شد به سیاهان خیره چشمراهی دگر نماند به جز راه اعتذار
زان مظهر مروت و مردی و مردمیجستند امان به جان و سر از تیغ آبدار
آزاد کرد و داد به آن زینهاریانخط امان به شکر ظفر شاه کامکار
شد زین دو کار، جوهر مردی و مردمیاز ذات بی مثال شهنشاه آشکار
جای شگفت نیست اگر زان که آمدنداز حصن قندهار سیاهان به زینهار
کآرد زحل کلید مه نو به اضطراباقبال اگر کند سوی این نیلگون حصار
زین نوبهار فتح که در موسم ربیعآورد رو به گلشن این شاه نامدار
از فتح بی شمار خبر می دهد که هستفهرست سال نیک، خط سبز نوبهار
ز انشای این سفر که شه دین پناه کردشاهان روزگار گرفتند اعتبار
هم سرفراز شد به طواف امام دینهم نامدار شد به فتوحات بی شمار
هم دین حق گرفت ز شمشیر او رواجهم فرق ملک یافت ازو تاج افتخار
آثار جد خویش به شمشیر تازه کردنگذاشت روح والد خود را به زیربار
امروز روح شاه صفی گشت شاد ازوامروز شد تسلی ازو جد نامدار
در شکر این عطیه کف چون محیط شاهاز روی خاک شست به آب گهر غبار
معمور کرد از زر و گوهر سپاه رامنشور ملک داد به شیران کارزار
دست دعای لشکر شب را به زر گرفتاز لطف بی دریغ، شهنشاه حق گزار
حاصل به دست و تیغ درین کارزار کرداحیای مردمی و کرم شاه ذوالفقار
تاریخ این فتوح ز الهام غیب شد«از دل زدود زنگ الم فتح قندهار»
شاهی که صبح دولتش این کارها کندخواهد گرفت روی زمین آفتاب وار
یارب به فضل خویش تو این پادشاه رااز هر چه ناپسند تو باشد نگاه دار