گنج

شمارهٔ ۷۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ول۲۷ بیت
زنفس او به لطافت همی رسند نفوسز عقل او متحیر همی شوند عقول
به گاه عزم دلیر و به گاه حزم حذورگه غضب متانی، به گاه عفو عجول
مدار علم و عمل بر لطافتش مقصورصلاح دولت و دین بر اشارتش موکول
زهی مناقب اسلاف تو کمال خطبزهی محاسن اوصاف تو جمال فصول
سپاس و شکر تو برگردن زمان و زمیننثار مدح تو در خاطر کبار و فحول
نه همت تو شناسد به بذل مال ملالنه حشمت تو نماید ز راه عدل عدول
به لطف یک شرر است از ماثر تو، اثیربه طبع یک اثر است از شمایل تو شمول
ز وصف ذات تو قاصر بود بنان و بیانز زخم کلک تو عاجز بود فصال و فصول
شرف ز علم تو یابد همی قلیل و کثیرشرف ز علم تو گیرد همی فروع و اصول
زمین غم ندهد جز به دشمن تو نزلقضای بد نکند جز به حاسد تو نزول
تو چرخ بذل و عطایی و اخترت منصفتو بحر فضل و سخایی و گوهرت مبذول
چنین عطا که تو بخشی ز چرخ ناممکنچنین سخا که تو ورزی ز بحر نامعطول
چو بی عطای تو باشد سخا بود مختلچو بی ثنای تو ماند سخن شود معلول
ستایش تو چرا زاید از جبلت مناگر نه در دل من شد هوای تو مجبول
نوازش چو منی نیست کار هر معطیستایش چو تویی نیست کار هر مجهول
چگونه وصف کمال و فضایل تو کنندجماعتی که ندانند فاضل از مفضول
بقای ذکر بود لایق خداوندانچو ذکر نیک نماند چه عرض ماند و طول
ز کاخ و باغ بدیع و زمال و ملک عزیزچو روزگار برآمد چه حاصل و محصول
چو ختم عمر به تن راه یافت، ره یابدبدین فنا و زوال و بدان رسوم و طلول
یکی به حال بزرگان پیشتر بنگرز پادشاه و وزیر و زقابل و مقبول
همی به شعر شناسد هر آنکه بشناسددخولشان ز خروج و خروجشان ز دخول
ز بهر ذکر همی گویم این چنین اشعارچو ذکر ماند نخواهد، چه قایل و چه مقول
به شعر بد نتوان ذکر نیک حاصل کردابی کعب عزیز است نی ابی سلول
همیشه تا که ز نصرت جدا بود خذلانهمیشه باش تو منصور و حاسدت مخذول
همیشه تا نبود عز چو ذل و نیک چو بدعزیز باش و بد اندیش تو ذلیل و ذلول
ز روز عید تو را باد عیش ها حاصلبه ماه روزه تو را باد خیرها مقبول
مه مراد تو را ناسپرده پای محاقگل بقای تو را ناببرده دست ذبول